حدود 7 سال پيش من سال آخر دبيرستان بودم و تا اون موقع با هيچ جنس مخالف خودم تماس فيزيكي نداشتم و هميشهبراي ارضا’ جنسي به عكس و فيلمهاي سكس پناه مي آوردم . و عمده آشنائي من با مسائل جنسي توسط معلم بينش بود .خانم مولائي با ظاهري اسلامي هر جلسه به بهانه اي شروع به نصيحت كردن بچه هاي كلاس مي شد و دست آخر به مسائل جنسي ختم مي شد و به قول بچه ها تا همه رو به اورگاسم نمي رسوند دست بردار نبود . انصافا هم خيلي جذاب بود با اينكه با اون پوشش كاملا اسلامي مغنه و چادر مشكي و بدون كوچكترين آرايش خيلي خوشكل بود و دل هر پسرجوني رو به لرزه مي انداخت .اون روز هم خانم مولائي شروع به نصايح جنسي خود نمود و پس از پايان صحبت هايش بچه به خاطر امتحان رياضي ساعت بعدي از اون خواستن تا به مطالعه آزاد ادامه بدند خانم مولائي هم قبول كرد و بچه ها شروع به حل تمرينات و مطالعه بودن اون هم پشت ميز كارش نشست و مشغول خواندن مفاتيح خود شد . من هم كه حال درستي نداشتم و با حرفهاي اون بيشتر حالي به حالي شده بودم به ته كلاس رفتم و به بهانه درس خواندن يواشكي عكسهاي را كه صبح از مژگان گرفته بودم از كيفم درآوردم و لاي كتاب رياضي گذاشتم و شروع به نگاه كردن اونا كردم. واي خداي من چه عكسهاي تحريك كننده اي بود .عكس يه پسر بود كه كير شق شده خودش رو تا نصفه داخل كون يك دختر هم سن خودم كرده بود و دختره از درد سرش رو رو به بالا گرفته و جيغ مي كشيد . بي اختيار دستم رو آهسته داخل مانتو كردم و زيپ شلوارم رو پائين كشيدم و آرام دستم رو داخل بردم و از بغل شرتم نوك انگشتم رو آهسته به موهاي كسم رساندم و آرام آرام با لبهاي پف كرده شروع به بازي كردن كردم . حالا ديگه كاملا حشري شده بودم دستم رو به كسم فشار مي دادم و از اين كار اذت بيشتري به من دست مي داد. همه كسم رو توي دستم مشت كردم و چشم هايم رو بستم و سعي مي كردم توي ذهنم خودم رو جاي همون دختري كه توي عكس بود جا بزنم . دقايقي به همين شكل و سرم رو روي كتاب گذاشته بودم و با دستم كسم رو مي ماليدم .پاهايم رو به هم قفل كرده بودم و دستم رو بيشتر به لبهاي كسم مي ماليدم .ديگه از خودم بي خود شده بودم كه يك دفعه احساس كردم بالاي سرم كسي ايستاده .همينجوري كه سرم روي كتاب بود چشم هايم رو باز كردم چادر سياه خانم مولائي رو جلو چشمام ديدم سرم رو از روي كتاب برداشتم و به صورت خانم معلم نگاه كردم اون هم به حالت بهت زده به من و عكسهاي داخل كتاب نگاه مي كرد .بعد از چند لحظه اشاره به من كرد كه دستم رو بيرون بكشم من كه تازه متوجه شده بودم زود دستم رو از شرتم بيرون كشيدم دستم خيس خيس بود .نگاهي غضبناك به من كرد و كتاب رياضي من رو با عكسها برداشت و به طرف ميز خودش رفت . دنيا روي سرم داشت خراب مي شد و دلهره عجيبي داشتم تا آخر ساعت اصلا به من نگاه نكرد و من از منظور اون اصلا چيزي متوجه نمي شدم پيش خودم مي گفتم شايد به قول اين بچه حزب الهي ها نمي خواد آبروي منو جلوي همكلاسيام ببره . بالاخره انتظار بسر رسيد و همينكه زنگ كلاس به صدا درآومد رو به من كرد و گفت : خانم .......... شما بعد كلاس بمونيد باشما كار دارم . بچه ها يك به يك از كلاس خارج شدن اما هيچكدوم از اونها موضوع منو نمي دونستند بعد اينكه من و خانم مولائي تنها شديم رو به من كرد و گفت : پريسا خانم اين عكسها چي هستند كه داري وقت خودت رو با اونا تلاف مي كني و .......... بعد از كلي نصيحت آدرس منزل خودش رو روي يك تيكه كاغذ نوشت و به من داد و گفت امروز بعداز مدرسه به خونه اون برم تا بيشتر با هم گفتگو كنيم من هم با صورت سرخ شده سرم رو پائين انداختم و از كلاس خارج شدم . بعد مدرسه به خونه كه رسيدم به مامانم گفتم كه معلم بينش منو دعوت كرده به خونش بعد از استراحت از خونه بيرون آمدم و به سمت آدرس منزل خانم مولائي رفتم .توي راه همش دلهره اين رو داشتم كه نكنه خانم معلم موضوع رو با پدرم مطرح بكنه يا توي مدرسه همه بفهمند و اونوقت آبروم جلوي همه مي ره .با اين فكرها به جلو در منزل خانم مولائي رسيدم .زنگ در رو زدم پس از چند لحظه صداي نازك و دلنشين خانم مولائي بود پس از پرسيدن ((كيه)) در رو باز كرد از پله ها بالا رفتم جلو در آپارتمان كه رسيدم در باز بود با پشت دستم چند ضربه به در زدم صداي خانم معلم از داخل آمدكه: پريسا تو هستي بيا تو عزيزم كسي توي خونه نيست تنها هستم الان ميام . وارد خونه شدم و در رو بستم هنوز دلواپس بودم همينطوريكه به وضعيت حال و پذيراي نگاه مي كردم روي يه مبل جلو در نشستم و منتظر آمدن خانم مولائي شدم . بعد چند لحظه خانم مولائي از داخل اتاق خواب بيرون آمد با ديدن اون مات ملهوت شدم اصلا باور نمي كردم كه اون همون خانم معلم بينش محجبه ما باشه آخه يه لباس راحتي نازك توري تنش بود كه از زير اون بدن لخت عريانش كاملا پيدا بود يعني حتي شرت و سوتين هم به تنش نبود . خانم مولائي جلو آمد و بعداز احوال پرسي و روبوسي با من تعارف كرد تا روي مبل بشينم و از من خواست تا راحت تر باشم و مانتو خودم رو از تنم در بيارم . من حالا با ديدن اون و رفتارش خيالم از بابت موضوع صبح راحت شده بود اما هنوز برام خيلي سوالات ديگه پيش آمده بود و با ديدن وضعي كه اون جلو من نشسته بود انصافا هم همانطوري كه توي ذهنم تصور ميكردم تن و بدن مناسبي داشت . سينه هاش رو به بالا و كاملا ايستاده بود طوريكه مثل خود من كه 19 سال بيشتر نداشتم سينه هام اونجوري نبود. خلاصه خانم مولائي شروع به صحبت شد و اين بار لحن كاملا ملايم و حتي تحريك كننده هم داشت . توي صحبتهاش اشاره به اين موضوع كرد كه اون يك زن ليسبين(همجنسگرا) و تا به حال هم ازدواج نكرده و بعد از من سوال كرد كه آيا تا به حال با جنس مخالف سكس داشتم يا نه و...... بعد چند ساعت كه با هم در مورد سكس و مسائل جنسي صحبت كرديم خانم مولائي از من سوال كرد كه آيا دوست دارم كه منو تحريك بكنه و آموزش هاي درست خود ارضائي رو به من ياد بده كه من هم از خدا خواسته قبول كردم و هردو به اتاق خواب خانم مولائي رفتيم. اتاق خواببسيار جذاب و تحريك كننده اي داشت بطوريكه با چراغهاي آبي و قرمز و عكسهاي عريان و سكس روي ديوار هربيننده اي رو در همون ابتدا حشري مي كرد . اون به من اشاره كرد روي تخت دراز بكشم و بعد خودش هم روي من دراز كشيد و شروع به بوسيدن از لبهايم شد من هنوز هل كرده بودم و يك احساس خاصي داشتم اولين بار بود كه يك نفر اون هم همجنس خودم منو تحريك ميكرد . درهمين حين رو به من كرد وگفت : عزيزم خودتو آزاد كن به فكر هيچي نباش و فقط چشماتو ببند و از اين وضع لذت ببر. بعد همينجور كه منو بغل كرده بود شروع كرد به درآوردن لباسهايم . حالا ديگه فقط شرت و سوتين تن بود آهسته زبون خودش رو از لاي سوتين به وسط سينه هام رساند و آرام آرام شروع به لسيدن كرد احساس لذت شديدي به من دست مي داد كه تا به حال حس نكرده بودم . بعد خودش هم لباس راحتيشو از تنش در آورد و بعد هم سوتين من رو هم از تنم درآورد و خم شد و شروع به مكيدن نوك پستونام شد من چشم هايم رو بسته بودم و از اين وضعيت لذت مي بردم . همينجوري كه داشت پستونامو مي ليسيد و با دست ديگه اون يكي پستونامو مي ماليد با بوسه هاي پي در پي به سمت پائين حركت كرد و به شرتم رسيد آرام از بغل شرتم گرفت و از پام دراورد و سرش رو خم كرد و لبهاي كسم رو بوسيد بعد نفس عميقي كشيد و اونو بو كرد .نوك زبونش رو آهسته به لبهاي كسم ماليد و با هربار فشار دادن زبونش لبهاي كسم رو از هم بيشتر باز مي كرد بدنم داغ داغ شده بود .بعد چند دقيقه ليسيدن كسم رو به من كرد گفت : عزيزم دوست داري تجربه سكس از عقب رو بكني با تعجب رو به اون كردم و گفتم چه جوري .لبخندي به من زد و من رو به پشت برگرداند و از من خواست تا چشم هايم رو به بندم و توي ذهنم به آلات مردي فكر كنم . اون هم شروع كرد به ماليدن باسن و كونم هي با دست و انگشتاش مقعد من رو مي ماليد و اونو تحريك مي كرد و انصافا تا به حال من به اين شكل لذت نبرده بودم . روي من دراز مي كشيد و كس خودش رو به كونم مي ماليد . از فرط لذت هردو بي اختيار جيغ مي كشيديم و از يكديگر مي خواستيم كه بيشتر ادامه بديم. خانم مولائي از من سوال كرد كه آيا مي خوام كه بيشتر از اين اذت ببرم و تجربه آميزش از پشت رو داشته باشم من با تعجب از اون پرسيدم چطوري كه گفت :خوب معلومه من خودم رو معمولا با ميوه جات مثل خيار موز ارضا’ مي كنم بعد با يه لبخند ديگه گفت :مي خواي تو هم تجربه كني نه خانم آخه مي ترسم ترس چيه عزيزم با يه خيار نازك شروع مي كنيم مگه نمي خواي بيشتر لذت ببري چرا اما اما نداره عزيزم بيا بيشتر لذت ببريم ما كه با جلو كاري نداريم بعدش هم كسي متوجه نمي شه لذتش هم از جلو بيشتره بعد رفت و با يك خيار كوچك برگشت توي اتاق با آرامي كنارم نشست و جوراب مشكي خودش رو از پاهايش درآورد و هر دو دستم رو بست به بالاي تخت خواب و با لنگه ديگه شم هايم رو بست ازش سوال كرد واسه چي چشمهام و دستام رو بستي گفت عزيزم چون اولين بارت هستش اولش كمي درد داره اما سعي كن خودتو شل نگه داري بهد كه عادت كردي شروع به لذت كردن مي كن چشمات رو هم بستم كه تمام حواست به تخيلات ذهني باشه . بعد شروع كرد به ماليدن خيار به اطراف باسن و كونم و لاي باسنم مي كشيد طوري كه با فشار به مقعدم مي خورد يه ترس و دلهره عجيبي داشتم و هربار نوك خيار رو نزديك كونم مي كرد بي اختيار باسنم رو جمع مي كردم و اون با دستهاش اونهارو از هم باز مي كرد و دوباره خيار رو به مقعدم مي ماليد . بعد احساس يه جسم سرد روي كونم و اطراف مقعدم كرد ازش سوال كردم اين چيه گفت: چيزي نيست عزيزم كرم نيوا هستش مگه نمي خواي دردش كم باشه بعد شروع كرد به ماليدن كرم به همه جاي كونم و بعضي وقت هم با نوك انگشت سعي مي كرد توي مقعدم بكنه كه با ممانعت و جمع كردن خودم مانع مي شدم .يك دفعه ماليدن هاش تند تر شد و رو پاهام نشست و با سيلي پشت سر هم به بغل كونم مي زد مي از شدت درد سيلي هايش با جيغ و داد از اون خواهش مي كردم كه اين كارو نكنه اما از من مي خواست كه جيغ نزنم و به تخيلات سكس فكر بكنم . بعد احساس كردم كه نوك خيار رو به لاي كونم چسبونده متوجه شدم كه حالا وقتش شده و اظطراب خودم رو جمع كردم و با فشار سعي مي كردم كه اون نتونه خيار رو تو بكنه اما بي فايده بود چون با لغزنده بودن اطراف مقعد بالاخره نوك خيار رو كه داشت داخل كونم مي شد احساس كردم اي اي اي خانم تورو به خدا يواشتر داره مي سوزه . بسم تورو به خدا بسم ديگه اما خانم مولائي بدون توجه به التماسهاي من و با حرفهاي عزيزم چيزي نيست تحمل كن الان بره تو ديگه عادت مي كني فشار رو بيشتر مي كرد . يك لحظه درد شديدي روي كونم احساس كردم و سرم گيج رفت و تمام بدنم شل شد و چيزي نفهميدم . صداي نمي شنيدم و ديگه ناي جيغ كشيدن نداشتم چند لحظه به همين حال بودم كه كم كم حالم جا اومد و احساس مي كردم كه بالاخره خانم مولائي همه خيار رو داخل كونم كرده . سوزش عجيبي داشت و اون ديگه آروم آروم از ته خيار گرفته بود و بازي بازي مي داد . راست مي گفت كم كم داشت از اين وضعيت خوشم ميومد همنجوري كه خيار توي دستش بود و عقب جلو مي كرد خم شد و از پشت سر بغلم كرد و صورتش رو به صورتم چسبانده بود و منو مي بوسيد. حالا ديگه حالت رفت وبرگشتي خيار رو توي كونم بيشتر كرده بود و من هم داشتم از وضعيت بيشتر لذت مي بردم .چند بار خيار رو كاملا از توي كونم در آورد بعد دوباره داخل كرد و هر بار كه بيرون مي كشيد و مجددا تو مي كرد درد تمام بدنم رو مي گرفت اما اينبا از اين درد ها لذت مي بردم .روي پاهام نشسته بود و با دست ديگه از پشت پستونام رو گرفته بود و مي ماليد .كم كم تمام بدنم خيس عرق شده بود و با فريادهايم از اون مي خواستم منو بيشتر ارضا’ بكنه . يك بار ديگه خيار رو از كونم بيرون كشيد ولي اينبار كه داشت داخل كونم مي كرد دردش بيشتر بود ولي لذتش هم دو چندان شد و احساس كردم كه كاملا بغلم كرده و حركت رفت و برگشتي خيار توي كونم هم سريع تر شده بود . با هم چشم هاي بسته احساس كردم داره دست هامو باز مي كنه دستم كه آزاد شد جوراب رو از جلو چشمام كنار زدم ديدم خانم مولائي روبروي من نشسته و با انگشتاش داخل كسش مي كنه اما هنوز احساس سنگيني يك نفر رو روي خودم احساس مي كردم حتي حالت رفت و بر گشتي خيار رو توي كونم .يك لحظه حالت رفت وبرگشتي ايستاد و من به خودم آمدم همانطوركه روي تخت دراز كشيده بودم سرم رو برگرداندم ديدم يه پسر تقريبا 25 ساله روي من دراز كشيده منو كه ديد لبخندي به من زد هنوز فكر مي كردم كه دارم توي تخيلاتم احساس مي كنم اما اون پسره دوباره شروع كرد به بيرون كشيدن كيرش از كونم و با فشار دوباره اونو توي كونم كرد حالا ديگه احساس ديگه داشتم توي يك عمل انجام شده قرار گرفته بودم هم از اينكه با يك پسر دارم آميزش مي كنم دلهره داشتم واز سوي ديگه لذتي كه به من دست داده بود و مي داد مانع از اين مي شد كه مقاومت از خودم نشان بدم به همين خاطر من هم لبخندي به اون زدم و اظهار رضايت كردم اون هم با ديدن اين وضعيت جسارت بيشتر پيدا نمود و مجددا منو از پشت بغل كرد و شروع به تلمبه زدن شد .حالا ديگه احساس ديگري داشتم .يه پسر داشت منو از عقب مي كرد . واقعا لذتي داشت كه تا بحال هنوز اون خاطره رو به ياد ميارم تمام بدنم مور مور ميشه در همين موقع پسره آه بلندي كشيد و كيرشرو از توي كونم بيرون كشيد و شروع كرد با دستش كيرش رو ماليد و همه آب مني خودش رو روي باسنم ريخت و با سر كيرش شروع به ماليدن به همه جاي كونم شد بعد هم كيرشرو لاي پاهام فرو برد وروي من خوابيد .هردو ما به اورگاسم كامل رسيده بوديم و من راضي از اين وضعيت . بعد از آن روز هر موقع نياز به ارضا’ داشتم براي آموختن درس سكس نزد معلم عزيزم مي رفتم
2من ۲۰ سالمه و خالم ۳۷ سالش و دوتا بچه داره. هشت و چهار سال. تا دوسال پيش همه چيز عادی بود. يکبار که رفتم خونشون و از اون روز همه چيز شروع شد. الان از کس و کون می کنمش.اون روز تو حموم بود با بچه دوسالش. وقتی زنگ زدم که برم تو خونشون صدای زنگ رو شنيده بود و لخت دويده بود و اف اف رو زده بود. من که رفتم بالا برگشته بود تو حموم تا بچشو بشوره. رفتم دم دره حموم سلام کردم. گفت: سلام خاله , ميآی کمکم کيميا (دخترش) رو بشوری؟؟منم شلوارمو در آوردم که خيس نشه و با شرت رفتم تو حموم.خالم شروع کرد به شستن سر بچه و منم روسرش آب می ريختم. خالم اومد طرفه من تا صابون رو برداره منم اومدم کنار که راه براش باز بشه . خالم اومد از جلوم رد بشه که کيرم از زير شورت ماليد به شورتش. چيزی نگفت. من کيرم راست شده بود. خلاصه بچه رو شست و گفت تو هم اگه می خواهی يه دوش بگير. گفتم نه و گفت پس من يه دوش می گيرم و تو بچه رو خشک کن و بذار تو گهواره و بيا پشت منو ليف بزن. من اينکارو کردم و رفتم تو حموم. هنوز با شرت بود. رفتم تو. گفت بيا ليف بزن. منم شروع کردم به ليف زدن. اومدم پايين يهو شورتشو کشيد پايين و گفت رو کونم هم بشور.من باورم نمی شد. کون سفيدش روبروی من بود. من کونشو ليف زدم بعد پاشو. پاشو که ليف می زدم يکم می رفتم لای پاشم ليف می زدم اما نه کامل. يکهو نشست کف حموم و پاهاشو باز کرد و گفت همه جامو ليف بزن. منم لای کسشو ليف زدم و بعد شستم. اون گفت توهم بيا زير دوش و منم رفتم و زير دوش با هم حال کرديم. اون شروع کرد کيرمو خوردن و منم از بس کسشو ليس زده بودم دهنم درد گرفته بود. بعد تو حموم به پشت خوابيد. من ترسيدم بکونمش برای همين يکم کيرمو ماليدم به کونش. ديدم لا پاشو بيشتر باز کرد منم تا ته کردم تو کسش. بلافاصله آبم اومد.
3
اون سال پيش دانشگاهيم تازه تموم شده بود. تو اون موقع ها تازه اين ژاپنی ها پاشون به تهران باز شده بود و يه زن و شوهر ژاپنی اومده بودن و نزديک خونه ما يه خونه اجاره کرده بودن. از اونجايی که ما خيلی مسخرشون می کرديم يه بار با شوهرش بود و يکی از بچه ها گفت اجازه هست با کستون بازی کنم و چون لحن حرفش ملايم بود و مثل احوالپرسی زنه فقط ميگفت yes و ok و thanks و اين ماجرا واسم جالب شد. بعد يکبار که با رشيد(يکی از دوستام) نشسته بوديم حرف و کشوندم به کس ژاپنی و اون ميگفت کساشون بوی ماهی مرده ميده و اون مستاجر خالش که ژاپنی بوده رو کرده و آخرش هم آبشو تو کس طرف خالی کرده بوده و کلی هم ازش پول تلکه کرده. من تصميم گرفتم يه فيلم سوپر درست و حسابی با اين زنه بازی کنم. چند روز آمارشو داشتم و فهميدم شوهرش از ۸ صبح تا ۹ شب سر کار هستش و اون تنهاست و تنها کسی که باهاش حرف ميزنه دختريه که من مدتها باهاش دوست بودم و چند بار کرده بودمش و حسابی بهم حال می داد و چون نامزد کرد رابطمون بهم خورد. البته با اينکه ما با هم حسابی نداشتيم اما بهش گفتم که من می خوام بيام و برم پيشه اين زنه و اونم در رو برام باز کنه. اونم قبول کرد. روز قرارمون من با يه بسته کاندوم و ليدوکايين و يه بسته شکلات راس ساعت اونجا بودم و دختره برام در رو باز کرد.منم آروم و سريع رفتم و دم خونه زن ژاپنيه رو زدم و گفتم من همسايه بالاييتونم و اومدم يکم باهم صحبت کنيم. البته با انگليسی. اونم دعوتم کرد تو. بعد رفت تا برام قهوه بياره. کيرم داشت تو شرت خفه ميشد. وقتی نشست بهش گفتم شما چند سالتونه و گفت ۲۳ و بعد پرسيدم اسمت چيه که گفت Lin منم اسمم و گفتم و گفتم خيلی ازش خوشم اومده. بعدش گفتم که چقدر لباس گرم پوشيدی و اينجا تو ايران مردم تو خونه هاشون با شرت و کرست راه ميرن و مردها هم با شرت و تی شرت. بعد گفتم ميشه برم لباسم رو عوض کنم تا راحت تر حرف بزنيم که منو برد تو اتاق و خودش برگشت. منم سريع شلوارو کشيدم بيرون و سريع اسپری و زدم و يه کاندوم سوار کردم و برگشتم. تا برگشتم ديدم به! اونم با شرت و کرست مشکی (از اونايی که فقط توی فيلمها ديده بودم) نشسته بود جلوم و دعوتم کرد که قهومو بخورم. منم قهوه سرد و رفتم بالا و گفتم اينا بدرد نمی خوره عرق سگی بيار. اون کف کرده بود و می پرسيد که چيه. بعد گفتم مثله ودکا ميمونه که بعد رفت توی آشپزخونه و يه ودکا آورد. منم يه نصفش رو تند تند می خوردم و اونم يکم ريخت و خورد. يکم که گرفت رفتم بغلش و گفتم:I wanna sex with youI wanna fuck youI wanna fuck your assholeاونم از خدا خواسته اومد و دست انداخت رو کيرم اما شرتمو نکشيد پايين. منم که حسابی فيتيلم بالا بود سريع خوابوندمش و همونجوری کردم تو کسش. چون می دونستم بو ماهی مرده ميده دهنمو پايين نبردم و فقط کيرمو گذاشتم و فشار می دادم و جلو عقب می کردم. آبم داشت ميومد. کشيدم بيرون و ريختم تو صورتش. رفت و صورتش و شست. وقتی برگشت شروع کرد کيرمو خوردن و بدجوری تا ته ميکرد تو دهنش. يکبار نزديک بود اوق بزنه. بعد من رفتم و يه کاندوم ديگه سوار کردم و چون ميدونستم آب دومم خيلی طول ميکشه اسپری نزدم و رفتم سراغش. بعد از خوردن سينه هاش برگردوندمش و شروع کردم از عقب آروم کردنش تا جايی که تمام کيرم رفت تو و منم جلو عقب می کردم و اون فقط ناله ميکرد. بعد که آبم اومد منو خوابوند و يه مشت چرت و پرت ميگفت. من شل شده بودم. بعد گفت بايد بازم بکنمش اما من حالشو نداشتم و گفتم بعد از ناهار. يه غذای کم و کوچيک بهم داد اما سير نشدم و من رفتم تا پيتزا بگيرم. زود رفتم و سر راه برگشت موز و خرما و گردو خريدم. بعد از اينکه پيتزا رو خوردم يه چرت زدم و اون خيلی کم حرف ميزد. فقط من هی بهش ميگفتم نبايد شوهرت بفهمه وگرنه نابوديم. خلاصه ساعت چهار منو بيدار کرد و منم رفتم و موادی که خريده بودم ريختم توی مخلوط کن و يه پارچ رو آوردم و اون يک ليوان خورد و من بقيش رو کامل خوردم. کلی از معجون خوشش اومده بود و باهاش حال کرده بود.بعد من رفتم سراغش و دامن خيلی نازک سفيدشو دادم بالا و شروع کردم با دستم با کسش بازی کردن تا حدی که ديگه داشت از خودش بی خود ميشد. منو برد توی اتاق خوابشون و منو انداخت رو تخت و شلوارم و در آورد. بعد پيرهنمو در آورد و با اون چشمامو بست. بعد با ۲دوتا تيکه پارچه دستامو بست به ميله های تخت و شورتمو کشيد بيرون و پاهامو هم بست به پايين تخت. شروع کرد به ليسيدنم. بعد کسش رو گذاشت روی دهنم. اولش سعی ميکردم نفس نکشم که شايد ببرش عقب اما بعد که بوش کردم ديدم بوی بدی که نميده هيچ بلکه بوی گل ميده و معلوم بود عطری چيزی زده بود. خلاصه شروع کردم با زبونم به گاييدنش و آه و اوهش در اومد. بعد رفت و نشست روی کيرم و کس خيسش رو روی کير خوابيده من اونقدر مالوند تا راست کردم بعد روی کيرم نشست و چند بار بالا پايين کرد و هی به من سيلی ميزد. منم داشتم قاطی ميکردم. يه تکون محکم به خودم دادم و اون بيشتر تحريک شد. سريع بالا و پايين ميشد و به صورت و تنه من سيلی ميزد. منم ديگه داشت آبم ميومد و هرچی داد و بيداد ميکردم اون فقط فکر خودش بود. من هرچی خواستم خودمو نگه دارم نشد و آبم و ريختم توی کسش و اون بازم ادامه داد تا اينکه اونم اومد و خوابيد روی من. بعد رفت و دوباره برگشت. اما ايندفعه سنگين تر بود. حس کردم چيزی دستش باشه. زود نشست رو کيرم و شروع کرد بالا و پايين رفتن. اونقدر سريع که من کاملا" برگشتم تو حال سکسی و حس ميکردم می خواد آبم بياد. فارسی گفتم بابا عجب گهی خورديما! داره آبم ميآد!! اينبار بلند شد و کسش رو گذاشت روی دهنم من حس کردم بوی کسش عوض شده و گفتم حتما" رفته يه چيز ديگه ای زده. اهميت ندادم و برای اينکه از دستش راحت بشم شروع کردم خوردن کسش. اونم کيرمو می خورد. من اصلا" اون لحظه نفهميدم که دونفر هستن. بعد آبش اومد و آب منم اومد. فارسی گفتم تو که کار خودت رو کردی حداقل چشمامو باز کن. چشامو که باز کردن ديدم من کس دوست دختر قبليمو داشتم می خوردم و Lin داشت برام ساک ميزد.دستامو باز کردن و همه لباسامونو پوشيديم. دختره بهم گفت که وقتی من نبودم اومده پيش لين و خواسته اينکارو با من بکنه و لينم همش معذرت خواهی ميکرد. منم کلی حال کردم اون روز و تا آخر تابستون هفته ای چند بار می رفتم و لين و دوست دختر قديميمو ميکردم. حتی يکبار دختر خواهر لين که چهارده سالش بود رو هم کردم و پردشو زدم. که بعد از چند روز ناراحت بودم اما دفعه بعد که کردمش بهم گفت چيزی نبوده و بالاخره بايد پردش زده ميشده و اصلا" مهم نيست. راستی اون دختر ژاپنيه از محل ما رفت اما آدرسشو به من داد و من اونجا هم چند بار کردمش اما هنوز که هنوزه کسش رو بو نمی کنم.
4
حدود سه سال پيش بود كه در يكي از محله هاي غرب تهران زندگي مي كرديم.
من در اون محل با دختري به نام رعنا كه حدود يك سال از من بزرگتر بود آشنا
شده بودم.
رعنا يك دختر خوشگل و خوشهيكل بود.با صورتي سفيد مثل برف و بدني خوش
تراش و بازم مثل برف.
مدتي بود كه از حرفهايش فهميده بودم به سكس علاقه داره بدش نمياد با من رابطه
داشته باشه.منم تو حرفهام بهش مي گفتم يه روز بيا خونمون يا مثلا تو بيا از اين
حرفها.
مدتي گذشت تا اينكه يك روز جمعه صبح كه خونمون خالي شد منم مطمئن بودم
كه تا شب هم كسي نمياد فرصت مناسب ديدم. سريع تلفن برداشتم ورعنا خبر كردم
اونم به درخواستم جواب رد نداد.اومد خونمون.البته قبلش گفتم مواظب باشه كسي
نبينه كه مياد خونمون.
خوب اون روز اومد منم يكراست بردمش تو اتاقمو شروع كردم به نشون دادن اتاق
بدهم دوتائي نشستيم رو تخت.رعنا يك دامن قرمز تنگ پوشيده بود كه تا بالاي
زانوهاش رو پوشنده بود و نمايش زيبائي به بدنش مي داد.و پاهاي سفيدشو كه
كاملا بدون جوراب بود مثل يك تيكه طلا نشون مي داد كه چند وقت يكبار چشماي
منو اسير خودش مي كرد.و يك پيراهن تنگ قرمز هم كه نمايش جالبي به پستوناش
ميداد پوشيده بود.و بند كرستش كه سياه بود از كنارش گوشه گردنش زده بود بيرون
ونوك پستوناش كه مقداري متورم بود از زير پيرهنش معلوم بود.يك روژلب قرمز
هم زده بود كه چشمهاي هر مردي نوازش مي داد.
در ميان صحبت خودمو بهش نزديك مي كردم.كه بدون مقدمه رفتم طرفش و لبامو
به لباش چسبوندمو شروع كردم به لب گرفتن اولش خودشو كشيد عقب بعد مدتي
اونم جلو زبونش در همان لحظه لب گرفتن من كرد تو دهانم ومن احساس داغي
شديدي تو دهانم احساس كردم و يواش يواش ديدم كيرم داره بلند ميشه وخون توي
اون مثل آتشفشان داره فوران مي كنه.
در همون حال دستامو دورش حلقه كردم شروع كردم به نوازش گوش و گردنش
وهمينطور سينه هاش كه ديگه داشت از تو پيراهش مي زد بيرون سريع بادستهام
پيراهن چسبناكشو كشيدم بيرون.و ازروي كرستش شروع به بوسيدن پستوناش
شدم .رعنا دستشو برد پشت كمرشو كرستشو باز كرد و پستوناي بيقرلرشو انداخت
بيرون و منم شروع كردم به مكيدن و ليسيدن نوك پستوناش.كه با ليسدن و مكيدن
من هر چه بيشتر متورم مي شدند.رعنا هم بيكار نبود با دستش كير منو از روي
شلوار لمس مي كرد.
بعد از اين كه كاملا از پستوناش سير شدم بلند شدم و پيراهنمو در آوردم و رعنا هم
زيپ شلوارمو كشيد پائين و منم از پاهام درآوردمش.و رعنا در همون حال كه من
ايستاده بودم شرتمو كشيد پائين وكير منم كه حسابي شق كرده بود كرد تو دهانشو
شروع كرد به مكيدن ليسيدن اون.با حركاتب منظم اونو ميبرد تو دهانش و خارجش
مي كرد و اين كارش هر چه بيشتر كير منو متورم ميكرد ديگه لحساس كردم آبم
داره مي آد. گفتم رعنا ديگه بخواب روي تخت اونم بروي كمر خوابيد و منم با يك
حركت دامنشو در آوردم و شورت سياهش جلوي چشمانم نمايان شد.
شرتشو از پاش درآورد و كس زيباش رو ديدم كه تازه تراشيده بودش و كاملا سفيد
نمايان بود.و با زبانم به كسش حمله كردم صداي جيغ هاي كوتاهش كه از روي
خوشي بود گوشمو نوازش مي داد.وقتي به طرف چوچولش مي رفتم اونو ميليسيدم
به خودش تحركي مي داد جيغ كوتاهي ميزد.
ديدگه بايد كيرمو آماده مي كردم بهش گفتم بلند شو و از پشت بخواب و كونتو بده بالا
منم كاندوم كه ار قبل اماده كرده بودمو كشيدم رو كيرم تا كيرمو گذاشتم رو كسش اونو
با دست زد كنار گفت نه بكون تو كنم و پرده دارم منم بي معطلي كيرمو يواش يواش
كردم تو كونش كه نسباتا تنگ بود و خيلي داغ بود و شروع كردم به تلمبه زدن و بالا
و پائين رفتن روي كون رعنا جوري كه تخت با حركات من تكون مي خورد.
ديگه احساس كردم آبم داره مي اد كه كه كيرمو كشيدم بيرون و كاندومو سريع از رويش
خارج كردم و ابمو با فشار بروي كون سفيدش پاشيدم .
اون روز خيلي براي خوب بود چون مي گفت كه خيلي حال كرده و خوشحاله و اميدواره
بازم بتونيم با هم حال كنيم .
5
اتوبوس مشهد - گرگان
داشتم از انتخاب واحد برمي گشتم. با يكي از دوستام سوار يه اتوبوس شديم. تو رديف بغلي ما دو تا زن نشسته بودن. از همون اولي كه نشستيم متوجه شدم يكي شون داره چراغ سبز ميده. به دوستم گفتم : بغل و داشته باش كه طرف داره بدجوري راه ميده. ولي از شانس گند ما چند دقيقه بيشتر نگذشته بود كه راننده اونها رو بلند كرد و برد رديف دوم نشوند.
ما كه ديگه نا اميد شده بوديم. ولي طرف خيلي حرفه اي تر از اين حرفها بود از همون جا هم كارشو بلد بود. خلاصه ما 10 ساعت مشغول بوديم و پلك رو هم نذاشتيم. تا رسيديم گنبد. ماشين اونجا خراب شد و قرار شد كه ماشين رو عوض كنيم. اونجا متوجه شدم كه يكي از اونها گنبديه و رفت. ولي اون يكي داشت ميومد گرگان. منم دلم رو به دريا زدم و بهش گفتم كه : ببخشيد خانم شما گرگاني هستيد؟
اون گفت: كه نه .(اون اهل يكي از روستاهاي اطراف گرگان بود و اسمشم مرجان بود) خلاصه قرار شد كه با هم بريم. من تو ميني بوس بهش گفتم كه اگه ديرت نميشه بيريم تا گرگان يه چند ساعتي با هم باشيم. اونم با يكم ناز و ادا قبول كرد.
يادم مياد اون روزم رژه بود و خيابونها هم مامور بازار بود. خلاصه از جرجان سوار ماشين شديم و يارو هم كه مثل اينكه بو بورده بود كرايه 300 توماني رو 1000 تومان ازم گرفت.
خلاصه رفتم خونه و از شانسم هم ديدم كه اوضاع مساعده و مرجان رو گرفتم بردم تو. يه كم كه نشستيم يه يو مرجان گفت: واي اينجا چقدر گرمه و سريع چادر و مانتوش رو در آورد و تا من برم يه چيزي بيارم تا بخوريم سريع گرفت خودش رو زد به خواب. من كه اومدم تو ديدم با زيرپوش و شلوار گرفته خوابيده. منم رفتم پيشش دراز كشيدم. يه كم كه با موهاش ور رفتم يه هو برگشت و بغلم كرد. منم نامردي نكردم و يه لب ازش گرفتم. يه ديدم كه خودش رو عقب كشيد و گفت: اي پدر سوخته, حرفه ايي ها!!!
منم ديگه معطل نكردم و شروع كردم به پيش روي. تا خلاصه تمام لباساش رو درآوردم. بعد كه خاستم برم سر اصل مطلب تازه خانم گفتند كه مواظب باش من دخترم. منم مجبور شدم كه از در پشتي وارد بشم.
بي معرفت انگار قار بود هيجده چرخ با بارش ميرفت اون تو و دور ميزد. منم يعد از چند دقيقه كارم تموم شد و سريع دكش كردم.
6
يك روز در سينما رسالت
فيلم چتري براي دو نفر بود. ميخواستيم همديگه رو ببينيم ولي هيچ جا رو بهتر از سينما پيدا نكرديم. بليط خريديم رفتيم توي سينما. هنوز فيلم شروع نشده بود و ما بايد توي سالن مي نشستيم و مجبور بوديم كنار هم بشينيم. با ترس و لرز كنار هم نشستيم. بعد از چند دقيقه رفتيم داخل سالن. سميه گفت: چيزي مي خوري منم از خدا خواسته گفتم آره. ديدم با 2 تا چيپس برگشت.
خلاصه فيلم شروع شد و ما داشتيم فيلم رو نگاه ميكرديم كه ديدم سميه هي خودش رو به من ميزنه. اول من بيخيال بودم بعد ديدم نه خيلي دلش ميخواد كه تريپ سكس داشته باشيم . البته بايد تذكر بدم كه اين اول برخورد از نوع نزديك من با يك دختر بود.
منم كه ديدم بيچاره داره خيلي بي تابي ميكنه دسته راستم رو از زير دست چپم بردم بازوش رو چسبيدم. چقدر نرم بود. دستم رو بردم طرف سينه هاش. اول از روي مانتو شروع كردم به ور رفتن و ماليدن. بعد كه ديدم هيچ نمي گه دستم رو بردم توي مانتوش. چه سينه هايي!!!!
شروع كردم به ماليدن . هر چي من بيشتر مي ماليدم اون بيشتر تو حس ميرفت. يواش يواش اون صداي احساس رو ازش شنيدم. هي محكم تر از قبل آه آه مي كرد و من داشتم ديونه مي شدم.
يكهو ديدم كه اونم دستش رو گذاشت رو رانم و يواش يواش آورد بالا و اونم جواب محبتم رو با ماليدن داد. خلاصه يه نيم ساعتي به همين منوال گذشت كه تقريبا به ارضا شديم.
هنوز كه هنوزه آرزوي رفتن همچون سينمايي رو دارم ولي حيف ....
7
کشتي
سلام من پارسا 21 سال دارم ما در یک اپارتمان 5 واحده در کرج میشینیم یادم وقتی کلاس سوم راهنمایی بودم
با دختر همسایمون که با ما رابطه ی خانوادگی داشتن دوست شدم .
بیتا دختر همسایمون همیشه یک شلوار لی قرمز می پوشید و خیلی سفید دوست داشتنی بود ما همیشه با هم یا سگا بازی می کردیم یا منج تا انکه یک روز وقتی که اونا به خانه ی ما اومدن من و بیتا به ا تاق خودم رفتیم که مثل همیشه بازی کونیم ولی بیتا به من گفت: نمیشه یک بازی دیگه کونیم ؟ گفتم چه بازی؟ گفت: میای کشتی بگیریم ؟ و هر کس باخت هر چی که برنده بگه باید قبول کونه !
خلاصه اقا شروع کردیم در حین کشتی بیتا هی دست به کیر من میزد وقتی که دید حریف من نمشه با دستش تخمای منو مالوند من میگی به خودم پچیدم و افتادم زمین باور کونین نصف بدنم شول شود و اونم نا مروت خودیشو انداخت رو من خاکم کرد !!!!
و گفت من بردم. من که هنوز به خودم می پیچیدم گفتم ها لا چی می خوای از من؟ اونم خنده کنان گفت: لخت شو! کیریتو ببینم منم که خیلی بیتا رو دوست داشتم گفتم: باشه ولی بازم باید کشتی بگیریم ! بیتا که بیتاب دیدنه کیری که حسابی مالونده بود گفت باشه قبول !
گفتم باشه بیا پشت در تا بهت نشون بدم رفتیم پوشت در شلوارو کشیدم پایین اونم که خیلی هال کرده بود گفت مشه دست بزنم ؟
خندیدمو گفتم نگاه که کردی هالا یه دستیم بزن ولی نخوریشا!!
کفت باشه و شروع کرد به دست زدن از سره کیرم تا تخم ............
شلوارمو کشیدم بالا گفتم ها لا بیا کشتی بگیریم
ا ول یه ذره دستمو به کونش کشیدم دیدم نه انگار خوشش میاد منم دیگه نذاشتم کلک بزنه و وقتی که خواست به کیرم دست بزنه با یک حرکت از پوشت کمریشو گریفتم اونم خودیشو انداخت زمین و پشتیشو کرد به من منم نا خواسته کیرمو گذاشتم لای پاهاش وای یک حاله عجیب به من دست داد در همین اوضاع مامان بیتا صدامون زد و گفت که : بیتا بیا می خوایم بریم من خودمو از بیتا جدا کردم و بیتا بدونه انکه حرفی بزنه رفت
جمعه بعد قرار شد ما به منزل بیتا اینا بریم و روز جمعه با تمام انتظارهای من و بیتا فرا رسید....
بعد از 10 دقیقه بیتا گفت : پارسا بیا بیریم اتاق من و من هم بدون معطلی با بیتا به اتاق رفتم هنوز من حرفی نگفته بیتا گفت : پارسا من از کشتی گرفتن خیلی بدم میاد و کشتی گرفتن یک بهونه بود تا من بتونم با تو سکس داشته باشم می دونی پارسا تو خیلی چیزا رو نمی دونی منم کامل نمدونستم اما بعد از دیدن این فیلم ویدیو سکسی فهمیدم بیا اینو یواشکی بزار زیر بولیزت و نگاه کن الانم بیا بریم بیرون تا شک نکنند .
منم فیلم جا سازی کردم و با بیتا رفتیم پیش بقیه.
بعد از دیدن فیلم من خیلی چیزارو فهمیدم ولی یک چیزیو برای همیشه از دست دادم و اونم دوستی با بیتا بود. بیتا اون بیتا قدیمی نبود و دیگه از پسرا و من خوشش نمی امد . و همش تقصیر اون فیلم سکسی بود .راستی کسی اگه مايله من را کمک کنه به Iran5ex اف بزنهبای
8
ساشا
اسم من ساشا است 23 سالمه و در تهران زنگي مي كنم . براي من عجيبه كه تو تمام سابتهاي ايراني فقط به مسائل سكسي دو جنس مخالف مي پردازند و مسائل ديگه اصلآ طرفداري نداره اين در حاليكه روز به روز هم به طرفداران اينجور مسائل اضافه مي شه .بگذريم من مي خوام يك خاطره جالب و شنيدني را در مورد خودم براتون بگم .
من در يك خانواده بسيار مرفه به دنيا امدم ولي متآسفانه تو همون سالهاي كودكي مادرم رو از دست دادم بعد از اون هم هيچ زني پيدا نشد تا دروازه دل پدرم رو فتح كنه در نتيجه اون فقط خودشو سرگرم كار كرد و از بزرگ شدن من زياد خبري نداشت به همين علت من در تنهايي خودم بزرك شدم به علت آزادي و قد و بالاي خوبي هم كه داشتم آدمهاي زيادي هم دوروبرم بودن ولي عجيب بود كه گرايش زيادي به پسرها در خودم احساس نمي كردم از سكس با اونها زياد لذت نمي بردم با اينكه همه نوع سكسي رو هم تجربه كردم تا اينكه از طريق اينترنت با يك دختري كه در حوالي خانه ما بود دوست شدم و دوستي سكسي ما با هم شروع شد اولش هر دو بي تجربه بوديم ولي كم كم ياد گرفتيم چه طوري هم ديگرو ارضا كنيم سارا تبديل شد به يك جز جدا ناپذير زندگي من اما يكهو يك اتفاق عجيبي تو زنگي من رخ داد پدرم با يك خانمي به اسم فرزانه آشنا شد و تصميم به ازدواج گرفتن عين هميشه براي من مهم نبود اما دلم مي خواست كه بدونم اين زن كيه كه بد از سالهاي دل پدرم رو برده وقتي ديدمش يك حس عجيب بهم دست داد فرزانه بي نهايت خوش هيكل و سكسي بود و نگاهاش يك طور خاصي بود اما من زياد باهاش كنار نيومدم پدرم عين هميشه قو مسافرتهاش غرق بود يك روز كه عين هميشه تنها بودم سارا اومد پيشم داشتيم با هم حال مي كرديم كه يكهو احساس كردم يكي داره نگاهمون مي كنه بعد ديدم كه فرزانه است كه با تعجب داره مارو ديد مي زنه از ترس نمي دونستم چي كار كنم فقط زود سارا رو رد كردم رفت و گفتم كه با يك مدتي اون ورا افتابي نشه شب براي شام نرفتم همش مي ترسيدم اما هيچ اتفاقي نيافتاد و فزرانه هيچي يه كسي نگفت بعد از يك مدتي همه چي فراموش شد ولي من ته دلم از اون دلگير بودم چون سارا رو ا ز دست داده بودم.چند ماه بعد از اون قضيه يك روز رفتم تو حموم وان رو پر آب كردم و توي عالم خودم بودم كه فرزانه در زد و اومد از توي حمام چيزي برداره بابا هم خونه نبود منم بهش اجازه دادم و اومد تو اما خيلي زود فهميدم كه انگار داره الكي دنبال چيزي مي گرده اومد و كنار وان نشست و گفت بزار پشتتو بكشم با اكراه قبول كردم و اوناروم با اون دستاي قشنگش شروع به ماليدن پشت من با ليف كرد بعد از يك مدتي احساس كردم حركات دستش يك جوري داره مي شه اون يواش يواش اومد جلو و شروع به ماليدن سينه هام كرد وقتي حس كردم كه دارم بد جور ي حشري مي شم زود ليفو ازش گرفتم و گفتم مرسي و از حموم زدم بيرون رفتم تو اتاقم حالم بدجوري بد شده بود با حوله نشستم تا حالم يكم جا بياد كه يكهو دوباره سر و كله فرزانه پيدا شد بلند شدم و روبروش وايستادم ديدم كه يك جور خاصي به من نگاه مي كنه اما يك دفعه وبي مقدمه مثل يك شير گشنه به طرف من اومد و منو انداخت رو تخت حولمو باز كردو به سمت پستونام حمله كرد هي ميك مي زد و هي مي ماليد از زير دستاي وحشيش هم نمي تونستم فرار كنم بعد از يك مدت كوتاهي دگيه خودمو ول دادم و گذاشتم لذت ببرم اون بد جوري خشري بود من لختو اون با لباس به جون من افتاده بود باورم نمي شد انقدر حرفه اي باشه همين طور منو مي ليسيد و مي اومد پايين دستاشم بيكار نبود و هي منو مي مالوند تا رسيد به دروازه كسم يكم كسمو بو كرد و بعد شروع كرد به زبون زدن واييييييييييييي داشتم مي مردم چه حالي ميداد بعد يا يك انگشتش كرد تو سوراخ كنم ديگه بد حشري بودم بلند شدم و اونو هم لخت كردم مي خواستم لختشو ببينم واييييييييييييييييي چه كسي بود چه پستونهايي چه كوني چه كسي داشت جون منم افتادم به جونش اونم كه بد حشري بود مي گفت جون ياالله بكن منو واي زودتر ازش پرسيدم دوست داره ارضاش كنم داد مي زد اره اره زود باش از سينه هاش اومدم پايين دشتامو با تف خيس كردم و رفتم سراغ چوچولش و اروم شروع به ماليدنش كردم اول با يك انگشت بد با دوتا بدم با چهار انگشت سرعتشم تندتر كردم و با شصتم مي كردم تو كسش داد مي زد هي تندتر كردم تا اينكه بدنش به لرزش افتاد من كه مي دونستم اين يعني اينكه داره ارضا مي شه ول نكردم تا اينكه كامل ارضا شد و از حال رفت بعد از اون موقع تا حالا منو زن باباي جيگرم خيلي وقتا با هم حال مي كنيم چون بهتر از مردا مي تو نيم همديگرو ارضا كنيم
داستان ها وخاطرات زندگي و سكسي خوب و بد شما.
1
قرار بودبا دختر عموم ازدواج كنم البته قراري بود كه خودمون دوتاگذاشته بوديم با هم صميمي بوديم تا اينكه سال آخر دانشگاه من بود كهقضيه ازدواج را با خانوادها مطرح كرديم اما با مخالفت شديد زن عمومواجه شديم تلاش زيادي كرديم كه موثر نبود ش (دختر عموم) كه خيلي شرمندهشده بود و خيلي هم عاشق من بود منو دعوت كرد تا يكسري صحبت با هم داشتهباشيم منم با كله رفتم خونشون بعداز كمي نشستن متوجه شدم كه توي خونهتنها هستيم نيم ساعتي از حضور من مي گذشت كه صحبت عشق و فراموشي پيشآمد هر دو دل شكسته وناتوان شده بوديم چيزي جز آخرين سكس به نظرمان نميرسيد دست به كار شديم كيرم را مثل هميشه لاي پاهاي سفيد ولطيفش گذاشتماما فكر اين كه آخرين باريست كه اين كس وكون را مي بينم اعصابم را بكيبهم ميريخت به پشت خوابوندمش دو سه تا ماچ آبدار روي كونش كردم از شدتبغضي كه داشتم رو را كنار گذاشتم وخواهش كردم كه اين بار آخري را بذارهكون سيري ازش بكنم كه با موافقت ش روبرو شدم برام باور كردني نبود كه شقبول بكنه من كيرم را تو كونش بكنم چون بارها گفته بود كير خركي وبزرگي دارم بهر حال دل من را نشكست وگفت هر جوري دوست دارم بكنم يك تفآبكي در سوراخ كون سفيد و مامانيش گذاشتم خوب كه ماساژ دادم سر كيرم راگذاشتم در كونش ويكم فرو كردم كه ديدم كونش را جمع كرد وشروع به گريهاز شدت درد كرد كمي مكث كردم و دوباره با اصرار خودش كيرم را گذاشتم دركونش وكردمش تو سوراخ كونش واي ي ي ي ي چقر تنگ وداغ بود كيرم داشتمنفجر ميشد گفتم مي تونم تو كونت آب كيرم را بريزم خيلي با حال گفت منكه گفتم هر كاري تو اين سكس آخري دوست داري بكن من هم تا ته كيرم را هلدادم تو وآبم را خالي كردم بعد از انهم مشكلات خود به خود حل شد و با همازدواج كرديم ش ميگه اگه اونروز كون من نذاشته بودي هرگز بهت كون نميدادم من هم كون را ميكنم ودعاي انرا به زن عمو بابت مخالفت اوليش ميكنم
خاطره امير ونازيامير از اون خفن پولدارا بود . یعنی هنوزم هست . از بچگی با دخترا تریپ رفاقت زیادی داشت . تقریبا هر چی دختر با کلاس و خوشگل تو محل بود اون رو می شناخت و امکان نداشت یه دختری اون رو بشناسه و بهش دو سه باری زنگ نزده باشه . البته هیچ دختری به جز من چرمنگ ! اولین بار تو خیابون دیدمش . بعد تو یه پارتی و بعدش تقریبا تو هر مهمونی که می رفتم . پسری بود که من خیلی می پسندیدمش . با کلاس ، بر خلاف پسرای دیگه ی محل درسخون و خوشتیپ . البته از نظر من . خیلی ها می گفتن قیافه اش بی نمکه اما خوب من قیافه اش رو می پسندیدم . ماجرا گذشت تا اینکه یه بار تو یه پارتی بهش گفتم دلم براش تنگ می شه . اونم یه ذره سرخ و سفید شد و همه دخترا از تعجب دهنشون کف کرد. سابقه نداشت اون جلوی دختری خجالت بکشه خصوصا سر این مسائل . اونم زیر لب گفت منم همینطور و بعد رفت سوار ماشینش شد و رفت که رفت . دیگه مدتها ندیدمش . اما همه جا ازش حرف می زدن . منم آهی از ته دل می کشیدم و به مواقعی که با هزاران منت کشی بلندش می کردم با هم برقصیم فک می کردم . دو سال گذشت و من رسیدم به سوم دبیرستان . درست موقع تریپ مثبت گذاشتنام بود . با هر چی پسر بود قطع رابطه کرده بودم و رفته بودم تو لاک خودم . گاهی می رفتم دانشگاه و درس می خوندم و خلاصه شده بودم مریمیه عزیز مامان ! یه دفعه سرم رو عین بچه های خوب انداخته بودم پایین و داشتم می رفتم تو کتابخونه ی دانشگاه که دیدم یه نردبون درازی ایستاد جلوم . وقتی سرم رو بردم بالا دیدم سیناس . لبخند زد و گفت : چطوری مریم ؟یه ذره شوکه شده بودم . باورم نمی شد خودش باشه اما خودش بود . فقط باز هم قد کشیده بود و صورتش مرونه تر شده بود . خلاصه آقا امير به جای کتابخونه من رو با ماکزیماش برد رستوران جام جم و یه ناهار حسابی بهم داد . کلی با هم گپ زدیم . فهمیدم تو همون دانشگاه درس می خونه و قراره مهندس مکانیک بشه . وقتی داشتیم خداحافظی می کردیم شمارش رو که روی کارت نوشته شده بود بهم داد و بازم سرخ و سفید شد . بعدشم گفت خیلی زود می بینمت .اوایل روم نمی شد بهش زنگ بزنم . از وقتی با شهاب دوست پسر آخریم بهم زده بودم حرف زدن با پسرا یادم رفته بود . بالاخره هم اون تحمل نیوورد و اومد دم مدرسه دنبالم . بعد از اون کم کم عادت کردم که بهش زنگ بزنم . اگر چه بیشتر اوقات سر کار بود و وقت نمی کرد با هام حرف بزنه . سه 4 ماه به این منوال گذشت تا اینکه یه روز با یه مبایل اومد و اونو داد به من . بعدشم گفت از این به بعد منتظر زنگم باش . خلاصه دیدارامون کمتر شد اما در عوض تماسهامون بیشتر . ماه رمضون بود که یه روز باز اومد دم مدرسه دنبالم . خیلی شیک و پیک کرده بود . درست جلوی چش مدیر مدرسه اومد سلام کرد و گلی رو که دستش بود داد بهم . پیش خودم گفتم دیگه حتما اخراجم اما چیزی نشد. امير با مدیرمون آشنا در اومد و من رو هم دختر خاله اش معرفی کرد . گفت بیا با هم بریم کارت دارم . گفتم : آخه مامانم ... گفت : بهش زنگ بزن بگو دیرتر می رسی . نشتس پشت فرمون و یه راست منو برد الهیه . رفتیم جلوی یک مغازه که بیشتر شبیه یه گاو صندوق بزرگ می موند . بعد از گذشت از شونصد تا در بود که فهمیدم اونجا یه طلا فروشیه . بعدا فهمیدم که مال مامان سیناس . با کلی عزت و احترام ما رو نشوندن امير یه ژورنال داد دستم و گفت یکی از اینا رو انتخاب کن . وقتی که بازش کردم دیدم همه اش انگشتره . نمی فهمیدم که منظورش از این کارا چیه . ازش پرسیدم . گفت می خوام برای مامانم بخرم . وقتی نگاهشون می کردم سرم گیچ می رفت . قیمتهای چند هزار دلاری با برلیان های چند قیراتی ... بالاخره یکیشون رو انتخاب کردم و بعدا فهمیدم که امير اون رو برای من سفارش داده بوده . کم کم ماجرای دوستیمون رو به مامان گفتم اما نه مستقیم . مامانم هم چیزی نمی گفت و فقط لبخند می زد . من و امير دیگه خیلی با هم صمیمی شده بودیم طوری که وقتی با هم بودیم و بین دوستان اون مجبورم می کرد انگشتر رو دست چپم بندازم و همه جا هم می گفت که نامزدشم . بالاخره کار از اینم بالاتر گرفت . یه روز دوباره امير اومد دنبالم و منو برد به خونشون که تو خیابون مریم بود . یه خونه ی درندشت وسط یه باغ دردندشت تر . امير تو یه سوییت مستقل از ساختمون اصلی بود که باباش براش ساخته بود .اولش با صحبتای همیشگی شروع شد . بعد امير یه گیلاس مشروب رو گذاشت جلوم و خودشم یکی ورداشت و گفت به سلامتی هم دیگه . من با وجودی که تا حالا مشروب نخورده بودم یه ذره خوردم که دیدم حالم داره بد می شه . بهش گفتم . اونم گفت خیلی ناز نازی هستی . بعد اومد پیشم نشست و دستش رو انداخت دور کمرم . منتظر بودم که باز ازم لب بگیره . عادتش بود که همیشه در این حالت لب بگیره که دیدم گفت می خوام لختت رو ببینم . دو تا شاخ رو سرم سبز شد . از این حرفا تا حالا نزده بود . حرفش رو تکرار کرد و منم باز فقط نگاهش کردم که این دفعه شاکی شد و داد زد . می خوام لختت رو ببینم . تا اون موقع عصبانیتش رو ندیده بودم گریه ام گرفته بود . من حتی جلوی مامانم هم بدون لباس اونم بلوز شلوار نمی رفتم . به هر حال حرفش رو گوش کردم و لباسم رو در اووردم . با قدی در حدود 176 و 55 کیلو وزن حدس بزنید چطور هیکلی می تونستم داشته باشم . امير که حسابی کیفش کوک شده بود ازم لب گرفت . این کارش بهم آرامش داد و برای یه لحظه اشکم رو بند آورد اما بعد کرواتش رو باز کرد و گفت لباسم رو در بیار . منم شروع کردم به باز کردن دکمه هاش . در عین حال گریه می کردم اما اون هیچی نمی گفت . شلوارش رو هم در آورد و من رو خوابوند روی تختش . سوتینم رو باز کرد و شروع کرد به لیسیدن سینه هام . من حال عجیبی داشتم . تا اون موقع نه فیلم سکسی دیده بودم و نه از لب گرفتن جلو تر رفته بودم اما اون تو کارش استاد بود . یه کم که گذشت سرش رو برد روی شرتم و کسم رو بوسید . دیگه واقعا حالم خراب شده بود . یه ذره با کسم از روی شرت ور رفت و بعد اونو در آورد . اول انگشتش رو کرد توم . آروم شروع کرد به گردوندن اون توی کسم . خیلی بهم حال می داد اما سرم داشت گیچ می رفت . چون رشته ام تجربی بود می دونستم که این سرگیجه طبیعیه . کم کم انگشتش رو بیرون آورد . پاهام ر از هم باز نگه می داشت و لیسم می زد . منم در عین اینکه گریه می کردم لذت می بردم . بالاخره اونقدر لیسم زد که حالم خراب شد . شورتش رو در آورد و کیر شق شده اش رو تحویلم داد و گفت بخورش . گفتم چطوری که دیدم تلویزیون رو روشن کرد و زد روی یه فیلم سکسی . . سعی می کردم که درست مثل دختره کیرش رو بخورم اما خوب بلد نبودم . امير فقط گفت اشکالی نداره زود یاد می گیری . دوباره شورع کرد به لیسیدن سینه هام و بوسیدنم . بعد چنند لحظه مکث کرد وو گفت . مریمی اینجوری حال نمی ده می خوام بکنمت .وا ویلا ! همینم مونده بود . حالا بیا و درستش کن . می دونست من بهش نه نمی گم . البته یه صدایی از ته حلقم در اومد و گفت بذار برای بعد اما اون یه اخم کرد و صدا هم خفه شد . یه بالش گذاشت زیر باسنم و یه کرم مالید سر کیرش . بعد هم آروم اون رو گذاشت تو . اولش خیلی آروم می رفت جلو بعد یه فشار داد که تمام بدنم تا مغز سرم سوخت . اما جیکم در نیومد . کیر اون خیلی کلفت بود و کس من تنگ و جفتمون حسابی داشتیم لذت می بردیم . البته من بیشتر می ترسیدم اما چند بار که جلو عقبم کرد حالم بهتر شد و التماس کردم که بیشتر این کار رو بکنه . اونم تند تر این کار رو می کرد تا اینکه یهو همه جای بدنم لرزید و جیغ زدم . اونم کیرش رو کشید بیرون و آبش رو ریخت روی سینه هام . بعدم دوباره چند دیقه ازم لب گرفت . نشست کنارم و با موهام بازی کرد و یه ذره آرومم کرد . با هم دوش گرفتیم . ایستادن برام سخت بود . سرم گیج می رفت . اون بدنم رو شست و بعد رسوندم خونه . به محض رسیدن به خونه رفتم تو اتاقم و یه دل سیر گریه کردم . هیچ کس ازم نپرسید چی شده . الآن از اون ماجرا 3 سال می گذره و من دیگه 20 سالمه . همون سال تابستون با امير نامزد کردم . فک نمی کردم بابام رضایت بده به اون زودی نامزد کنم اما خوب کی بدش میاد دامادش پولدار باشه . هنوزم من و امير نامزدیم . مثلا ! چو مدتهاست که روابطمون بیشتر شبیه زن و شوهرا می مونه . به هر حال ماجرای سکس من برای خودم عحیب بود چون تا اون موقع سکسی نداشته بودم و حتی از شنیدن اسم سکس هم حالم بد می شد . اما الآن تو این 3 ساله واسه خودم استادی شدم !
3
حدود 7 سال پيش من سال آخر دبيرستان بودم و تا اون موقع با هيچ جنس مخالف خودم تماس فيزيكي نداشتم و هميشه براي ارضا’ جنسي به عكس و فيلمهاي سكس پناه مي آوردم . و عمده آشنائي من با مسائل جنسي توسط معلم بينش بود .خانم مولائي با ظاهري اسلامي هر جلسه به بهانه اي شروع به نصيحت كردن بچه هاي كلاس میکرد و دست آخر به مسائل جنسي ختم مي شد و به قول بچه ها تا همه رو به اورگاسم نمي رسوند دست بردار نبود . انصافا هم خيلي جذاب بود با اينكه با اون پوشش كاملا اسلامي مغنه و چادر مشكي و بدون كوچكترين آرايش خيلي خوشكل بود و دل هر پسرجوني رو به لرزه مي انداخت .اون روز هم خانم مولائي شروع به نصايح جنسي خود نمود و پس از پايان صحبت هايش بچه به خاطر امتحان رياضي ساعت بعدي از اون خواستن تا به مطالعه آزاد ادامه بدند خانم مولائي هم قبول كرد و بچه ها شروع به حل تمرينات و مطالعه بودن اون هم پشت ميز كارش نشست و مشغول خواندن مفاتيح خود شد . من هم كه حال درستي نداشتم و با حرفهاي اون بيشتر حالي به حالي شده بودم به ته كلاس رفتم و به بهانه درس خواندن يواشكي عكسهاي را كه صبح از مژگان گرفته بودم از كيفم درآوردم و لاي كتاب رياضي گذاشتم و شروع به نگاه كردن اونا كردم.واي خداي من چه عكسهاي تحريك كننده اي بود .عكس يه پسر بود كه كير شق شده خودش رو تا نصفه داخل كون يك دختر هم سن خودم كرده بود و دختره از درد سرش رو رو به بالا گرفته و جيغ مي كشيد . بي اختيار دستم رو آهسته داخل مانتو كردم و زيپ شلوارم رو پائين كشيدم و آرام دستم رو داخل بردم و از بغل شرتم نوك انگشتم رو آهسته به موهاي كسم رساندم و آرام آرام با لبهاي پف كرده شروع به بازي كردن كردم . حالا ديگه كاملا حشري شده بودم دستم رو به كسم فشار مي دادم و از اين كار اذت بيشتري به من دست مي داد. همه كسم رو توي دستم مشت كردم و چشم هايم رو بستم و سعي مي كردم توي ذهنم خودم رو جاي همون دختري كه توي عكس بود جا بزنم . دقايقي به همين شكل و سرم رو روي كتاب گذاشته بودم و با دستم كسم رو مي ماليدم .پاهايم رو به هم قفل كرده بودم و دستم رو بيشتر به لبهاي كسم مي ماليدم .ديگه از خودم بي خود شده بودم كه يك دفعه احساس كردم بالاي سرم كسي ايستاده .همينجوري كه سرم روي كتاب بود چشم هايم رو باز كردم چادر سياه خانم مولائي رو جلو چشمام ديدم سرم رو از روي كتاب برداشتم و به صورت خانم معلم نگاه كردم اون هم به حالت بهت زده به من و عكسهاي داخل كتاب نگاه مي كرد .بعد از چند لحظه اشاره به من كرد كه دستم رو بيرون بكشم من كه تازه متوجه شده بودم زود دستم رو از شرتم بيرون كشيدم دستم خيس خيس بود .نگاهي غضبناك به من كرد و كتاب رياضي من رو با عكسها برداشت و به طرف ميز خودش رفت . دنيا روي سرم داشت خراب مي شد و دلهره عجيبي داشتم تا آخر ساعت اصلا به من نگاه نكرد و من از منظور اون اصلا چيزي متوجه نمي شدم پيش خودم مي گفتم شايد به قول اين بچه حزب الهي ها نمي خواد آبروي منو جلوي همكلاسيام ببره . بالاخره انتظار بسر رسيد و همينكه زنگ كلاس به صدا درآومد رو به من كرد و گفت : خانم .......... شما بعد كلاس بمونيد باشما كار دارم . بچه ها يك به يك از كلاس خارج شدن اما هيچكدوم از اونها موضوع منو نمي دونستند بعد اينكه من و خانم مولائي تنها شديم رو به من كرد و گفت : پريسا خانم اين عكسها چي هستند كه داري وقت خودت رو با اونا تلاف مي كني و .......... بعد از كلي نصيحت آدرس منزل خودش رو روي يك تيكه كاغذ نوشت و به من داد و گفت امروز بعداز مدرسه به خونه اون برم تا بيشتر با هم گفتگو كنيم من هم با صورت سرخ شده سرم رو پائين انداختم و از كلاس خارج شدم .بعد مدرسه به خونه كه رسيدم به مامانم گفتم كه معلم بينش منو دعوت كرده به خونش بعد از استراحت از خونه بيرون آمدم و به سمت آدرس منزل خانم مولائي رفتم .توي راه همش دلهره اين رو داشتم كه نكنه خانم معلم موضوع رو با پدرم مطرح بكنه يا توي مدرسه همه بفهمند و اونوقت آبروم جلوي همه مي ره .با اين فكرها به جلو در منزل خانم مولائي رسيدم .زنگ در رو زدم پس از چند لحظه صداي نازك و دلنشين خانم مولائي بود پس از پرسيدن ((كيه)) در رو باز كرد از پله ها بالا رفتم جلو در آپارتمان كه رسيدم در باز بود با پشت دستم چند ضربه به در زدم صداي خانم معلم از داخل آمدكه: پريسا تو هستي بيا تو عزيزم كسي توي خونه نيست تنها هستم الان ميام . وارد خونه شدم و در رو بستم هنوز دلواپس بودم همينطوريكه به وضعيت حال و پذيراي نگاه مي كردم روي يه مبل جلو در نشستم و منتظر آمدن خانم مولائي شدم . بعد چند لحظه خانم مولائي از داخل اتاق خواب بيرون آمد با ديدن اون مات ملهوت شدم اصلا باور نمي كردم كه اون همون خانم معلم بينش محجبه ما باشه آخه يه لباس راحتي نازك توري تنش بود كه از زير اون بدن لخت عريانش كاملا پيدا بود يعني حتي شرت و سوتين هم به تنش نبود . خانم مولائي جلو آمد و بعداز احوال پرسي و روبوسي با من تعارف كرد تا روي مبل بشينم و از من خواست تا راحت تر باشم و مانتو خودم رو از تنم در بيارم . من حالا با ديدن اون و رفتارش خيالم از بابت موضوع صبح راحت شده بود اما هنوز برام خيلي سوالات ديگه پيش آمده بود و با ديدن وضعي كه اون جلو من نشسته بود انصافا هم همانطوري كه توي ذهنم تصور ميكردم تن و بدن مناسبي داشت . سينه هاش رو به بالا و كاملا ايستاده بود طوريكه مثل خود من كه 19 سال بيشتر نداشتم سينه هام اونجوري نبود. خلاصه خانم مولائي شروع به صحبت شد و اين بار لحن كاملا ملايم و حتي تحريك كننده هم داشت . توي صحبتهاش اشاره به اين موضوع كرد كه اون يك زن لزبين(همجنسگرا) و تا به حال هم ازدواج نكرده و بعد از من سوال كرد كه آيا تا به حال با جنس مخالف سكس داشتم يا نه و...... بعد چند ساعت كه با هم در مورد سكس و مسائل جنسي صحبت كرديم خانم مولائي از من سوال كرد كه آيا دوست دارم كه منو تحريك بكنه و آموزش هاي درست خود ارضائي رو به من ياد بده كه من هم از خدا خواسته قبول كردم و هردو به اتاق خواب خانم مولائي رفتيم. اتاق خواب بسيار جذاب و تحريك كننده اي داشت بطوريكه با چراغهاي آبي و قرمز و عكسهاي عريان و سكس روي ديوار هربيننده اي رو در همون ابتدا حشري مي كرد . اون به من اشاره كرد روي تخت دراز بكشم و بعد خودش هم روي من دراز كشيد و شروع به بوسيدن از لبهايم شد من هنوز هل كرده بودم و يك احساس خاصي داشتم اولين بار بود كه يك نفر اون هم همجنس خودم منو تحريك ميكرد . درهمين حين رو به من كرد وگفت : عزيزم خودتو آزاد كن به فكر هيچي نباش و فقط چشماتو ببند و از اين وضع لذت ببر.بعد همينجور كه منو بغل كرده بود شروع كرد به درآوردن لباسهايم . حالا ديگه فقط شرت و سوتين تن بود آهسته زبون خودش رو از لاي سوتين به وسط سينه هام رساند و آرام آرام شروع به لسيدن كرد احساس لذت شديدي به من دست مي داد كه تا به حال حس نكرده بودم . بعد خودش هم لباس راحتيشو از تنش در آورد و بعد هم سوتين من رو هم از تنم درآورد و خم شد و شروع به مكيدن نوك پستونام شد من چشم هايم رو بسته بودم و از اين وضعيت لذت مي بردم . همينجوري كه داشت پستونامو مي ليسيد و با دست ديگه اون يكي پستونامو مي ماليد با بوسه هاي پي در پي به سمت پائين حركت كرد و به شرتم رسيد آرام از بغل شرتم گرفت و از پام دراورد و سرش رو خم كرد و لبهاي كسم رو بوسيد بعد نفس عميقي كشيد و اونو بو كرد .نوك زبونش رو آهسته به لبهاي كسم ماليد و با هربار فشار دادن زبونش لبهاي كسم رو از هم بيشتر باز مي كرد بدنم داغ داغ شده بود .بعد چند دقيقه ليسيدن كسم رو به من كرد گفت : عزيزم دوست داري تجربه سكس از عقب رو بكني با تعجب رو به اون كردم و گفتم چه جوري .لبخندي به من زد و من رو به پشت برگرداند و از من خواست تا چشم هايم رو به بندم و توي ذهنم به آلات مردي فكر كنم . اون هم شروع كرد به ماليدن باسن و كونم هي با دست و انگشتاش مقعد من رو مي ماليد و اونو تحريك مي كرد و انصافا تا به حال من به اين شكل لذت نبرده بودم . روي من دراز مي كشيد و كس خودش رو به كونم مي ماليد . از فرط لذت هردو بي اختيار جيغ مي كشيديم و از يكديگر مي خواستيم كه بيشتر ادامه بديم. خانم مولائي از من سوال كرد كه آيا مي خوام كه بيشتر از اين اذت ببرم و تجربه آميزش از پشت رو داشته باشم من با تعجب از اون پرسيدم چطوري كه گفت :خوب معلومه من خودم رو معمولا با ميوه جات مثل خيار موز ارضا’ مي كنم بعد با يه لبخند ديگه گفت :مي خواي تو هم تجربه كني . نه خانم آخه مي ترسم ترس چيه عزيزم با يه خيار نازك شروع مي كنيم مگه نمي خواي بيشتر لذت ببري چرا اما! اما نداره عزيزم بيا بيشتر لذت ببريم ما كه با جلو كاري نداريم بعدش هم كسي متوجه نمي شه لذتش هم از جلو بيشتره بعد رفت و با يك خيار كوچك برگشت توي اتاق با آرامي كنارم نشست و جوراب مشكي خودش رو از پاهايش درآورد و هر دو دستم رو بست به بالاي تخت خواب و با لنگه ديگه چشم هايم رو بست ازش سوال كرد واسه چي چشمهام و دستام رو بستي گفت : عزيزم چون اولين بارت هستش اولش كمي درد داره اما سعي كن خودتو شل نگه داري بهد كه عادت كردي شروع به لذت كردن مي كن چشمات رو هم بستم كه تمام حواست به تخيلات ذهني باشه .بعد شروع كرد به ماليدن خيار به اطراف باسن و كونم و لاي باسنم مي كشيد طوري كه با فشار به مقعدم مي خورد يه ترس و دلهره عجيبي داشتم و هربار نوك خيار رو نزديك كونم مي كرد بي اختيار باسنم رو جمع مي كردم و اون با دستهاش اونهارو از هم باز مي كرد و دوباره خيار رو به مقعدم مي ماليد . بعد احساس يه جسم سرد روي كونم و اطراف مقعدم كرد ازش سوال كردم اين چيه گفت:چيزي نيست عزيزم كرم نيوا هستش مگه نمي خواي دردش كم باشه بعد شروع كرد به ماليدن كرم به همه جاي كونم و بعضي وقت هم با نوك انگشت سعي مي كرد توي مقعدم بكنه كه با ممانعت و جمع كردن خودم مانع مي شدم .يك دفعه ماليدن هاش تند تر شد و رو پاهام نشست و با سيلي پشت سر هم به بغل كونم مي زد مي از شدت درد سيلي هايش با جيغ و داد از اون خواهش مي كردم كه اين كارو نكنه اما از من مي خواست كه جيغ نزنم و به تخيلات سكس فكر بكنم . بعد احساس كردم كه نوك خيار رو به لاي كونم چسبونده متوجه شدم كه حالا وقتش شده و اظطراب خودم رو جمع كردم و با فشار سعي مي كردم كه اون نتونه خيار رو تو بكنه اما بي فايده بود چون با لغزنده بودن اطراف مقعد بالاخره نوك خيار رو كه داشت داخل كونم مي شد احساس كردماي اي اي خانم تورو به خدا يواشتر داره مي سوزه . بسم تورو به خدا بسم ديگه اما خانم مولائي بدون توجه به التماسهاي من و با حرفهاي عزيزم چيزي نيست تحمل كن الان بره تو ديگه عادت مي كني فشار رو بيشتر مي كرد . يك لحظه درد شديدي روي كونم احساس كردم و سرم گيج رفت و تمام بدنم شل شد و چيزي نفهميدم . صداي نمي شنيدم و ديگه ناي جيغ كشيدن نداشتم چند لحظه به همين حال بودم كه كم كم حالم جا اومد و احساس مي كردم كه بالاخره خانم مولائي همه خيار رو داخل كونم كرده . سوزش عجيبي داشت و اون ديگه آروم آروم از ته خيار گرفته بود و بازي بازي مي داد . راست مي گفت كم كم داشت از اين وضعيت خوشم ميومد همنجوري كه خيار توي دستش بود و عقب جلو مي كرد خم شد و از پشت سر بغلم كرد و صورتش رو به صورتم چسبانده بود و منو مي بوسيد. حالا ديگه حالت رفت وبرگشتي خيار رو توي كونم بيشتر كرده بود و من هم داشتم از وضعيت بيشتر لذت مي بردم .چند بار خيار رو كاملا از توي كونم در آورد بعد دوباره داخل كرد و هر بار كه بيرون مي كشيد و مجددا تو مي كرد درد تمام بدنم رو مي گرفت اما اينبا از اين درد ها لذت مي بردم .روي پاهام نشسته بود و با دست ديگه از پشت پستونام رو گرفته بود و مي ماليد .كم كم تمام بدنم خيس عرق شده بود و با فريادهايم از اون مي خواستم منو بيشتر ارضا’ بكنه . يك بار ديگه خيار رو از كونم بيرون كشيد ولي اينبار كه داشت داخل كونم مي كرد دردش بيشتر بود ولي لذتش هم دو چندان شد و احساس كردم كه كاملا بغلم كرده و حركت رفت و برگشتي خيار توي كونم هم سريع تر شده بود .با هم چشم هاي بسته احساس كردم داره دست هامو باز مي كنه دستم كه آزاد شد جوراب رو از جلو چشمام كنار زدم ديدم خانم مولائي روبروي من نشسته و با انگشتاش داخل كسش مي كنه اما هنوز احساس سنگيني يك نفر رو روي خودم احساس مي كردم حتي حالت رفت و بر گشتي خيار رو توي كونم .يك لحظه حالت رفت وبرگشتي ايستاد و من به خودم آمدم همانطوركه روي تخت دراز كشيده بودم سرم رو برگرداندم ديدم يه پسر تقريبا 25 ساله روي من دراز كشيده منو كه ديد لبخندي به من زد هنوز فكر مي كردم كه دارم توي تخيلاتم احساس مي كنم اما اون پسره دوباره شروع كرد به بيرون كشيدن كيرش از كونم و با فشار دوباره اونو توي كونم كرد حالا ديگه احساس ديگه داشتم توي يك عمل انجام شده قرار گرفته بودم هم از اينكه با يك پسر دارم آميزش مي كنم دلهره داشتم واز سوي ديگه لذتي كه به من دست داده بود و مي داد مانع از اين مي شد كه مقاومت از خودم نشان بدم به همين خاطر من هم لبخندي به اون زدم و اظهار رضايت كردم اون هم با ديدن اين وضعيت جسارت بيشتر پيدا نمود و مجددا منو از پشت بغل كرد و شروع به تلمبه زدن شد .حالا ديگه احساس ديگري داشتم .يه پسر داشت منو از عقب مي كرد . واقعا لذتي داشت كه تا بحال هنوز اون خاطره رو به ياد ميارم تمام بدنم مور مور ميشه در همين موقع پسره آه بلندي كشيد و كيرشرو از توي كونم بيرون كشيد و شروع كرد با دستش كيرش رو ماليد و همه آب مني خودش رو روي باسنم ريخت و با سر كيرش شروع به ماليدن به همه جاي كونم شد بعد هم كيرشرو لاي پاهام فرو برد وروي من خوابيد .هردو ما به ارگاسم كامل رسيده بوديم و من راضي از اين وضعيت . بعد از آن روز هر موقع نياز به ارضا’ داشتم براي آموختن درس سكس نزد معلم عزيزم مي رفتم...
4
يادمه از بچهگي خيلي خونه عمم ميرفتم مثلا براي بازي با پسر عمم . هميشهاوقات تعطيلي من تو خونه عمم ميگذشت .همين طور من بزرگتر ميشدم و نشانههايي از سکس خواهي و تمايل به جنس مقابل در من شعله ور مي شد . بي اختياربه پاهاي لخت عمم نگاه ميکردم يا به پستونهاي درشتش خيره ميشدم .خودش هم ميفهميد اما به روي خودش نميآورد و ميگذاشت من لذت نگاه کردن به اون بدنبلوري رو ببرم .اون موقع نميدونستم چرا به سن بزرگتر از خودم علاقه داشتم و از هم سن وسالهاي خودم زياد خوشم نمي اومد .بعدا فهميدم که اينم يکي از شکلهاي علايقسکسي در وجود آدم هست . اينو بگم که من اون موقع ها خيلي کم رو بودم ومي ترسيدم يک موقع کسي بويي ببره که من به عمم علاقه دارم . به هم دليلاصلا روم نميشد که به عمه جونم بگم که خيلي دوستش دارم .....به همين خاطر سعي ميکردم جوري که اون نفهمه ازش لذت ببرم . مثلا وقتي مي رفتحموم من هم مي رفتم از سوراخ کليد بدن طلايي شو نگاه ميکردم و اون پشتاينقدر با خودم ور ميرفتم تا ابم با فشاري وصف ناشدني به در حموم ميپاشيد . خيلي قشنگ با خودش بازي ميکرد . يه جوري که انگار ميدونست مندارم نگاش ميکنم و ميخواست منو از شدت حشري بودن ديوونه کنه . پستونهاشوصابوني ميکرد و هي باهاشون بازي ميکرد مخصوصا با نوک قهوه ايش که من هروقت ميديدم ميخواستم از هوش برم بعضي وقتها هم که کونش رو ميديم ميخواستمدر حموم رو باز کنم و خودم رو بندازم تو بغلش ..... اما باز همون ترس قديميسراغم مي اومد که نکنه به کسي بگه يا مسخرم کنه چون من کوچکتر از اونبودم . ما تقريبا 12 سال با هم اختلاف سن داشتيم . اما با اونکه يک بچههم داشت اما خيلي جوون نشون ميداد و بيشتر از اون سکسي .يکدونه چين و چروک هم روي بدنش نداشت و همين منو ديوونه تر ميکرد . وقتهاييکه تنها تو خونه بودم که سريع ميرفتم سر کشوي شرت و کرست هاي اين حوريزيبا و اونها رو حسابي بو ميکردم و با زبون اون قسمتهايي که با پوستقشنگش تماس داشت رو مي ليسيدم و به کيرم مي ماليدم و وقتي آبم مي اومد يکيدو قطرشو به اين لباسهايي که بعدا با بدن اون تماس داشته مي ريختم تا شايدحداقل از اين طريق خودم رو به بدن اون رسونده باشم....خيلي از عمم خوشم مي آد بخشي براي سکسي بودن اون هست اما فقط سکسي بودنبرام مهم نبوده و نيست. هميشه از بحث با اون لذت مي برم اخه خيلي هم باسواد هست . دانشجوي دکتراي رشته معماري هست ...من هم مهندسي مکانيکميخوانم . اما هميشه چون از من بيشتر و بالاتر بود دوست داشتم با اون مصاحبتداشته باشم .هر موقع که فيلم سکسي ميديدم يا اينکه هوس وجودم رو فرا ميگرفت به فکراون بودم . اين جريانات ادامه داشت تا اينکه يک روز پنچ شنبه با هم رفتهبوديم ميدان انقلاب تا چند تا کتاب بخريم . تو ماشين که داشتيم بر مي گشتيمداشبرد رو باز کردم و يک نوار ايگلز گذاشتم. آهنگ هتل کليفرنيا بود. بااونکه ابري جلوي خورشيد رو گرفته بود و هوا کمي تاريک روشن شده بود اماهوا يه جورهايي گرم بود. از فرط گرما صندلي رو دادم پايين تا با باد کولربيشتر خنک شم . چشمام هم نيمه باز گذاشتم . عمم داشت رانندگي مي کرد و منهم نگاش ميکردم . بدن خوش تراش عمم رو با نگاهي سرشار از احساس نگاهميکردم و "هتل کنيفرنيا " هم چقدر حس منو قويتر مي کرد . چند لحظه چشمامرو روي هم گذاشتم و وقتي چشمام رو باز کردم ديدم عمم هم داره به من نگاهميکنه . خيلي خوشم اومد . چشمام رو بستم که بازم نگام کنه و از گرماينگاهي که داره وجودم رو گرم کنه وقتي رسيديم خونه من کتابها رو زودتربرداشتم و رفتم تو خونه تا عمه جونم ماشين رو پارک کنه . يکسر رفتم سراغدستشويي تا دست و صورتم رو بشورم . وقتي اومدم بيرون ديدم عمم رفته دوشبگيره لباسهاشو همون دم در حموم درآورده بود وقتي کارش تموم شد منو صدا کرد وگفت نيما جان برو برام شرت و کرست و يکدونه حوله بيار....در پوست خودمنمي گنجيدم .... ميدونستم کجا هستن اما وقتي ميخواستم شرتو کرست رو بردارمگفتم عمه جون کدومشونو بيارم ؟ اونم جواب داد: "هر کدوم که قشنگتره و بهمن ميياد . به سليقه خودت" .....از اين جوابش خيلي حال کردم . منم کهشرت و کرست ست سبز که شورتش تور داشت رو آوردم و بهش دادم وقتي ميخواستمبدم بهش باز همون يک نگاه بهم کرد و منم بهش خيره شدم واي که چشمهايي داره .فقط صداي در حموم که وقتي بست منو از اون حالت خيره بودن درآورد . رفتمکنترل سي دي پلير رو برداشتم و همين جوري يک سي دي رو انتخاب کردماتفاقا "سمفوني نه بتهوون" بود . ميدونستم که اونم مثل من اهنگ کلاسيک دوستداره اما اينو تا حالا نديده بودم تو خونشون .مثل اينکه تازه خريده بود.اهنگ رو گذاشتم و رفتم نشستم گوشه يک کاناپه بزرگ و به آهنگ داشتم گوشميکردم که .....چيزي که ميديدم قابل هضم نبود ...يعني واقعا خودش بود که با همون ست سبزرنگ داره خرامان ميآيد طرف من ...چيز ديگه اي تنش نبود به به جز اون شرتو کرست ...ديگه چيزي متوجه نميشدم ....حتي صداي آهنگ خيلي کم رنگ شده بودبرام اومد و بغلم نسشت ....نميدونستم بايد چيکار ميکردم .خودش هم اينموضوع رو فهميده بود سرش رو گذاشت رو پاهام و دراز کشيد رو کاناپه . اصلاباورم نميشد اما به خودم گفتم حالا بايد نشون بدي که چقدر اين پري زيبا رودوست داري . به پهلو خوابيده بود . و دستش اولين نقطه اين نقشه زيبا بودکه من دستم بهش ميرسيد . با نوک ناخن هام اروم روي پوست بازوش مي کشيدميعني آروم آروم داشتم اين نقشه زيبايي رو کشف مي کردم . دامنه اين حرکترو بيشتر کردم و تا نزديکهاي کونش اين خطهاي موازي رو ميکشيدم و از کمرشدوباره بالا مياومدم . بعد آروم سرش رو از روي پام بلند کردم و گذاشتمروي يک بالشت که اونجا بغل دستم بود . خودم پاشدم و نشستم پايين کاناپه وهمه بدن بلوريشو يک بار ديگه نکاه کردم . لبم رو نزديک صورتش کردم .ميخواستم ذره ذره وجودش رو بو کنم و ببوسم . واااي که چه گرمايي داشتبدنش . وقتي داشتم به لبهاش رسيدم اونهم شروع کرد به بوسيدن من . چقدروارد بود تو لب گرفتن و لب دادن . ديگه نميخواستم اون لب زيبا رو ول کنم وبرم پايين تر تا چند دقيقه متوالي همينجوري لبهاشو مي ليسيدم و مي بوسيدم .يهواز بالاي کاناپه خودشو انداخت تو بغل من و من هم ولو شدم رو زمين.درحالي که زيرش قرار داشتم دو تا دستم رو دور کمرش حلقه کردم و بازم همديگهرو مي بوسيديم و هي پيچ و تاب ميخورديم بعد از مدتي با ستون کردن دستامتونستم در حاليکه عمه جووووووووونم رو تو بغلم داشتم از روي زمين پاشم وبا اون سمفوني که حالا حالت شبهه ريتميک پيدا کرده بود مثل حرفه ايهاي رقصباله با هم برقصيم.همين جوري شلوارک و پيرهنم رو درآوردم تا بدنهامون بيشترو بيشتر به هم نزديک شن. در همون حالت دوباره گذاشتمش روي کاناپه ودوباره خودم نشستم پايين کاناپه اما اينبار نشسته بود . دوباره ازلبهاش شروع کردم و آروم آروم اومدم پايين تر . پوست زيباي گردن رو حسابيمي بوسيدم و ليس مي زدم . آروم آروم داشتم به خط وسط سينش مي رسيدم وقتيبراي اولين بار زبونم رو به وسط اون درز خوشگله وسط سينش کشيدم يه آهکوچولو کشيد که اين خيلي خوشحالم کرد . کرستش رو آروم باز کردم اما بادستام نگرش داشتم و آروم اروم همينجوري که با زبونم به پايين تر ميرفتمکرستش هم پايين مي آوردم تا اينکه به همون نوک زيباي پستونهاش رسيدم که درتموم عمرم آرزوي ميک زدن و خوردن اين نوکهاي قهوه اي خوشگل رو داشتم .همين جوري داشتم ميرفتم پايين تر . تو تموم اين مدت اون منو نگاه ميکرد و هميناعتماد به نفسي بي نظير به من مي داد .....داشتم ناف و شکمش رو مي ليسيدم که يهو يه چيزي که تو يک فيلم سکسي ديدهبودم يادم اومد ....تو اون فيلم مرده يک شيشه مشروب آورد و ريخت رو رويتن زنه و همشو ميک زد ... ديشب ديدم که علي (شوهر عمه جونم که چون خيلي باهم صميمي بوديم با اسم همديگه رو صدا ميکرديم) چند بطري "وايت هرس" خريدهبود ... رفتم سريع يکي شو آوردم و باز کردم و ريختم روي تن "شيرينم"....!واي که چقدر اون مشروب که با بوي تن عمه جونم قاطي شده بود خوشمزهبود .....الان هم که يادم مي آيد حشري ميشم ... خلاصه چند بار اين حرکتجذاب رو انجام دادم . رفتم پايين تر . هنوز خودم هم باورم نميشد دارم به کسعمم نزديک ميشم اما گرماي کس زيباش نويد اينو بهم ميداد که دارم نزديکميشم....آروم با کمک دستام و زبونم شرتش رو پايين ميآوردم و تو همين حالت اونقسمتهايي که از زير شرت بيرون مي اومدند رو ميليسيدم و مي بوسيدم . وقتيشرتش رو حسابي آوردم پايين دو تا پاهاشو به هم چسبود و برد تو هوا منم بادستام اونها رو نگه داشتم .......وااااااااااااااااااااااااااي چيميديدم ... يک کس زيبا که لبهاي اون به هم چسبيده بودند. در همون حالتشرتش رو کامل از پاش درآوردم .اومدم بخورم کسشو که پاهاشو باز کرد وگذاشت و هر کدوم رو روي يک شونه هام قرار داد . اينجوري براي من که پاييننشسته بودم سرم نزديکتر ميشد به کس خوشگلش . منم سعي کردم هر چي که يادگرفته بودم براي لذت بردن عمه جونم پياده کنم . دوست داشتم قبل از من اونلذت ببره . زبونم روآروم و با تامل روي همه قسمت هاي کس "عسلم".....!وقتي زبونم رو به چوچوله اون نزديک ميکردم زير لب مي گفت : نيما جون بخورهمشو و اين حرف بيشتر آتيش ميزد به جونم و هوسم رو براي خوردن کسش بيشتر ميکرد .وقتي زبونم رو عمودي رو اون شکاف صورتي مي کشيدم يک حرکت موزون به خودشميداد که خيلي خوشم مي اومد . يهو در يکي از همين حرکتها يک آههههههههههههکشيد و بعد آروم شد فهميدم که ارضا شده اما ول نکردم و بازم شروع کردمبه خوردن اون" قسمتهاي طلايي "....بعد از مدتي يهو از جا پاشد و گفت که حالا تو بشين ... من هم اطاعتکردم ... اون از من حشري تر بود . سريع شرتم رو کشيد پايين و برام جق زد .آخ که چقدر حرفه اي بود . خودم هم بلد نبودم اينقدر خوب براي خودم جقبزنم . بعد از مدتي کيرم رو کرد تو دهنش و سريع دراورد و گفت چقدر خوشمزس ودوباره تا نصفه کرد تو دهنش . اصلا فکر نمي کردم اينقدر حرفه اي باشهحسابي کيرم رو خورد و منم خيلي حال ميکردم چون در همون حال داشتم به چشماشکه هوس ازشون مي باريد نيگا ميکردم .کيرم حسابي شق شق شده بود که ديدم در يک حرکت کيرم توي اون شکاف صورتيخوشگل قرار داره و عمم داره بالا پايين ميره و هي آه آه ميکرد و اه اه منمدر آورد . اينقدر حشري بود که نميدونست چي داره ميگه ...منم باورم نميشدعمه جونم اصلا اينجور حرفها رو بلد باشه اما از قرار معلوم اون حرفه اي تراز من بود . منم سعي ميکردم با همون حرکتهاي خوشگلش خودم رو به بالا پرتابکنم تا کيرم به ته ته کسش بخوره تو همون حال هم پستونهاي قشنگش( که من ميميرمبراي اون پستونها) رو خوردم . حسابي هم خوردممن که بعد از هفت سال به اين عسل رسيده بودم دوست نداشتم به اين زوديهاسفره بزممون تموم بشه براي همين با دستام کمرش رو گرفتم و دوباره خوابوندمشروي کاناپه و شروع کردم به ليسيدن دوباره از بالا به پايين همهجونمممممممممممممممممم !چقدر اين بار دوميه حال مي داد مخصوصا چوچوله و کسش که خيلي خوشمزه تر شدهبودند اينبار زبونم راحتتر مي تونست راه کسش رو باز کنه . اينقدر چوچولهاش رو ليس زدم تا دوباره به اوج هوس رسيد و اين منو خوشحال کرد کهتونستم بازم ارضاش کنم اما اون هر بار بيشتر حشري ميشد و هوسش براي فروکردن کيرم رو تو خودش افزايش مييافت .اينبار دو تا پاهاشو گذاشت زمين و حالتي چهار دست و پا به خودش گرفت .چقدر منظره از پشت کسش زيبا و خواستني بود . کيرم رو آروم کشيدم رويکوسش . چه آهي ميکشيدبعد کيرم رو آروم کردم تو کسش و در طي زمان حرکاتم رو تندتر کردم اون همحرکاتي رو به عقب داشت که خيلي بهم حال مي داد و اينو ميفهميدم که اونمداره لذت مي بره .ديگه کم کم داشتم حرکت سيل وار آب کيرم رو تو بدنم احساس مي کردم . خواستمکيرم رو بکشم بيرون که نگذاشت و گفت: نه ..ميخوام آب وجودتو تو خودم احساسکنم عزيزم ...اين حرفش رو من حسابي تاثير گذاشت و خودم رو با فشاري بيشتربه اين تيکه جواهر فشار دادم . بله آبم اومد اونم تو کس طلايي عمم .......برگردوندمش و اين بار محکمتر از هميشه خودمو بهش چسبوندم و دوباره شروعکردم به لب گرفتن و دادن به عمه عزيزم ....بعد دوتايي همونجوري که لب دادنهامون دادمه داشت نشستيم روي همون کاناپه بزرگ و هم ديگه رو بغل کرديم .ديدم کنترل سي دي پلير رو ميتونم بردارم. چون آهنگه تموم شده بود خواستماهنگ رو عوض کنم. سي دي بعدي اهنگ "باران عشق" بود که چقدر به حال و وضعمن مي خورد. همون جوري به هم تيکه داده بوديم و داشتيم اين آهنگ زيبا روگوش مي کرديم و لبهاي همديگه رو غرق بوسه ميکرديم ........... باز هم همونچشمها و همون نگاه ..........هوا روشن تر شده بود
5
حدود سه سال پيش بود كه در يكي از محله هاي غرب تهران زندگي مي كرديم.من در اون محل با دختري به نام رعنا كه حدود يك سال از من بزرگتر بود آشناشده بودم.رعنا يك دختر خوشگل و خوشهيكل بود.با صورتي سفيد مثل برف و بدني خوش تراشو بازم مثل برف.مدتي بود كه از حرفهايش فهميده بودم به سكس علاقه داره بدش نمياد با منرابطه داشته باشه.منم تو حرفهام بهش مي گفتم يه روز بيا خونمون يا مثلا توبيا از اين حرفها.مدتي گذشت تا اينكه يك روز جمعه صبح كه خونمون خالي شد منم مطمئن بودم كهتا شب هم كسي نمياد فرصت مناسب ديدم. سريع تلفن برداشتم ورعنا خبر كردماونم به درخواستم جواب رد نداد.اومد خونمون.البته قبلش گفتم مواظب باشهكسي نبينه كه مياد خونمون.خوب اون روز اومد منم يكراست بردمش تو اتاقمو شروع كردم به نشون دادناتاق بدهم دوتائي نشستيم رو تخت.رعنا يك دامن قرمز تنگ پوشيده بود كه تابالاي زانوهاش رو پوشنده بود و نمايش زيبائي به بدنش مي داد.و پاهايسفيدشو كه كاملا بدون جوراب بود مثل يك تيكه طلا نشون مي داد كه چند وقتيكبار چشماي منو اسير خودش مي كرد.و يك پيراهن تنگ قرمز هم كه نمايش جالبيبه پستوناش ميداد پوشيده بود.و بند كرستش كه سياه بود از كنارش گوشهگردنش زده بود بيرون و نوك پستوناش كه مقداري متورم بود از زير پيرهنشمعلوم بود.يك روژلب قرمزم زده بود كه چشمهاي هر مردي نوازش مي داد.در ميان صحبت خودمو بهش نزديك مي كردم.كه بدون مقدمه رفتم طرفش و لباموبه لباش چسبوندمو شروع كردم به لب گرفتن اولش خودشو كشيد عقب بعد مدتياونم جلو زبونش در همان لحظه لب گرفتن من كرد تو دهانم ومن احساس داغي شديديتو دهانم احساس كردم و يواش يواش ديدم كيرم داره بلند ميشه وخون توي اونمثل آتشفشان داره فوران مي كنه.در همون حال دستامو دورش حلقه كردم شروع كردم به نوازش گوش و گردنشوهمينطور سينه هاش كه ديگه داشت از تو پيراهش مي زد بيرون سريع بادستهامپيراهن چسبناكشو كشيدم بيرون.و ازروي كرستش شروع به بوسيدن پستوناششدم .رعنا دستشو برد پشت كمرشو كرستشو باز كرد و پستوناي بيقرارشو انداختبيرون و منم شروع كردم به مكيدن و ليسيدن نوك پستوناش.كه با ليسدن ومكيدن من هر چه بيشتر متورم مي شدند.رعنا هم بيكار نبود با دستش كير منواز روي شلوار لمس مي كرد.بعد از اين كه كاملا از پستوناش سير شدم بلند شدم و پيراهنمو در آوردم ورعنا هم زيپ شلوارمو كشيد پائين و منم از پاهام درآوردمش.و رعنا در همونحال كه من ايستاده بودم شرتمو كشيد پائين وكير منم كه حسابي شق كرده بودكرد تو دهانشو شروع كرد به مكيدن ليسيدن اون.با حركاتب منظم اونو ميبردتو دهانش و خارجش مي كرد و اين كارش هر چه بيشتر كير منو متورم ميكرد ديگهلحساس كردم آبم داره مي آد. گفتم رعنا ديگه بخواب روي تخت اونم بروي كمرخوابيد و منم با يك حركت دامنشو در آوردم و شورت سياهش جلوي چشمانم نمايانشد.شرتشو از پاش درآورد و كس زيباش رو ديدم كه تازه تراشيده بودش و كاملاسفيد نمايان بود.و با زبانم به كسش حمله كردم صداي جيغ هاي كوتاهش كه ازروي خوشي بود گوشمو نوازش مي داد.وقتي به طرف چوچولش مي رفتم اونوميليسيدم به خودش تحركي مي داد جيغ كوتاهي ميزد.ديدگه بايد كيرمو آماده مي كردم بهش گفتم بلند شو و از پشت بخواب و كونتوبده بالا منم كاندوم كه ار قبل اماده كرده بودمو كشيدم رو كيرم تا كيرموگذاشتم رو كسش اونو با دست زد كنار گفت نه بكون تو كنم و پرده دارم منمبي معطلي كيرمو يواش يواش كردم تو كونش كه نسباتا تنگ بود و خيلي داغ بودو شروع كردم به تلمبه زدن و بالا و پائين رفتن روي كون رعنا جوري كه تخت باحركات من تكون مي خورد.ديگه احساس كردم آبم داره مي اد كه كه كيرمو كشيدم بيرون و كاندومو سريع ازرويش خارج كردم و ابمو با فشار بروي كون سفيدش پاشيدم .اون روز خيلي براي خوب بود چون مي گفت كه خيلي حال كرده و خوشحاله واميدواره بازم بتونيم با هم حال كنيم
6از 10 سالگي يعني وقتي كه كلاس چهارم دبستان بودم ، زناي فاميلمونو ديد ميزدم و جلق ميزدم ( هر چند كه آبم خيلي كم و رقيق بود .). اما موضوعي كهميخوام بگم مربوط ميشه به وقتي كه من تو دوره دبيرستان بودم. من يك دخترعمو دارم به اسم " عسل " كه الان 40 سالشه . اما اون موقع حدوداً 30 سالشبود . تقريباً تمام زناي فاميلو من از بچگي مشت و مال مي دادم چون هم سنمكم بود و هم بلد بودم چه طوري بايد مشت و مال بدم . عسل هم يكي از مشتريهاي پرو پا قرص من بود . هر چند كه عسل خيلي چاق بود ولي پر و پاچهتراشيده اي داشت . هميشه موقعي كه ميخواستم بمالمش مي رفتم سراغ ماهيچه هايخوشگل ساق پاش ولي اون چون وزنش زياد بود كمر درد داشت و از من ميخواستكه كمرشو براش بمالم . خلاصه يك بار كه خانواده ما و عموم اينا با هم رفتهبوديم ويلاي عموم اتفاقي افتاد كه هيچوقت يادم نميره . موضوع از اين قراربود كه بابام و عموم و شوهر عسل با هم رفته بودن بيرون . ما هم ( من وبرادرم و مامانم و زن عموم و عسل ) جلوي تلويزيون ولو شده بوديم . بعد ازچند دقيقه عسل رفت توي يكي از اتاق ها كه بخوابه . من هم كه حوصلم سررفته بود تصميم گرفتم برم تو آب . رفتم توي اتاق مايو بپوشم كه ديدمساكم نيست . با صداي بلند پرسيدم :-مامان ساكم كجاست ؟-نمي دونم ، اگه اونجا نيست تو اون يكي اتاقه .با غرغر كردن اومدم بيرون تا برم توي اون يكي اتاق كه مامانم گفت :-عسل اونجا خوابيده آروم برو . سر وصدا نكنيا .گفتم باشه و درو آروم باز كردم . عسل روي تخت و پشت به در يه وري خوابيدهبود . يك پيراهن بلند قرمز پوشيده بود كه تا وسطاي رونش بالا رفته بود .آروم آروم رفتم به سمت كمد كه مايومو بپوشم . كمدهاي اونجا انقدر بزرگ بودكه همه لباساشونو توي كمد عوض ميكردن . منم رفتم تو كمد كه مايومو از تويساك در بيارم و بپوشم . اما وقتي زيپ ساكو باز كردم عسل يه تكوني خورد وگفت :-كيه؟-منم-اونجا چيكار مي كني ؟-مي خوام مايوموبپوشم .-ميخواي بري تو آب ؟-آره .-خب اول بيا اين كمر منو ماساژ بده بعد برو تو آب . لا مذهب بازم دردگرفته .با بي ميلي گفتم باشه . چون اصلاً حوصله زور زدن نداشتم و بعد از تو كمداومدم بيرون و رفتم سمت تخت . عسل برگشت به پشت خوابيد و آماده شد تا منبمالمش. منم طبق معمول از سر شونه هاي گوشتالوش شروع كردم به ماليدن . كمكم رسيدم به پشتش و باز هم طبق معمول در حين ماليدن سعي مي كردم لباسشوتو مشتم جمع كنم كه بياد بالاتر . اونم مثل بقيه زناي فاميل اول به رويخودش نمي آورد تا شايد من از رو برم . ولي بعد ازيكي دوبار با دست دامنشودرست ميكرد ولي من بازم به صورت خيلي طبيعي لباسشو تو مشتم جمع مي كردم تاپاهاشو لخت كنم . هميشه هم من پيروز مي شدم چون اين كارو از بچگي مي كردم واونا هم فكر مي كردن من منظوري ندارم . اين دفعه هم همينطور شد و من لباسعسلو تقريباً تا نزديكاي كونش بالاكشيده بودم . كيرم راست شده بود . كمرماليدنو بي خيال شدم و رفتم سراغ مچ پا . يه ذره كه مچ و ساق پاشوماليدم ديدم هيچ عكس العملي نشون نمي ده . صداش كردم ولي در جوابم فقطگفت : "ممم" فهميدم داره خوابش مي بره . چند دقيقه ديگه ماليدمش و كم كمشروع كردم به دستمالي كردن پاهاش . آروم آروم يه دستمو روي رونش ميكشيدم و با دست ديگم با كيرم ور مي رفتم . خيلي حشري شده بودم چون هيچوقتبا پاهاش ور نمي رفتم . حتي دو سه دفعه تا بيخ رونشو هم ماليده بودم ولي ورنرفته بودم . كلم داغه داغ شده بود . از طرفي كيرمو هم ميماليدم كه خيليبهم حال مي داد . سرمو خم كردم و شرت مشكيشو ديدم . داشتم ديوونه ميشدم .وسوسه شده بودم كه براي اولين بار به كونش دست بزنم . ولي مي ترسيدم كهبقيه بيان تو و منو ببينن . اونوقت ديگه ماليدن ها هم تعطيل ميشد . آرومبلند شدم رفتم از لاي در نگاه كردم ديدم برادرم جلوي تلويزيون خوابيده واز مامانم و زن عموم خبري نيست . از اتاق رفتم بيرون و دنبالشون گشتم .ديدم توي اون يكي اتاق هردوشون خوابيدن .نفس راحتي كشيدم و زود برگشتم پيش عسل . هنوز به همون حالت خواب بود .يواش يواش دستمو بردم جلو گذاشتم روي رونش . كيرم داشت گزگز مي كرد .دستمو بردم بالاتر و رسوندم به كونش . با كناراي كونش كه شرت روش نبود وررفتم ولي آروم كه نشدم هيچ ، بيشترم حشري شدم . دلو زدم به دريا و دستموكردم زير شرتش . چشمتون روز بد نبينه . دست زير شرت كردن همانا و از ترسمردنم همان .چون تا دستمو كردم زير شرت عسل ، گفت :-پس تو هم داري مرد ميشي !نمي دونم چه جوري دستمو كشيدم بيرون و لباسشو درست كردم . فقط يادمهبلافاصله گفتم :-خسته شدم از بس ماليدمت !-خره ! كي تا حالا از ماليدن و ور رفتن با يه زن خسته شده كه تو ميگي خستهشدم ؟-آخه مي خوام برم تو آب .-باشه دستت درد نكنه ، خيلي چسبيد . البته ماليدنتو ميگم نه ور رفتناييه دستي بعدشو !تازه فهميدم كه اصلاً خواب نبوده و مي خواسته ببينه من چي كار مي كنم .كلي خجالت كشيدمو پا شدم رفتم تو كمد كه مايومو بپوشم . لباسامو درآوردم كه مايومو بپوشم ولي اونقدر حشري شده بودم كه ديدم ديگه نمي تونم تحملكنم . براي همين شروع كردم به جلق زدن . مطمئن بودم 30 ثانيه با كيرم وربرم آبم مياد .ولي تا شروع كردم به جلق زدن عسل گفت :-مگه لباس عروس تنت مي كني كه اينقدر طولش ميدي ؟نمي دونستم چه گهي بايد بخورم ! از يه طرف كيرم گزگز مي كرد . از يه طرف نميتونستم جلق بزنم و از همه بدتر كيرم گونده شده بود و خيلي ضايع بود اگه عسلميديد . بالاخره مايوموپوشيدم و پيراهنمو گرفتم جلوم و رفتم از كمد بيرونكه عسل گفت :-عروس خانم اين چيه گرفتي جلوت . مگه مايو نپوشيدي ؟-چرا !-مي ترسي من از روي مايو شونبول تازه كارتو ببينم !؟با خجالت يه خنده كردم و پيراهنمو انداختم تو كمد . كيرم كه از مدل كيرهايسر پائينه عين مار تو مايوم چنباتمه زده بود . انصافاً هيچوقت كيرمو انقدرگونده نديده بودم ! ولي عسل با تمسخر گفت :-اين فسقليو از من قايم مي كردي ! اين كه هنوز دودوله ! فقط ميتوني باهاشجيش كني !خيلي شاكي شده بودم . با پروئي و در عين حال با خريت گفتم :-اختيار دارين . اين كه شما مي بيني 5 ،6 ساله كاراي ديگم ميكنه !-مثلاً چه كاري ؟-خوب ديگه-بيا جلو ببينم آقاي عرب !كف كرده بودم . پاهام قفل شده بود . با ترس ولرز رفتم جلو و عسل دستشوگذاشت روي كيرم . احساس كردم همين الان آبم مياد خودمو سريع كشيدم عقب . خندشگرفت و گفت :-چيه ، ترسيدي جيش كني ؟!منم خنديدم ولي خندم عصبي بود . گفت :-مامانم اينا خوابن ؟-آره-پس بذار ببينم چقدر مرد شدي !پا شد نشست و منو كشيد سمت خودش و دستشو كرد توي مايوم . باورم نمي شد .داشتم از شدت هيجان و اضطراب سكته ميكردم كه گفت :-چه نبضي هم داره !بعد مايومو كشيد پائينو يه نگاه به كيرم انداخت و گفت :-بدم نيست ! سرشم كه پائينه ! جون ميده واسه تو كون كردن !و بعد شروع كرد به ور رفتن ولي من كاملاً گيج شده بودم عين كس خلا فقط بهدستاي ظريف و ناخوناي بلند و جيگري رنگ عسل و كير خودم نگاه مي كردم . نميدونم چقدر طول كشيد ولي فكر كنم 1 دقيقه هم كمتر شد كه ديدم اون لذت هميشگيرو با شدت چند برابر حس كردم . چشامو بستم تا بيشتر حال كنم . وقتي چشاموباز كردم ديدم آبم تا روي بالش عسل هم ريخته . كمِ كم 5/0 متر فاصله بود .شلِ شل شده بودم و هيچ حرفي هم به ذهنم نمي رسيد كه بخوام بگم . بعد ديدمعسل دوباره كيرمو گرفت تو دستش . با تعجب نگاش كردم ولي تعجبم بيشتر شد .چون ديگه اون قيافه اي كه منو مسخره مي كرد و با شوخي باهام حرف ميزدجلوم نبود . حالت چشاي عسل كاملاً عوض شده بود . فهميدم خودشم حشري شده .يه ذره با كيرم ور رفت و بعد شروع كرد به ساك زدن . حال خودم داشت بهم ميخورد . چون آبم روي كيرم و تخمام مونده بود ولي عسل راحت كيرمو مي خورد . دستچپش هم كه آب كيري شده بود رو كرد تو شرتش . بعد از چند ثانيه شرتشو كشيدتا زانوش پائين . كسش خيلي پيدا نبود چون هنوز لباسش روش بود . با دستملباسشو يه ذره زدم بالاتر كه كسشو ببينم . كسش يه ذره پشم داشت ولي پشمالونبود . داشتم خل مي شدم . با ديدن اون صحنه ها دوباره احساس كردم كيرمداره بزرگ ميشه . عسل در حال خوردن كيرم ، هم با كس خودش ور مي رفت و همبا تخماي من . من كه دوباره حشري شده بودم ، آروم گفتم :-مي خواي بكنمت ؟-تو تا حالا تو كُس كَسي كردي ؟-نه !-كاندوم داري ؟-نه !-پس نكني بهتره !-چرا ؟-آخه مي ترسم نتوني خودتو كنترل كني وآبتو بريزي توم . ما هم اينجا كاندومديگه نداريم . ديشب تموم شد والا بهت مي دادم .-من قول مي دم درش بيارم كه توت نريزه .-اگه نتوني چي . به جاش من قول مي دم تو تهران هر وقت خواستي بيايي پيشمكه با هم حال كنيم .اينو گفت و دوباره شروع كرد با كس خودش و تخم من ور رفتن و كير منو خوردن .من كه حالم گرفته شده بود يه ذره طول كشيد تا دوباره راست كنم ولي تا منراست كردم عسل كيرمو از دهنش در آورد وتخمامو ول كرد و دمر ( رو به تخت )خوابيد . دوتا دستشو برد زير خودش و شروع كرد با خودش ور رفتن . من هاج وواج مونده بودم كه چيكار كنم . يهو تصميم گرفتم برم سراغ كونش . پريدمرو تخت وكيرمو كه آب دهني هم بود گذاشتم دم سوراخ كونش ولي هرچي زور مي زدمتو نمي رفت . بعد خود عسل كه فكر كنم داشت آبش مي اومد با يه دستش كيرموگرفت و سرشو مالوند به كسش . يه دفعه چنان قلقلكي رو سر كيرم احساس كردمكه ضعف كردم . بلافاصله عسل همون دستشو به سوراخ كونش هم ماليد و گفت :-بكن تو كونم تا لزجه !منم سر كيرمو گذاشتم روي سوراخ كونش . يه فشار دادم ولي فقط سر كيرم رفتتو . بعد چند بار عقب جلو كردن ، كيرم تا ته رفت تو كون عسل . عسل همدوباره با دو تا دستاش مشغول ور رفتن با خودش شد . هنوز 10 بار تلمبهنزده بودم كه عسل دهنشو گذاشت رو بالش كه صداش بيرون نره و شروع كرد بهآه و ناله . بعد هم خودشو شل كرد و بلافاصله هم آب من تو كونش اومد . دورتا دور سوراخ كونش آب كيري شده بود . ديگه جداً داشتم از حال ميرفتم و اصلاًنمي تونستم رو دستام بمونم . خودمو انداختم رو عسل . يكي دو دقيقه بعد عسلمنو زد كنار و بدون اين كه كونشو پاك كنه شرتشو كشيد بالا و گفت :-آقاي عرب پا شو كه اگه كسي بياد آبروي جفتمون رفته .با هر جون كندني بود پاشو شدم و مايومو كشيدم بالا و گفتم :-مرسي .خنديد و گفت :-ولي عجب شونبولي داري ! قالب كونه
7توي مجتمع ما دختر 24 ساله زيبايي بنام سپيده با خانواده ش زندگي ميكرد.او مدت كوتاهي بعد از ازدواج از شوهرش جدا شده بود.من ومهران مدت زيادي روي پروژه سپيده كار ميكرديم! طفلكي فكرميكرد ما براي ازدواج ميخوايمش وفقط مونده بود ازبين اين دوتا جوون خوش تيپ دانشجو كدومشون رو انتخاب كنه! البته دلش بيشتر بامهران بود.بعداز اينكه مدتها سر راهش به عناوين مختلف سبز شديم ومظلوم نمايي كرديم بالاخره سپيده توي دام افتاد وقرار گذاشت عصر دوشنبه بالا بياد و به ما افتخار بده.حتما پيش خودش فكر كرده بود امروز با مهران يه حال حسابي ميكنه! با عجله از دانشگاه به خونه برگشتيم.صورتمون رو اصلاح كرديم وبا مهران دوتايي باهم رفتيم حموم.توي حموم كلي بهم ور رفتيم وبا ماساژ حسابي تحريك شديم.البته به كيرامون اصلا دست نزديم اونها كار مهمتري در پيش داشتند! حمام آبگرم كلي بهمون حال داد.بعد دوتا شورت سفيد نقش دار عين هم پوشيديم و منتظر شديم.كير هردومون داشت شورتمون رو سوراخ ميكرد!بالاخره زنگ در به صدا در اومد.خودش بود.با همون بدن نيمه لخت دم در رفتيم ودر رو براش باز كرديم.با ديدن دوتا پسر با شورت سفيد شوكه شد و بجاي سلام میخواست جيغ بكشه! با ترديد وارد آپارتمان شد.اولش ما خيلي عادي برخورد كرديم و مثل مهمون با شربت ازش پذيرايي كرديم ويك موزيك ملايم گذاشتيم. از بدن ما دو تا كه چه عرض كنم از شورت ما دو تا چشم بر نمي داشت! بالاخره مهران كه باهاش صميمي تر بود جلو رفت ويواش يواش شروع به نوازشش كرد و لباسش رو در آورد. هر چي مهران پيش ميرفت من بيشتر تحريك ميشدم. عجب بدن سفيدي داشت اسمش رو درست انتخاب كرده بودند.يك سوتين و شورت لیمویی پوشيده بود كه رنگش كير عالم و عامی رو سرپا میکرد! تازه شورتش مدل لامدايي بود وكون سفيدش كاملا بيرون بود.منهم جلو رفتم وشروع به ماليدن سينه هاش كردم.سمت راستي مال من بود وسمت چپي مال مهران! عجب سينه سفت وبا حالي داشت.دستم رو به سمت شورتش بردم كه يهو ديدم دست مهران قبل از من اونجا رو تسخير كرده! با اشاره به مهران فهموندم كه همه چيز مشتركه!مهران چوچولش رو ميماليد من هم به آرامي انگشتم رو بردم تو كسش.جيغ آرومي كشيد. تصورش رو بكنيد يك بيوه كه چند ماه كير نديده حالا با دو تا كير خوشكل طرف بود ونمي دونست با كدومش حال کنه. صدای آّه او ما روبيشتر تحريك ميكرد.نميدونم كدوممون اول شورتمون رو در آورديم.يه ليس به كير مهران ميزد يه ليس ديگه به كير من.من زرنگي كردم وكير مهران رو به دهنش سپردم وخودم رفتم سراغ كسش.چه كسي......سفيد وصاف! من كه از كس ليسي بدم مي اومد طاقت نياوردم وشروع كردم به خوردندنش.آنچنان آهي ميكشيد كه معلوم بود شوهر قبليش هيچ وقت اينجوري بهش حال نداده بوده.اونهم با اشتياق كير مهران رو ساك ميزد.مدتي كه گذشت ديدم كسش خيلي خيس شده وحالا ديگه وقتشه!به آرومي كير عزيزم رو توش فشار دادم...واي چقدر تنگ بود! انگار پرده اش دوباره جوش خورده بود! بعداز چند ماه متاركه حالا كير من بهش خيلي حال ميداد.منم فكر ميكردم دارم يه دختر باكره رو ميكنم.يه كم كه تلمبه زدم كم كم كسش گشاد تر وليز تر شد.طفلكي از يك طرف كير من تا ته توي كسش رفت و آمد داشت و از طرف ديگه كير مهران توي دهنش بود .ديگه حتي نمي تونست آه آّه بكنه! ديدن منظره اون در حال ساک زدن برای مهران منو تحريك ميكرد.منظره تلمبه زدن و كس كردن منهم حتما"باعث تحریک مهران میشد، يك فيلم سوپر تمام عيار زنده! اوضاع سپیده از همه ما بهتر بود و در آن واحد از وجود دو تا كير در بالا وپايين بدنش لذت فراوانی ميبرد.من بعد از چند دقيقه جایم رو با مهران عوض كردم.حالا از اينكه مهران جلو من اونو ميكرد ودر همون حال كيرم مك زده مي شد خيلي حال ميكردم.اينقدر قشنگ ساك ميزد كه حس ميكردم تموم خونم توي كيرم جمع شده! حالا ديگه نوبت من و مهران بود که آه و اوه کنیم.حس كردم كم كم داره آبم مياد ،مهران رو بوسیدم و دوتایی كيرامون رو توي دست گرفتيم وروبروي هم ديگه جلق زديم .آب هر دو مون با فشار زياد روي سينه اش ريخت.سپیده با اشتیاق آب ما روبا دست روي تمام سينه اش پخش کرد مدتها بود که اینطوری مفصل آبیاری نشده بود!كمتر كسي تا بحال چنين سكس خوبي داشته.هر سه تاييمون روي تخت كنار هم دراز كشيديم.بعداز كمي استراحت سپيده با كير شل و ول ما بازی میکرد تا دوباره سر پابشه...عجب اشتهايي! منکه حالش رو نداشتم ولی مهران یکبار دیگه به تنهایی ترتیبش رو داد.موقع خداحافظی معلوم بود از ملاقات امروز خیلی لذت برده و بعد از مدتها دلی از عزا درآورده! چون با کمال میل قول داد که دوباره سری به ما بزنه.بعد از مدتی دوباره تونستيم با سپيده قرار ملاقات بگذاريم.قرارمون برای شب چهارشنبه سوری بود.اون روز كير من و مهران از عشق سپیده چند سانتي بلندتر شده بود! من يك ست زير پوش رکابی و شورت سورمه اي و مهران هم عين همون رو ولی بهرنگ زرشكي داشت.شورتامون رو پوشيديم ولي ركابي هارو عوض كرديم تا رنگش ضربدری بشه و جذابتر بنظر بیاد! غروب سر و كله سپيده پيدا شد.خیلی راحت روي مبل بين ما نشست.اول دستش روي پامون بود ولي بعد بدون تعارف با هر دستش يه كير ما رو گرفت ومشغول شد.مادوتایی هم لباساشو در آورديم.خيلي بخودش رسيده بود ،توي بدنش حتي يك نخ مو هم نبود، سفید سفید مثل پنبه شده بود.مهران ازش لب ميگرفت ومن سينه هاش روميمكيدم.بعد منو مهران تمام بدنش از گردن تا نوك انگشت پا(حتي كونش!)رو ليس زديم.از اين كار ما خيلي حشري شده بود. مهران اونو بغل كرد و باخودش به حمام برد.هرسه تاییمون داخل وان رفتيم .مهران بالا نشست، سپيده وسط و من هم بين پاهاش بودم.هرسه تایی داشتیم بدن همدیگه رو نوازش میکردیم.اصلا"دیگه معلوم نبود کی به کیه! سپيده روي زانوش خم شد وبراي مهران ساك ميزد منهم از پشت كسش رو مك ميزدم و با زبون تحريكش ميكردم.بعد من كيرم رو آروم وارد كسش كردم.معلوم بود که خيلي بهش خوش ميگذره.كمي بعد من بلند شدم وروي لبه وان نشستم.سپيده پاهش رو دو طرفم گذاشت وبا دستش کیر منو گرفت و رویش نشست(واايييي) و خودش رو بالا وپايين می كرد.مدتی که گذشت من محكم بغلش كردم و در همون حالت به پشت خوابيدم.مهران پشت سپیده رو میمالید و با كيرش به كمر اون ميكشيد.بعد کم کم پایین تر رفت و کونش رو نوازش کرد و انگشتش رو به سوراخش فشار میداد.سپیده خیلی حشری شده بود وحالا ديگه وقتش بود.مهران بعد از کمی بازی با کون سپیده،وقتی از شل شدنش مطمئن شد كير گنده اش رو توي سوراخش فرو كرد.سپيده جيغ محكمي كشيد واشك ميريخت وتقلا ميكرد ولي من محكم نگهش داشته بودم.كمي بعد مهران تونست كيرش رو عقب و جلو كنه.بين كير من و كير مهران فقط يه ديواره نازك گوشتي بود وهردومون كير هم ديگه رو خوب حس ميكرديم.سپيده هم در اوج آسمون بود ،درد لذتبخشی رو تحمل ميكرد.هرچند موقعیت خوبی بود ولی نمیشد زیاد در اون وضعیت باقی بمونیم و خیلی خسته مون کرد.اونشب من و مهران و سپیده یک شب استثنایی و يك ارگاسم فراموش نشدني رو تجربه کردیم.ولي بعد از اون دیگه سپیده هرگز حاضر نشد به خونه ما بیادو باهامون قرار بذاره!!
8با سلام ، من Un4giveN هستم با اسم مستعار فريد از شهر شهيد پرور تبريز، دانشجوی زبان هستم و با كمك يكی از دوستای بسيار عزيزم كه صاحب يكی از قديمی ترين كافی نت های تبريز هستش ، 8-7 ماهی ميشه كه شروع به كار گرافيك كردم و در حال حاضر هم كارم گرفته. در حال حاضر هيچ آرزويی ندارم جز گائيدن دخترهای ناز تبريزی.به هر حال از هر چه كه بگذريم سخن دوست نكو تر است، داستانی رو كه خواهيد خواند مربوط ميشه عيد همين سال به قول معروف يه داستان دبش و لب سوز و لب دوز و قند پهلو.و اما داستان از اينجا شروع شد كه اين دوست بسيار ارجمند من تصميم گرفت 5-4 روز اول عيد و به همراه خانوم و بچه نازش كه 2 ماهه هستش يه سری به خطه سرسبز شمال برند و روز قبل از حركت كليدهای مغازه رو به من و يكی ديگه از دوستام ( قابل ذكر است كه اين دوست من يكی از بزرگترين هكرهای ايران هستش معروف به Plus 1 ) سپرد و راهی شمال شد. روز اول ( 1/1/83 ) بعد از تحويل سال و ديد و بازديد اوليه كه ختم ميشه به خونه مادربزرگام يك راست رفتم مغازه و ديدم كه اين دوست من هول تر از من بوده و 2 ساعتی ميشه كه مغازه بازه ( من ساعت 2:30 ب . ظ رسيدم ) هر 2 تامون شيك و پيك كرده بوديم ، وقتی رفتم تو بعد از روبوسی و تبريك سال نو و چرت و پرتهايی از اين قبيل، يهو متوجه دختر نازی شدم كه مشغول چت كردن بود همينطور محو نگاه كردن بودم كه دوستم زد تو سرم و گفت : زياد نگاه نكن ، چشات خراب ميشه . اين فرشته نازم كه متوجه شده بود يه پوزخندی زد و مشغول چت كردن شد غافل از اينكه چه نقشه های براش توی سر داشتم .رفتم نشستم پشت يكی از سيستم ها و ID م رو On line كردم و به كمك دوستم IDی خانوم خانوما رو كه بعدان فهميدم اسمش واقعا فرشته هستش رو گير آوردم و شروع كردم به چت كردن، بعد از سوال هميشگی (a/s/l ) فهميدم كه 19 ساله هستش يعنی 2 سال كوچيكتر از من ، اهل چالوسه و دانشجوی پرستاری. كم كم شروع كردم به تيليت كردن مخ فرشته خانوم و طی اين تيليت كردن ها فهميدم كه برا گذراندن تعطيلات نوروزی به همراه برادر بزرگش آمدن خونه برادر زن داداش جون . حالا ديگه می خواستم خودمو معرفی كنم يه فكری به سرم زد ، زود به دوستم PM دادم و گغتم كه اگه ميتونه پسه فرشته خانوم رو برام گير بياره كه در عرض 5 دقيقه پسوردش رو داد من هم اول پسوردش رو عوض كردم و بعد به قول بر و بچ dc كردمش. وقتی خواست دوباره On شه نشد، دوباره سعی كرد ولی راه به جايی نبرد تا اينكه صدايی خانوم خانوما در اومد كه :- ID منو هك كردن!!! چرا اينطوری شد؟؟؟ شما می تونين كاری برام بكنين ؟؟؟منم خودم رو زدم كوچه علی چپ و گفتم امكان نداره كه توی اين كافی نت كسی هك بشه ( واقعا هم همينطوره ، در واقع اين كافی نت ما به نوعی غير قابل نفوذ هكرهاست ) و از اين كس شعرا كه ديدم اشك فرشته در اومد و گفت:- من اين ID رو خيلی دوست داشتم . تو رو خدا كاری كنيد كه پسوردم برگردهمنم دوستم رو صدا كردم ، يه چشمك زدم و ازش خواستم كه می تونه برای خانوم كاری بكنه يا نه؟ اين دوست ما هم از آنجايی كه خودش ختم روزگاره شروع كرد به پيدا كردن پسورد خانوم. بعده 10 دقيقه طبق قراری كه داشتيم پسورد رو مثلا پيدا كرد و برگردوند به خود فرشته . فرشته هم بی خبر از همه جا ازمون تشكر كرد و خيلی خوشحال، شروع كرد به چت كردن . منم رفتم نشستم پشت سيستم و شروع كردم به چت كردن با فرشته بعده كمی كس شعر گغتن ازش پرسيدم :- می دونی من كيم؟- نه! ميشه بگين ID منو از كجا آوردين ؟عجب نابغه ای بود! بعد از نيم ساعت چت كردن تازه می پرسه :ID منو از كجا آوردی ؟ منم دل رو زدم به دريا و گفتم :- زياد دور نيستم، اگه سرت رو برگردونی ميبينیتا اين رو گفتم برگشت و منو ديد كه دارم می خندم . از خنده من خندش گرفته بود .سرش رو برگردوند و برام نوشت:- خيلی لوسی ! بی مزه !منم ازش پرسيدم :- می تونم بيام پيشت بشينم؟اولش قبول نكرد ولی بعد گفت : مشكلی نيست و می تونم كنارش بشينم . پاشدم و رفتم كنارش و شروع كرديم به لاس زدن . از همه جا باهم حرف زديم، از درس گرفته تا اوضاع احوال خانواده هامون و طی اين لاسيدن ها متوجه شدم كه 1 ماهی ميشه كه از دوست پسرش جدا شده و دل خوشی از پسر ها نداره .منم شروع كردم به دلداری دادن و نصيحت كردن كه اون پسره خيلی خر بوده كه دختر به اين نازی رو اذيت كرده و تنها گذاشته و رفته . برای اينكه بيشتر بتونم دلش رو بدست بيارم رفتم و براش يه شيرموز درجه 1 غليظ و مخصوص خريدم . و قتی شير موزش رو تموم كرد ازم تشكر كرد و گفت كه ديگه بايد بره . منم خودم رو زدم به نارحتی ، وقتی ديد من ناراحت شدم گفت :- فردا هم بازين؟- آره- كی باز می كنين؟- ساعت 10 به بعد.- OK . ساعت 11 می بينمت. اخم هم نكن . اصلا بهت نمياد.تا اينو گفت گل از گلم شكفت و لبخندی زدم و گفتم :- پس، فردا برای ناهار مهمون منی. اگه نه بگی ناراحت ميشم...!اولش كمی مكث كرد ولی وقتی خواهش رو تو چشام ديد قبول كرد. اصلا باورم نمی شد كه همچنين فرشته ای بهم پا بده، ديگه تو حال خودم نبودم همه اش به فكر فردا بودم كه چيكار كنم. همينطور توی فكر بودم كه صدای رينگ رينگ تلفن بلند شد وقتی گوشی رو برداشتم يه صدای ناز گفت :- سلام ، ببخشيد آقا ...... هستند؟- بفرمائيد. خودم هستم.- اااااااااا خودتی؟ پسر صدات كلی فرق كرده. حوصله ام سر رفت ديدم خونه كسی نيست بهت زنگ زدم.- خيلی ممنون كه به ياد مائی. چه خبرا؟- سلامتی. تو چه خبرا؟ سرت كه شلوغ نيست ؟ مزاحم نباشم ؟- ای بابا، اين چه حرفيه؟ شما مراحمين. ديگه می خواستم مغازه رو تعطيل كنم. خوب كجاها رفتی؟ خوش گذشت ؟- بد نبود. جای شما خالی. بعده اينكه رفتم خونه داداشم گفت بريم شاه گلی ( شاه گلی اسم يه پاركه و از يادگارهای خدا بيامرزه . توصيه می كنم اگه امدين تبريز يه سر برين كس هايی خوبی پيدا ميشه اون تو ) حالا 20 دقيقه ای ميشه كه برگشتيم. رفتن شام بخرن ، منم گفتم يه زنگ بهت بزتم ببينم شلوغی نمی كنی؟!- نه بابا، شلوغيم كجا بود؟! ديگه از ما گذشته اين حرفا. راستی فردا كه ميای ؟- آره 11 ميام . خوب ديگه مثل اينكه اومدن . كاری نداری؟- نه . مواظب خودت باش؟- تو هم همچنين . می بوسمت و خداحافظبرق از سرم پريد و ديگه نتونستم چيزی بگم . وقتی به خودم آمدم ديدم بيچاره تلفن از بس داد زده صداش گرفته . تلفن رو گذاشتم سر جاش ، سيستم ها رو خاموش كردم و آماده رفتن شدم. ساعت 9:30 بود كه رسيدم خونه مادر بزرگم . شام خورديم و شروع كرديم به كس شعر گفتن . آخه شب اول سال نو طبق يه عادت ديرينه همه فاميل جمع ميشن خونه مادربزرگم.ساعت 2 نصفه شب بود كه برگشتيم خونه. هنوز 9 ساعت ديگه بايد صبر می كردم تا فرشته خانوم رو ببينم . بعده اينكه مامان اينا خوابيدن رفتم سراغ تلويزيونهمينطور كانال ها رو بالا و پائين می كردم تارسيدم به XXL كه يه فيلم سوپر باحال نشون ميداد. كيرم حسابی راست شده بود ( حالا هم كه دارم اين قسمت رو می نويسم كيرم راست شده ) ناخودآگاه داشتم با كيرم بازی می كردم كه باز فكر فرشته به مغزم هجوم آورد. دست از جلق زدن كشيدم كه فردا با كمر پر به حساب فرشته برسم و به هر ترتيبی بود خودم رو نگاه داشتم ( ولی اين رو هم بگم كه از شق درد داشتم می مردم آخه نامصب فيلمه خيلی باحال بود ) ساعت حول و هوش6 صبح بود كه تلويزيون رو خاموش كردم و خوابيدم . ساعت 9:30 صبح با صدای زنگ موبايلم از خواب پاشدم . فرشته بود :- شازده نمی خوای بلند شی ؟ بسه ديگه بيا مغازه رو باز كن دلم برات تنگ شده .- مگه ساعت چنده؟ 11 كه نشده هنوز ؟!- می دونم و داداش اينا 1 ساعتی ميشه كه رفتن . منم آدمم ديگه حوصله ام سر ميره . كی باز می كنی؟- Ok . 1 ساعت ديگه مغازم .- باشه . زود بيا. راستی تو چه رنگی رو دوست داری؟- چطور؟- می خوام رژ بزنم . می خوام بدونم از چه رنگی خوشت مياد!- ارغوانی و ياسمنی.- پس رژ ياسمنی می زنم با خط لب ارغوانی. خوبه؟- عاليه. من برم يه دوش بگيرم . بيام مغازه- زود بيا .ساعت 10:10 بود كه آماده رفتن شدم . موقع خداحافظی مامان پرسيد:- ناهار ميای؟- نه. قراره با دوستم بريم بيرون. خداحافظ.- خداحافظ . باهام تماس بگير- باشه . خداحافظ.سوار تاكسی شدم ، توی مسير همه اش به فكر اين بودم كه چيكار كنم ؟ چيكار نكنم؟ از تاكسی كه پياده شدم ديدم خانوم خانوما جلو مغازه كشيك واستادن. تا رسيدم شروع كرد به غرغر كردن كه :- كجايی تا حالا ؟ 1 ساعت شما نشده هنوز؟- معذرت می خوام . ترافيك بود.- خوبه والا بهونه شما مردها هميشه تو دستتونه . تا دير می كنيد ترافيك بود و ....لبخندی زدم و گفتم : ببخشيد بابا. همين موقع بود كه دوستم هم از راه رسيد . منم فرصت رو غنيمت شمردم و بهش گفتم :- نمی تونستی كمی زود تر ميومدی تا اين خانوم محترم پشت در نمونند؟- ببخشيد ها ! فيل شما ياده هندوستان كرده ما بايد جريمه اش رو بكشيم؟؟؟- بسه بابا . در رو باز كنيد بريم تو . مثل بچه ها واستادن دعوا می كنند.3تايی شروع كرديم به خنديدن، در رو باز كردم و رفتيم تو. سيستم ها رو روشن كردم و من رفتم كه كتم رو در بيارم وقتی می خواستم Server رو Connect كنم تازه متوجه صورت زيبای فرشته شدم ، انگار تيكه ای از ماه بود كه نصيب من شده . باورم نمی شد ، آخه ديروز كه برا اولين بار ديدمش آرايش نكرده بود ولی امروز محشر بود ازش پرسيدم :- خوشگل كردی ناقلا ؟ قراره كسی رو ببينی؟- بله، می خوام با يه آقای خوشگل برم ناهار؟- خوب اين آقای خوشبخت كيه؟- حالا، وقتی خواستم باهاش برم نشونت می دم.و شروع كرديم به خنديدن .همين موقع بود كه پای مشتری ها به مغازه باز شد . گوش شيطون كر كلی هم مشتری داشتم كه اكثرا مسافر بودن. فرشته هم مشغول چت كردن بود، سرش رو برگردوند و گفت:- ناهار می خوريم ؟- ساعت چنده؟- به به ، بابا ساعت 2 هستش- بذار حالا ميريم .از شانس بد من مغازه هم پر پر بود كه دوستم گفت من حلش می كنم ديدم مشتری ها دونه دونه پا شدن و امدن برای حساب كردن ساعت 2:15 بود كه ئغازه رو بستم و 3 تايی رفتيم ناهار. بعده سفارش دادن غذا دوستم رفت دستاش رو بشوره كه فرشته گفت:- فريد چشمات رو می بندی؟- برا چی؟- تو حالا ببند. بخاطره من .- باشه بستم- باز نكنی ها. حالا باز كنوقتی چشمام رو باز كردم ديدم يه بسته با 2 شاخه گل رز كه من خيلی دوست دارم رو ميز. پرسيدم :- اينا چيه؟- ناقابل . برگ سبزيست تحفه درويش.- درويش كه زن نميشه!- خودت رو لوس نكن. باز كن ببين دوست داری يا نه؟اول گل ها رو بو كردم و يكی رو تقديم كردم به فرشته ( از كيسه خليفه می بخشيدم ) وقتی كه جعبه رو باز كردم ديدم يه عطره ، باورم نمی شد همون عطری بود كه براش له له می زدم :- از كجا فهميدی كه من Farrari دوست دارم؟- ما اينم ديگه؟ آخه منم اين عطر رو خيلی دوست دارم .- فريد يه چيزی رو می خواستم بگم- چی؟- من دوستت دارم!- به همين زودی؟- آره. ديشب فقط داشتم به تو فكر می كردم . تا حالا اينجوری نشده بودم. هر وقت كه به تو فكر می كنم آرام می شم .- فرشته خيلی زوده!!! تو چند روزه ديگه می خوای بری- يعنی تو منو رو دوست نداری ؟- چرا ؟ دوستت دارم ولی نه در حدی كه بخوام اعتراف كنم. ببين من و تو فقط يه مدت كوتاهی می تونيم با هم باشيم . بايد به فكر فردا هم بود. اگه قرار باشه اينجوری رفتار كنيم جدائيمون سخت ميشه.- ولی فريد من دوستت دارم و می خوام كه دوستت داشته باشم- فرشته من ! منم می خوام دوستت داشته باشم و دارم ولی- ديگه چيزی نگو. بذار اين چند روز رو خوش باشيمهمين موقع بود كه دوستم هم امد . ناهار رو آوردند و شروع كرديم به خوردن ولی اصلا اشتهای خوردن نداشتم .همش داشتم به حرف های فرشته فكر می كردم . بعده اينكه غذامون تموم شد دوستم رفت كه حساب كنه من و فرشته هم پا شديم هنوز قدم اول برنداشته بودم كه فرشته دستم رو گرفت و فشرد، منم برا اينكه بيشتر از اين ناراحتش نكنم دستش رو فشردم و رفتيم به طرف در يه 10 دقيقه ای قدم زديم و فرشته رو برديم طرف خونه. ازش خداحافظی كرديم و برگشتيم مغازه. اصلا حوصله هيچ چيزی رو نداشتم . كمی با دوستم درد و دل كردم . اونم گفت ناراحتش نكنم و بذارم اين چند روز بهش حسابی خوش بگذره . تو فكر حرف های فرشته بودم كه باز سر و صدای تلفن رفت آسمان هفتم، دوستم تلفن رو برداشت و بعده يه احوال پرسی كوتاه منو صدا كرد و گفت فرشته ست. گوشی رو برداشتم تا سلام كردم ازم پرسيد :- چرا ناراحتی؟- هيچی، فقط حوصله ندارم .- راستش رو بگو ، بخاطر حرف هتی منه؟ نه؟- نه ، اصلا . خوب چه خبرا؟- هيچی، می خواستم ببينمت . سرت كه شلوغ نيست؟- نه، راحت باش. ميای اينجا؟- نه ، ببين داداش زنگ زده بود كه می خوان برن كندوان و كمی دير ميان. تو می تونی بيای اينجا؟- تونستنش كه می تونم ولی برات دردسر نشه؟- نه، من منتظرتم . زود بيا.- باشه.- خداحافظ.ازش خداحافظی كردم، گوشی رو گذاشتم و دوستم رو صرا كردم و بهش گفتم كه من می خوام برم پيش فرشته . اونم گفت كه مشكلی نيست ، فقط سر راه براش چيزی بخر. گفتم : باشه می خرم. كتم رو انداخت روم و گفت: به سلامت .سر راه اول 1 شاخه گل سرخ و 1 شاخه گل يخ براش خريدم بعدش هم يه ست نقره.ساعت 4:45 بود كه رسيدم خونه فرشته . در رو زدم . فرشته امد در رو باز كرد و گفت: بيا تو.رفتم تو و بعده اينكه كفشام رو در آوردم فرشته دستش رو گذاشت تو دستم و با هم رفتيم سمت خونه. فرشته گفت: تا تو بشينی من يه شربت درست كنم و بيام. عجب خونه ای بود بزرگ و باحال روی مبل نشسته بودم كه يهو فكری به سرم زد. چيزايی رو كه براش خريده بودم رو روی ميز چيدم و رفتم به سمت آشپزخونه . بين راه كراواتم رو در آوردم و از پشت چشمهای فرشته رو بستم:- چيكار ميكنی فريد؟- حالا سينی از دستم ميوفته زمين- نترس من گرفتمش. فقط بدون اينكه چيزی بگی آرام باهام بياوقتی رسيديم به ميزی كه روش كادو های فرشته رو چيده بودم سينی رو از دستش گرفتم و گفتم همين جا بشين و بعد گلها رو دادم دستش وقتی گلها رو بو كرد مثل كور ها دستاش رو توی هوا تكون ميداد كه ازش پرسيدم:- دنبال چيزی می گردی؟- آره، دنبال دستای تودستم رو بطرفش دراز كردم، تا دستام رو حس كرد محكم گرفتشون و من رو كشيد به طرف خودش. تا به خودم بيام ديدم لبام با لبهای شيرين فرشته قفل شده توی عمرم لب يه اين شيرينی نديده بودم از بوسيدنش سير نمی شدم فرشته هم بد جوری نفش نفس ميزد و محكم بغلم كرده بود. همينطور لبامون به هم قفل شده بود كه احساس كردم صورتم خيس شده. آره ، فرشته داشت گريه می كرد.تا كروات رو از چشاش باز كردم محكم بغلم كرد و گفت: فريد قده يه دنيا دوستت دارمو زد زير گريه . از گريه فرشته منم اشكام در امد صورتم رو بردم طرف گوشش و گفتم: منم قده يه دنيا دوستت دارم و آروم شروع كردم به مكيدن لاله گوشش. اونم بيكار نبود و داشت گردن منو ميليسيدتو همون حال بغلش كردم و بردم طرف اتاق خواب با هم افتاديم رو تخت. فرشته هم كراوات رو انداخت دوره گردن من و منو كشيد سمت خودش دوباره شروع كرديم به لب گرفتن 15 دقيقه ای مشغول لب گرفتن بوديم كه فرشته شروع كرد به باز كردن دگمه های پيراهنم منم كمی زونش رو مكيدم و شروع كردم به ليسيدن گردنش با هر ليسی كه می زدم فرشته آهی از ته دل می كشيد و محكمتر بغلم می كرد. توی همين حال يواش يواش تاب فرشته رو كشيدم بالا و شروع كردم به مالش پستوناش از روی سوتين خودش تابش رو كامل در آورد . يه لب آبدار ديگه ازش گرفتم و با دندانهايم بند ها سوتينش رو تا بازوهاش كشيدم پايين البته فرشته هم بيكار نبود ، داشت كمربند و زيپ شلوار منو باز می كرد و بعد سوتينش رو از عقب باز كردم ، وای چی داشتم می ديدم ،2تا پستون اندازه پرتغال كه نوكشون متورم شده بود. منم درنگ نكردم و افتادم به جونشون يكی رو می خوردم و اون يكی رو می چلوندم . ديگه فرشته تو حال خودش نبود. آآآآآآآآآآآآآه كشيدناش تبديل شده بود به ناله منم شروع كردم به ليسيدن لای پستوناش وای كه چه مزه ای داشت بوی عرق و عطری كه زده بود قاطی شده بودند ، عجب حالی ميداد. توی همين حال شلوار استرجی كه به پای فرشته بود درش آوردم حالاديگه يه شورت توری سياه تنش بود. بعده اينكه شلوارش رو در آوردم شروع كردم به ليسيدن پستوناش يواش يواش امدم پايين تا رسيدم به نافش زبونم رو می كردم توی نافش ، فرشته هم كه هم خوشش امده بود و هم قلقلكش سرمو دو دستی گرفته بود . سرم رو آوردم بالا كه ازش هم يه لب بگيرم و هم اجازه در آوردن شورتش رو كه يهو دستم خورد به لای پاش، آبشار خانوم بد جوری داشت نم پس ميداد خيس خيس بود . زودی يه لب گرفتم و دم گوشش گفتم درش بيارم؟ تو حال خودش نبود ولی با زبون بی زبون بهم فهموند كه خيلی وقت منتظره همچين لحظه ای هست ولی بايد مواظب باشم. منم بهش گفتم : نترس مواظبم و يه لب ديگه برای تصديق حرفام ازش گرفتم و دوباره شروع كردم به ليسيدن بدنش تا رسيدم به شورتش اول كمی از روی شورت اون كس نازش رو بو كردم ، بعد هم شروع به مالشش كردم . ديگه تحمل نداشتم شرتش رو زدم كنار . خدای من چی داشتم می ديدم يه كس ناز و كوچيك بدون كمترين آثار مو، مثل اينكه از قبل خبر داشت صاف صافش كرده بود منم فرصت رو غنيمت شمردم و شروع كردم به ليسيدن و خوردن آب كس خانوم، فرشته كه كمی آروم شده بود دوباره شروع كرد به ناله كردن تا می خواستم يه نفسی تازه كنم سرم رو به سمت كسش فشار می داد حالا ديگه شورتش رودر اورده بودم و با زبونم داشتم چوچوله كوچيكش رو می ليسيدم وای كه چه حالی می داد. يهو فرشته شزوع كرد به لرزيدن و از صدا افتاد، آره خانوم به ارگاسم رسيده بود منم رهاش كردم تا كمی حالش بهتر شه تا سرم رو از لای پاش بلند كردم منو بغل كرد يه اب از همديگه گرفتيم و بعد منو چرخوند طوری كه من زير بودم و فرشته رو . شروع كرد به ليسيدن بدنم وای كه چه ماهرانه كار خودش رو انجام ميداد همينطور می ليسيد تا رسيد به شورتم اول كمی از روی شرت با كيرم بازی كرد حالا ديگه نوبت من بود كه آه و ناله كنم . تو يه آن شرتم رو در آورد يه نگاهی به كير راست شده من كرد و همش رو كرد تو دهنش بطوری كه برخورد كيرم رو با حلقش احساس كرد بعد شروع كرد به ساك زدن با اينكه دفعه اولش بود كه از اينكارا می كرد ولی خيلی خوب ساك ميزد منم بيكار نبودم و با انگشتام با كس و چوچوله اش بازی می كردمبيچاره انقدر ساك زده بود كه به سرفه افتاد .منم كيرم و از دهنش در آوردم و خوابوندمش روی تخت ازش پرسيدم می تونم از كون بكنمش يا نه؟ كه با تكون دادن سرش موافقت كرد منم پا شدم و از روی ميز آرايش كرم برای چرب كردن كون فرشته برداشتم. فرشته رو به پشت خوابوندم و بهش گفتم كه پاهاش رو تا جايی كه می تونه باز كنه و اونم مثل يه ژريمناستيك كار 180 درجه پاهاش رو باز كرد . سوراخ كونش طوری باز شد كه ديگه احتياجی به كرم نبود ولی چون هم دفعه اولش بود و هم برای اينكه دردش كم شه با كرم شروع كردم به ليز كردن سوراخ كونش و گاه گداری هم يكی از انگشتام رو می كردم تو كونش تا كمی گشاد شه بعد هم كمی به كيرم كرم ماليدم ولی قبل اينكه تو كونش بكنم كيرم رو بردم طرف كسش كه از اين كارم ترسيد و زود پاهاش رو بست و گفت چيكار داری می كنی ، من دخترم . خنديدم و گفتم نترس فقط می خواستم كمی از آب كست رو به كيرم بمالم. وقتی مطمئن شد دوباره پاهاش رو باز كرد، منم كيرم رو ماليدم به كسش و بعد گذاشتم دم سوارخ كونش . وقتی كه می خواستم فشار بدم ديدم فرشته چشماش رو بسته و منتظره كه فريد كوچولو بره تو. منم دريغ نكردم و تا نصفه كيرم رو فرستادم تو كه يهو فرشته جيغ بلندی كشيد كه گوشام كر شد . زود كيرم رو در آوردم . ازش پرسيدم اگه دردش زياده ديگه ادامه نديم كه گفت : نه بكن تو كونم عادت می كنم، دوباره كمی كرم دم سوراخ كونش زدم و اينبار آهسته تر از دفعه قبل كيرم رو كردم توی كون خانوم . بيچاره از شدت درد لباش رو گاز می گرفت. وقتيكه كيرم رو تا ته فرستادم تو كمی همون تو نگه داشتمش تا عادت كنه بعد هم شروع كردم به تلمبه زدن ، فرشته هم كه ديگه داشت لذت می برد دوباره صدای آآآآآآآآآه آآآآآآآآآآآآآآآآآآهش بلند شده بود و ميگفت محكم تر بكن . منم كه داشتم حال می كردم بدمن در نظر گرفتن دردی كه فرشته داره تحمل می كنه با همه زورم كيرم رو می كردم توی كون خانوم و همزمان با دستام پستوناش رو می چلوندم كه فرشته دوباره به ارگاسم رسيد منم كه ديدم بيچاره ديگه نای تحمل كردن نداره كيرم رو در آوردم . تا كيرم رو در آوردم فرشته گفت كه می خوام برات ساك بزنم و بدون اينكه منتظر جواب من باشه همه كيرم رو كرد توی دهنش و شروع كرد به ساك زدن ديگه داشت آبم ميومد كه بهش گفتم :- آبم داره مياد- می خوم همه آبت رو بخورم . می خوام شيره وجودت با وجدم يكی شهاينو گفت و شروع كرد به ساك زدن كه يهو ابم امد و همش رو خالی كرد توی دهنش . فرشته هم همش رو خورد كمی از آبم هم از كنار لباش زده بود بيرون كه با زبونش كشيد توی دهنش و خورد . منم برا اينكه بهش ثابت كنم دوستش دارم يه لب ازش گرفتم و زبونم رو فرستادم توی دهنش و شروع كردم به ميك زدن زبونش. ديگه نه فرشته حال داشت و نه من. بغلش كردم و كمی باهم دراز كشيدم .بعده 10 دقيقه گفت فريد می خوای با هم يه دوش بگيريم؟منم از خدا خواسته گفتم : آره . وليزود باش كه حالا داداشت اينا ميان. خنديد و گفت : گور همشون و من بغلش كردم و با هم رفتيم حمام. زير دوش هم كمی با هم حال كرديم . از حمام كه امديم بيرون داشتم لباسام رو می پوشيدم كه يادم افتاد ست نقره اش رو هنوز ندادم . ست نقره رو از روی ميز برداشتم و گفتم :- برگ سبزيست تحفه درويشخنديد و گفت : مگه درويش آقا ميشه ؟ كه اين بار 2 تايی زديم زير خنده . موقع خداحافظی ازش يه لب گرفتم و گفتم كه : منم اعتراف می كنم كه « دوستت دارم »راستی حالا كه دارم اينا رو می نويسم فرشته بهم زنگ زده و داريم با هم حرف می زنيم. در ضمن جا داره از Plus 1 عزيزم هم تشكر كنم چون هميشه مثل يه دوست خوب هوای منو داشته و بهش بگم كه : چاكرتيم پلاس وان
9 يه روز منو خواهرم تنها توي خونه بوديم من چندتا فيلم سكس اورده بودم .داشتم نگاه مي كردم .خيلي كف كرده بودم.از اوتاق بيرون امدم ديدم خواهرم دراز كشيده بود يه تي شرت تنش بود كه سينه هاش معلوم بوديهو نا خدا گاه بهش گفتم كه فيلم نگاه نمي كني كه اون گفت باشه بعد آوردمش تو اتاق وفيلمو گذاشتم بعد خودم رفتم بيرون بعد از چند دقيقه اومدم ديدم داره با دقت نگاه ميكنه بعد يه لبخندي زد ومن هم نشستم.بعد از اينكه كمي از فيلمو نگاه كرديم گفتم مي خوام كستو ببينم اول نزاشت بعد كه اسرار كردم گفت فقط يه بار منم قبول كردم شلوارشو كه پايين اوردم كسشو ديدم چه كسي تميز وخشگل انگار آمادش كرده بود گفت ديگه بسه من گفتم اجازه بده ماچش كنم اون گفت كه زود بعد شروع كردم به ليسيدن هرچي بيشتر مي لسيدم اون بيشتر شل ميشد واسرارش بيشتر شد كه بخورم بعد من گفتم كيرمو نمي خواي اون تا شنيد از خدا خواسته شلوارمو پايين اورد محكم تو دستش گرفت بعد گفتم بخور بعد شروع كرد به خوردن اينقدر با اشتها مي خورد و وارد بود انگار تا حالا صد تا كير خورده بود بعد كه حسابي همديگرو خورديم گفتم دراز بكش اول كيرمو كمي در كسش كشيدم خيلي خوشش اومد بعد گذاشتم در كونش كمي كه فشار دادم فوري رفت تو خانم مثل اينكه قبلا سكس داشته بود بعد فوري خودشو كشيد عقب گفت درد داره منم كه مي دونستم الكي ميگه گفتم عيب نداره بعد دوباره گذاشتم در كونش اول كمي خودشو سفت كرد بعد گذاشت بره تو حسابي حال مي كرديم تا اينكه اون ارضا شد در كسش حسابي خيس شد بعد منم خواستم ارضا بشم تا كيرمو در اوردم ديدم فوري بلند شد وگرفتش بعد كمي برام جلق زد ابم كه اومد همشو ريخت تو دهنش مي گفت مزش شوره دوست دارم منم گفتم نوش جونت.بعد رو هم دراز كشيديم داشتم با انگشت كسشو مي مالوندم كه يهو گفت بكن تو من گفتم مگه خر شدي گفت بي خيال بكن تو داد مي زد خودش انگشتشو كرد تو بعد گفت بيا تو هم بكن منم انگشتمو يواش كردم تو كمي كه يواش يواش ادامه دادم دوانگشتي كردم توش گفت درد داره بعد گفت كيرتو بكن تو به من كيرمو يواش كردم تو اول كمي درد داشت بعد شروع كرد به آه ناله منم داشتم ديونه مي شدم اين بارم ابمو خورد بعد گفت كه پردش حلقويه منم باور كردم ولي فكر كنم كه دروغ گفته.بعد از اون تقريبا هر روز سكس داشتيم تازه قرار گذاشتيم اگه شوهر كرد بچشو من پس بندازم.
10ستام به سمت ايستگاه تاكسي ها رفتيم. يه گله ي 5-6 نفري از دختر هايي كه ظاهرا كلاس فوق العاده داشتند تو ايستگاه ايستاده بودند. يكي از آنها خيلي خوشگل و ناز بود و نگاه همه ما رو به خودش جلب كرده بود. ديگه قضيه رقابت و پوز زني بود. بايد هرجور شده تورش مي كردم. با كمي خوش شانسي اين من بودم كه توي تاكسي كنارش نشستم. تا به مقصد برسيم، تلفنم را بهش دادم و ازش خواستم همان موقع به من زنگ بزند.توي خانه، پاي تلفن نشسته بودم و ناهار مي خوردم. قيافه اش از ذهنم نميرفت. قد بلند و ظريف، چشمهاي عسلي و لبهايي به سرخي سيب. پوستش سفيد بود و اهل آرايش هم نبود. معصوم و ناز. توي اين فكرها بودم كه تلفن زنگ زد.-جانم، بفرماييد-الو.........صدايش خيلي قشنگ بود. يه حالتي در صدايش بود.-بفرماييد خواهش مي كنم-آقا فرشاد؟-خودمم-من كيميا هستم. الآن تلفنتون رو به من دادين . خواستم ببينم كاري داشتين؟هول شده بودم. واقعا چكارش داشتم؟ به هر زحمتي بود مخش را زدم. قرار فردا را گذاشتيم. قرار بود فرداش توي مدرسه شان جلسه اوليا و مربيان باشد. براي همين تعطيل بود. ولي به خوانواده اش چيزي نگفته بود و مي خواست بره خانه دوستش كه تصادفا تنها هم بود. قرار شد بريم توي كوچه ها قدم بزنيم. اما سر خر داشتيم! دوستش.تلاشم براي گرفتن ماشين بابا براي صبح فردا بي نتيجه بود. تازه اگر ميفهميدند ميخواهم مدرسه نروم، كلي بد مي شد. با شهروز، يكي از دوستهايم كه پدرش يك ماشين ژاپني قراضه برايش خريده بود قرار صبح را گذاشتم. راضيش كردم، در ازاي دوستي با ليلا، دوست كيميا.صبح فردا رسيد و ما هر چهارتايي رفتيم به كوچه هاي خلوتي كه نزديك خانه ليلا اينها بود.يك ساعت نگذشته بود كه همه با هم صميمي و يكرنگ شده بوديم. انگار سالهاست همديگر را ميشناسيم. گپ و شوخي و خنده فضاي ماشين را پر كرده بود.قرار شد ليلا بيايد جلو پهلوي شهروز و من بروم عقب و كنار كيميا بنشينم. وقتي پياده شدم، در فاصله 10 -15 متري ماشين، گروهبان گشت موتور سوار كلانتري را ديدم كه بر و بر ما را نگاه مي كرد. با پياده شدن من، مرا صدا كرد. با ترس و لرز به طرفش رفتم. اخم كرد و يك كشيده محكم به صورتم زد .سال 65 بود و من 17 ساله بودم و كلاس دوم دبيرستان. اطراف مدرسه ما چند تا مدرسه دخترانه بود كه يك ساعت قبل از ما تعطيل مي شدند. براي همين هم معمولا با دوستام يك ساعت زودتر از مدرسه فرار مي كرديم تا از دختر ها سان ببينيم.آنروز زنگ آخر مطابق معمول سعي مي كرديم يك جوري از مدرسه جيم بشيم. ولي نمي شد.دبير آن ساعت كليد كرده بود و به هيچكس اجازه خروج از كلاس رو نميداد. ناچار صبر كردم تا مدرسه تعطيل شد و با دو-اينها كين؟-نوكرتم جناب سروان، آبرومونو نبر. فدات شم-گفتم كين كره خر!-بخدا تازه آشنا شديم.نمي شناسم!-ببرمت منكرات؟ پدر همه تونو در بيارم؟-نه داداش. مخلصتم. شما آقايي. شما تاج سر مايي. شما از صبح تا شب براي امنيت ما زحمت مي كشي....-خوبه، خوبه...... چرا دستت رو از جيبت در نمياري؟دستم را با دو تا اسكناس صدي كه همه داراييم بود، از جيبم در آوردم. دستش را گرفتم و گفتم-آقايي كن جناب سروان، فكر كن داداش كوچيكت. ما رو نبر.گروهبان كه هم دو سه درجه ترفيع گرفته بود و هم خش خش صدي ها رو تو دستش حس مي كرد نگاهي به ماشين كرد. چند تا از گره هاي ابروشو باز كرد و آروم گفت-دختر ها بايد برن.الآن!-چشم. خيلي مخلصيمبا عجله به سمت ماشين كه همه نگران از توش ما رو نگاه مي كردن دويدم.دختر ها رفتند. كيميا تو لحظه آخر آدرس ليلا را به من داد. با شهروز رفتيم به طرف كوچه ليلا اينها. چند دقيقه بعد ليلا و كيميا آمدند. ليلا درب خانه شان را باز كرد و رفت تو.كيميا هم نگاه قشنگي به من انداخت و رفت داخل. از ماشين پياده شدم و به سمت درب خانه رفتم. درب باز بود. به آرامي وارد پاركينگ شدم. كيميا در پاركينگ ايستاده بود، تنها. روبروي همديگر ايستاده بوديم، سكوت. فقط نگاهش مي كردم. قلبامون خيلي تند مي زد. بعد از سه دقيقه پرسيدم-كاري نداري فعلا؟-نه، مرسي كه اومديدستم را جلو بردم كه باهاش دست بدم. دستش را گرفتم. نمي دونم خودم جذب شدم يا اون دستمو كشيد. بي اختيار فاصله مان كم شد. به آرامي بوسيدمش. گوشه لبش را. كشيده شدن دست من كه توي دست او بود يك توفيق ديگر هم نصيبم كرد. ساعد دستم، براي يك لحظه با سينه او تماس پيدا كرد. فكر كنم هر دو سرخ شده بوديم. بوسه من حتي 2 ثانيه هم طول نكشيده بود. به سرعت خداحافظي كردم و با ماشين شهروز به طرف خانه خودمان حركت كرديم.وقتي به خانه رسيدم تلفن داشت زنگ مي زد. خواهرم گوشي را برداشت. چند بار گفت الو... بعد تلفن را قطع كرد. پرسيدم-كي بود؟-قطع كرد. چي شده زود اومدي؟-معلم نداشتيم. كلاس تعطيل شد.كنار تلفن نشستم و خودمو مشغول درس خواندن نشان دادم.-حداقل لباستو عوض ميكرديجوابي ندادم. تلفن دوباره زنگ زد. خودش بود.-مي توني بياي اينجا؟-الآن؟-آره-كجايي؟ خونه ليلا؟-نه، خونه خودمون-تنهايي؟-آرهبسرعت به طرف در رفتم.به خواهرم گفتم معلممون برگشته. صبر نكردم ببينم باور كرد يا نه. با يه تاكسي فاصله خونه خودمان تا خانه كيميا را طي كردم.دل توي دلم نبود. من و كيميا تنها! چي بايد به هم مي گفتيم؟ قلبم دوباره تند ميزد. حتما قلب او هم همينطور شده بود. زنگ زدم. درب با آيفون باز شد. بدون سئوال و جواب. درب را هل دادم و رفتم تو. كنار آيفون ايستاده بود. قشنگ و طناز. يك تي شرت معمولي و يك شلوارك لي.موهاش قهوه اي بود. قهوه اي روشن. موهاشو دوي سرش بسته بود. براي همين قدش بلند تر به نظر مي اومد. واقعا تيكه اي بود.-سلام.-سلام شازده، خوش اومدي-كي ميان؟-مي ترسي؟-آره، كجان؟-خونه خاله. قراره من هم بعد از مدرسه برم اونجا. يكي دو ساعت ديگه وقت دارم.همانطور كه حرف ميزديم، همه جاي خونه رو به من نشون ميداد. قلبم به شدت مي زد. اولين بار بود كه با يك دختر، اونم به اين خوشگلي، تنها مي شدم.كنار پنجره اتاق پدر و مادرش ايستادم. اونم روي عسلي ميز توالت مادرش نشست.كم كم آرامش پيدا ميكردم. درست پشت سرش روي لبه تخت نشستم. تمام سلولهاي بدنم پر ميزد براي اينكه يكبار ديگه ببوسمش. ولي مي ترسيدم. ميترسيدم كه از دستش بدم. نوك انگشتام يخ كرده بود.انگشتم را فرو كردم لاي موهاش. بدون اينكه برگرده از تو آينه بهم لبخند زد. كمي جرات گرفتم.-موهامو بهم نريزي؟-كيميا؟-جانم؟-من ميترسم-از چي؟-از تو-چرا؟-نمي دونم. تو زيادي خوشگلي-مگه خوشگلا آدمخورن؟-نه، ولي......-از چي ميترسي؟-ميترسم ببوسمتيك دفعه برگشت. انگشت اشاره اش را روي لبام گذاشت-نمي خوام از اين حرفا بزني. من دوس دارم فقط ببينمت و باهات حرف بزنم. فهميدي؟مچ دستش را به آرامي گرفتم. آرام آرام دستش كاملا توي دستهام قرار گرفت. پرسيدم-پس چرا امروز گذاشتي ببوسمت؟-من نخواستم منو ببوسي-ازم بدت اومد؟-...... نه، فكر نكنم.-اگه دوباره ببوسمت ازم بدت مياد؟-.........نگاهش را به زمين دوخته بود. دستهايش را رها كردم و بازو هاشو گرفتم. او را روي خودم كشيدم و بوسيدمش. مقاومتي نه چندان زياد كرد و ...... خودش هم به بوسه ام جواب داد. لبهامون توي هم قفل شد.وزن بدن كوچولو و لطيفش رو روي بدنم حس مي كردم. دو تا دستهام دور گردنش بود. كمي غلطيدم. كنارم بود و لبامون همچنان روي هم. يكي از دستهام رو به پهلوش كشيدم و بالا آوردم. بدون اينكه اونقدر فشار بدم كه تي شرتش هم بالا بياد. دستمو آوردم تا زير بغلش. بازوشو جمع كرد و خواسته يا نا خواسته باعث شد دستم روي سينه اش قرار بگيره. با دستهاش سرمو بالا آورد و لباشو آزاد كرد.-فرشاد؟-جانم؟-چيكار ميخواي بكني؟-هيچي بخدا-دوسم داري؟-آره ديوونه-من مي ترسم.-منم-بيا بس كنيم-نه......با بوسه هاي مكرر كردنش رو بوسه باران كردم. گردنش خيلي لطيف بود. دستم رو روي پهلوش بردم پايين و اينبار همراه با تيشرتش آروم كشيدم بالا.دوباره بازويش را جمع كرد. سوتين نداشت. با انگشتم نوك سينه اش را كمي ماليدم. ناليد-آه...... بسه-نهناله هاش بيشتر تحريكم كرد.زانوم كه بين دو تا پايش بود كم كم بالا اومد. با باز كردن پاهايش راه را براي پاي من باز ميكرد. زانوم تا بالا ترين حد بالا اومد. خوش هم سعي ميكرد بيشتر به زانوم بچسبه.-آه ......ترو خدا بسه-نهتي شرتش بدون هيچ مقاومتي در اومد.پوست سينه هاش صورتي تر از صورت سفيدش بود.نوك سينه هاش ريز بود و زير زبونم بازي مي كرد. زبونم كم كم رفت پايين تا نافش. ولي اون منو كشيد بالا. روي خودش. حال من خيلي بد بود. شلوار لي تنگم خيلي به كيرم كه داشت ميتركيد فشار مي اورد. همينجور از پشت شلوار كيرم رو روي كس نرمش گذاشتم.خودش هم كمك ميكرد.با يك دستم سعي كردم دكمه شلوارش رو باز كنم.- نه ...... من ميترسم-كاري نميكنيم كيميا-من ميترسم...... ترو خدا-نترس، به شرفم قسم-.........-بخدا قول ميدم-بهت اعتماد كردمابا سر تاييد كردم. با يك حركت هم دگمه شلواركش باز شد و هم زيپش. زبونم سينه هاشو مي خورد و انگشتم كس تپل و صافش رو از روي شورت نوازش مي كرد.منو گرفته بود و ول نمي كرد.گاهي كه چشمهاش باز مي شد، برق عجيبي توش موج مي زد.-قول دادي ها-مي دونم عزيزم.-فرشاد؟-جان فرشاد-من پاتو ميخوام-چي؟كمي طول كشيد تا منظورش رو فهميدم. اون هم وقتي كه دستش رو برد توي شلوارم. به سرعت لخت شدم. شلوارك و شورت او را هم پايين كشيدم.پاهامو بين پاهاش گذاشتم. چشماش بسته بود كيرم رو جلوي سوراخ لزج و داغش گذاشته بودم. دستهاش دور شونه هام بود. كيرم داشت جذب مي شد. چشمهاش رو يك لحظه باز كرد. با نگاهش التماس ميكرد. نه، اشتباه نمي كردم. التماس ميكرد كه قولم رو بشكنم. خودمو دعوت كردم داخل. كيرم داغ شد. جيغ كوچكي زد. ولي منو گرفته بود كه فرار نكنم. به آرومي تلمبه زدم. كس تنگش لذت دنيا رو بهم داد. پاهاشو بازتر كرد. عرق كرده بودم. بوي عجيبي ميداد. بعدها با اين بو آشنا تر شدم. بوي زن در حال ارضاء شدن. ناخنهايش توي گوشت تنم فرو رفته بود. داشتم ارضاء ميشدم. هرچي سعي كردم نتونستم بكشم بيرون. طلسم شده بودم. ارضاء شدم. همان تو. فقط 5 دقيقه بعد بود كه از خون روي تخت فهميدم دوماد شده ام!داستان دومخود كشي ليلاسه چهار ماهي بود كه با كيميا دوست بودم. همانطور كه گفتم شهروز هم با ليلا دوست بود و با هم خيلي صميمي شده بودند. كيميا دختري بود خجالتي و كمرو. ما هرچه در سكس ياد گرفته بوديم فقط تجربه هاي مشتركمان بود. بر خلاف او ليلا دختر شيطان و شلوغي بود. گاهي رفتارش جوري بود كه شهروز حسابي غيرتي مي شد.يك روز ساعت 4 بعد از ظهر تلفن زنگ زد.-سلام فرشاد-سلام شهروز. چطوري؟-افتضاح-چرا؟-با ليلا به هم زدم.-آخه چرا؟-احمد رضا رو ميشناسي؟ همون همسايمون كه آخر مخ زنيه! مي خواسم ليلا رو امتحان كنم. شمارشو گرفتم و گوشي رو دادم به احمد. ليلاي بي انصاف باهاش قرار گذاشت. تازه بعدش زنگ زده به من ميگه ماشينت رو بهم قرض بده منم گفتم خودم كار دارم. رفتم سر قرار و باهاش به هم زدم.-كي؟-همين 10 دقيقه پيش.-به تخمت. اصلا دختر ها همشون انن. خودم يه خوشگل ترشو برات گير ميارم.گور باباش.گوشي را كه گذاشتم دوباره تلفن زنگ زد. اينبار كيميا بود.-فرشاد، ليلا ميخواد خودشو بكشه!-آخه چرا؟-شهروز بهش تهمت خيانت زده. بايد فوري بياي اينجا خونه ليلا اينها.-تنهايين؟-آره، زود بيا. من ديگه نمي تونم جلوشو بگيرم. خل شده.بخاطر كيميا يه تاكسي دربست گرفتم. وقتي رسيدم پدر كيميا دم در مجتمع ليلا اينها ايستاده بود. من ميشناختمش ولي اون منو نميشناخت. تو پله ها كيميا رو ديدم.-بابام اومده دنبالم.بايد برم كرج. ولي اگه شد بهش زنگ مي زنم. نزاري خودشو بكشه ها. بمون پيشش تا آروم شه. Ok ؟ليلا توي هال روي يه مبل نشسته بود و گريه مي كرد. آرايشش حسابي به هم ريخته بود. خيلي زشت شده بود. باهاش كلي حرف زدم. فهميدم شهروز راست گفته بود. همين جور كه براش حرف ميزدم، رفتم توي آشپز خانه كه قهوه درست كنم. براش از روز اولين قرارمون گفتم. دوباره صداي هق هقش در اومد. پاشد اومد توي آشپزخونه. رفتم طرفش و با محبت سرش رو گذاشتم رو سينه ام كه راحت گريه كنه. گرفتمش ميون بازوهام و تكيه دادم به كابينت. خيلي گريه كرد. كم كم بوي عطر موهاش كه زير بيني من بود منو حالي به حالي كرد. تكون هاي بدنش هم باعث شده بود راست كنم. به آرومي از خودم جداش كردم. خيلي زشت بود اگه ميفهميد براي دوست دوست دخترم يا به عبارت ديگه دوست دختر دوستم راست كردم.براي اينكه آروم بشه سعي كردم كمي مشروب بهش بدم.-تو خونه مشروب دارين؟-آره، چطور مگه؟-هنوز سرت درد ميكنه؟-آره-دواش مشروبه-من تا حالا نخوردم!-يادت ميدمدرب كابينت رو باز كرد. پدرش كلكسيون خوبي از مشروب داشت. با بالنتين شروع كرديم. بدون سودا براي خودم و كمي آب ويشي براي اون.-بوش نكن. يه نفس بخور.بعدش هم آروغ نزن……-اه……جيگرم سوخت!-اون جيگرت نبوده. مريت بوده! حالا يكي ديگه-نه، ديگه نميخوام. بد مزه است.-بخور. برات خوبه. بعديش نمي سوزونه.بزور دوتا پيك بهش خوروندم.-بالنتين اصولا مشروب قوي ايه.بحث مشروب و داغي بعدش باعث شد از فكر شهروز بيرون بره. سعي كردم بخندونمش.-اگه قيافتو ميديدي! ريملهات اومده رو لپات. شكل جن بو داده شدي!رفت جلوي آينه دستشويي. بعد هم رفت تو اتاقش. گيلاسهارو شستم و با مشروبها سر جاش گذاشتم. تلفن زنگ زد. ليلا صدام كرد. كيميا بود. رفتم تو اتاق پيش ليلا. داشت آرايش ميكرد. با خنده به كيميا گفتم ماموريتم تموم شده بود. حال ليلا خوب بود و اهل خودكشي كردن نبود. خيال كيميا راحت شد. قطع كردم.-من ديگه برم. ساعت چنده؟-يك ربع به هفت. كجا ميخواي بري؟-خونه-نه نرو. با تو از كيميا هم راحت ترم.مست بودم و پررو.نشستم روي تخت. ضيط رو روشن كردم. كريس دي برگ داشت lady in red رو ميخوند. نگاه خريداري به ليلا كردم. پشتش به من بود. بند سوتينش از پشت بلوز نازك ابريشميش پيدا بود. دامن بلند شيك ولي گشادي پوشيده بود.-ليلا؟برگشت رو به من. آرايشش تموم شده بود.-جانم؟-يه سوال خصوصي بپرسم؟-چي هست سوالت؟-تا حالا سكس داشتي؟خنديد-بتوچه؟ مگه فضولي؟-همين جوري پرسيدمقيافه اش جدي تر شد.-آره با شهروز. بهت نگفته؟-نه، …… فقط با شهروز؟بلند شد و اومد كنارم نشست. سرم پايين بود. چانه ام را گرفت و سرم رو بلند كرد.-چه فرقي ميكنه؟ براي چي ميخواي بدوني؟دستم رو كردم لاي موهاش و خوابوندمش روي تخت. صورتمو بردم جلوي صورتش و توي چشماش نگاه كردم. لبخندي از سر مستي زد و گفت-اينكارو نكنهواي حرف زدنش رفت توي ريه ام. لباش خيلي به لبام نزديك بود. لبامون به هم چسبيد. خيلي محكم منو بوسيد. منم. بلوزش رو آروم كشيدم بالا. دستهاش رو بالا برد تا بلوزش راحت در بياد. سينه هاي درشتش داشت تو سوتين مي تركيد. لبام رفت بين سينه هاش. پشت تي شرتمو گرفت و كشيد بالا. تي شرتم در اومد. بند سوتينش رو از روي شونه هاش به پايين لغزوندم. با آرنجش كمكم كرد. سوتينش آزاد شد. منم گرفتم و سوتينو چرخوندم تا سگك هاش اومد جلو. بازش كردم. دوتا تپه گرد و قلمبه از ژله ناب.مچ پاشو گرفتم و دستمو روي ساق پاش بالا اوردم. دامن بلندش همراه دستم بالا ميومد.كف پاشو كه تا حالا رو زمين بود آورد روي تخت. با اين كار، دامنش بقيه راه رو تا شورتش بدون كمك دست من ليز خورد. از تخت پايين اومدم.شلوارم رو در اوردم. به كير سيخ شده ام كه نوكش از توي شورت زده بود بيرون خنديد. شورتمو كندم.دو زانو نشستم روي زمين بين پاهاش كه از تخت آويزون بود. شروع كردم به بوسيدن پاهاش. از زانو به طرف شورتش مي رفتم و بر ميگشتم. پاهاشو باز كرده بود. زبونم رسيد به شورتش و چاك كسش رو از روي شورت پيدا كرد. به آرامي از روي شورت با زبانم تحريكش مي كردم. انگشتام رو دور كش شورتش انداختم ولي نكشيدمش پايين. از خود بي خود شده بود. داشت زجر ميكشيد از خونسردي من. بالاخره پاهاشو هوا كرد و شورتش را در اورد.ولي من باز هم اذيتش كردم.بجاي كسش زانوهاشو مي خوردم. دستهاشو زير بغلم انداخت و اونقدر منو بالا كشيد كه زبونم با كسش رسيد.با انگشتم بالاي كسش رو باز كرده بودم و مي خوردمش. خودش را حركت ميداد. كم كم حركتهاش منظم و شديد شد. كونش رو از لبه تخت بلند ميكرد و به لبه تخت ميزد. زبونم نيازي به حركت كردن نداشت.مست بود و ديوانه.جلو تر رفتم. كيرم را گذاشتم جلوي سوراخش. با دستهاش كون منو گرفته بود ولي نه ميكشيد و نه هل ميداد.-دختري؟-آره، مواظب باش.-مطمئني؟با خنده گفتم. اونم خنديد. پاهاشو بازتر كرد. با دستاش منو كشيد توي خودش و پاهاشو دور كمرم حلقه كرد.با چند تلمبه اول خيلي سريع ارضا شد. از فشار ناخنهاش روي شونه هام فهميدم.-ليلا شدي؟با سر اشاره مثبتي كرد.-بي حالي؟-نهچشمهايش رو كاملا باز كرد. كيرمو كه همچنان توي كسش بود بيرون كشيدم.-ميشه برگردي؟با خواهش ايو بهش كفتم. ولي جواب اون مخلوطي از نارضايتي و فرمانبرداري بود.واي نه…… حتما بايد برگردم؟ولي بلند شد. سر ميز توالت رفت. از كشوي اول قوطي پلاستيكي سفيدي را برداشت و به طرفم پرتاب كرد.«وازلين بهداشتي!». پشتش را به من كرد و دستهايش را روي ميز گذاشت. كيرم رو چرب كردم. كمي هم روي سوراخ كونش ماليدم. با انگشت راه رو باز كردم. يك دستم زير شكمش بود و يك دستم به كير خودم. فشار دادم. خطا رفت. رفت لاي چاك كسش. اينبار انگشت شصتم رو يك سانت بالا تر از سوراخش گذاشتم و كمي فشار دادم.سوراخ كونش قلپي زد بيرون. با يك فشار كوچيك كيرم وارد كونش شد.فرياد كوتاهي زد. با دستانم فاصله شكم و رانش را گرفته بودم. حركت هاي كونش هم مثل سينه هاش ژله اي بود و لمبر ميزد. هم فركانس با سينه هايش. ولي با اختلاف فاز جزئي! سينه هايش را در آينه ميديدم. دراز و آويزان به نظر مياومد. وقتي صداي آه و اوهش بلند شد، انگشتم رو روي مجراي ادرارش گذاشتم. حالا با هر حركت كيرم انگشتم هم كمي جابجا مي شد. دستم را كنار زد و از انگشت خودش براي ارضاي كامل كمك گرفت. جالب بود. او دوبار ارضاء شده بود و من هنوز داشتم تلمبه ميزدم. بدون خجالت گفت-عجب كمري داري. خوش به حال كيميا!كشيدم بيرون و بردمش روي تخت. طاقباز خواباندمش. پاهايش رو تا جايي كه مي شد با دست بالا گرفتم. سوراخ كونش گشاد شده بود و نيازي به كمك دستم نبود. كيرم كار خودش را خوب بلد بود. مثل يك آمپول زن حرفه اي كيرم را توي كونش فرو كردم.تا به حال از جلو كون كسي را نكرده بودم. تنگي سوراخ كون و لذت كردن از جلو، هردو را با هم داشت. شكمم را به چوچول كسش مي ماليدم. دوباره صداي آه آهش بلند شد. با دست پاهايش را بالا گرفته بودم. با شكمم كسش را مي ماليدم و با كيرم هم خدمت كونش ميرسيدم. ولي هنوز يك چيزي كم بود. ليلا اين كمبود را تشخيص داد. با دست سينه هايش را گرفت و شروع كرد به ماليدن آنها.دقيقا همزمان با هم ارضاء شديم. براي اينكه كامل ارضاء بشود مجبور بودم دو سه حركت ديگر هم مهمانش كنم. بنابر اين همان توو خودم را خالي كردم. خسته بودم. خيس عرق. پاهايش را رها كردم. پاها به تدريج پايين آمدند. با پايين آمدن پاهاي او كير من هم اتوماتيك وار از كون او بيرون كشيده شد. آهي از سر رضايت، درد و خستگي كشيد و لبخند زد.-آخيش………-خوب بود؟-هووووم-واقعا؟-تو خيلي بي شرفي، خوارم گاييده شد، خيلي حال داد.از روي او پايين آمدم و كنارش خوابيدم. با يك دستمال مرا تميز كرد. براي اينكه بتواند خودش را تميز كند پاهايش را بالا آورده بود. وقتي پاهايش را پايين برد بي اختيار گوزيد. هر دو خنديديم.-دفعه ديگه فقط از جلو. پشت بي پشتبا خوشحالي پرسيدم-مگه دفعه ديگري هم هست؟-……… به دوشرط. اوليش رو گفتم. دوميش هم اينكه دوباره با شهروز دوست بشم.-به كيميا ميگي؟-مگه خرم؟ولي حق نداري ديگه اونو بكنيها!-هرچي تو بگي عزيزم.نيم ساعت بعد وقتي توي حمام خونه خودمون لخت شدم. بوي ان ميدادم
11صبح يك روز تابستاني گرم بود.باماشين توي خيابون ميرفتم كه ديدم يك خانم جوان وخوش تيپ با ماشين خرابش گوشه خيلبون مونده وكمك ميخواد.از ماشين پياده شدم وچون ديدم نميتونم ماشينش رو درست كنم طناب آوردم تا ماشينش رو بكسل كنم.در راه چند بار طناب پاره شد وبا سختي اونو به محلي كه ميخواست رسوندم.حسابي كثيف وخاكي شده بودم .به خونشون كه رسيديم عينك آفتابيش رو برداشت ومن تازه قيافه قشنگش روديدم.چهره زيبا ومليحي داشت.مشغول باز كردن طناب از ماشين ها بودم كه مودبانه گفت بفرماييد داخل يه شربت بخوريدوخنك شويد.تشكر كردم وگفتم كار دارم وبايد برم.با التماس گفت:اينجوري كه نميشه لااقل بيا يهدوش بگير تا گرد وخاك سر و روت تميز بشه!برق منو گرفت!گفتم ببخشيد.....ممكنه مزاحم ديگرون بشم وصحيح نيست.با اشتياق جواب داد من تا غروب تنها هستم وشوهرم سر كاره!هرچي فكر كردم ديدم اين پيشنهاد رو نميشه رد كرد!بدون معطلي در ماشين رو بستم وگفتم بفرماييد.عينك آفتابيش رو كه برداشت تازه ديدم عجب تيكه اي نصيبم شده!وارد حياط كه شديم دهنم باز موند.عجب كاخي بود.باكمي ترس وخجالت داخل رفتم.بي معطلي گفت شما بريد حموم تا من براتون حوله بيارم!خدايا اصلا باورم نميشد.من به حموم رفتم وبعد از درآوردن لباسام زير دوش منتظر شدم ببينم اون حالا چكار ميكنه؟!كيرم مثل تير آهن سفت شده بود.يعني ميشه من با اين ماه پري يه حال اساسي بكنم؟مشغول ور رفتن با كير شق شدم بودم كه صدايدر اومدواون هم وارد حموم شدقلبم مثل گنجشك ميزد.پرسيد شما شورت چه سايزي مي پوشيد؟ با خجالت جواب دادم: لطفا لارژ! بعد از چند دقيقه دوباره در حموم باز شد.گفتم لابد حالا ميپرسه جوراب چه رنگي ميخواي!ولي كمي بعد پرده حمام كنار رفت و يك سفيد برفي با شورت تور صورتي مقابل من بود وپرسيد:چيز ديگه اي كم نداري؟ بدون معطلي بغلش كردم وزير دوش آوردم.واي چه تن وبدني داشت.چه پوست لطيفي چه سينه هاي خوش فرمي!يه لب محكم ازش گرفتم ولي اون ديگه ول كن نبود وچه استادانه لب ميگرفت.ذرات آب در زير دوش بدن هر دومون رو تحريك ميكرد.به آرومي شورتش رو در آوردم وكسش روبا دست لمس كردم واي چي بود صاف صاف.با انگشت شروع به تحريكش كردم.كمي پاهاش رو از هم باز كرد تا انگشت من راحت هر جا ميخواد بره!عجب كس ملوسي بود!بيرونش از توش بهتر توش از بيرونش بهتر تر!اون هم مثل كير نديده ها با كير من بازي ميكرد وغرق لذت بود.كف وان خوابوندمش وپاهاش رو باز كردم واون كس روياييش رو زبون زدم.چقدر نرم وخوش رنگ مثل پر گل بود.اول دورش رو زبون زدم وبادندون تحريك كردم وبعد نوك زبونم رو وارد واژنش كردم.كمي تلخ بود.چنان آهي كشيد كه معلوم بود باره اولشه.بعد از يه كس ليسي حسابي خيلي حشري شده بود.دادزد حالا حالا..ولي من هنوز كارش داشتم وپاشدم وكيرم روجلو دهنش بردم.روي لبه وان نشستم اون هم جلوم زانو زد وچنان ساكي زد كه هيچ وقت فراموشم نميشه.بعد از چند دقيقه هردومون آماده نزديكي بوديم.ميخواستم پاهاش رو باز كنم وبكنمش كه زد حال زد وگفت حالا زوده بريم بيرون!تمام بدنم سرد شد هر چي التماس كردم فايده نداشت رفت وبا حوله خودش رو خشك كرد من هم ديوونه وار وهاج وواج دنبالش رفتم تا ببينم چي ميشه!شورتي كه برام آورده بود پوشيدم.كيرم اينقدر گنده شده بود كه توش جا نميگرفت!اونهم يك ست خوشكل كه حتما گرون هم بود پوشيد.دستامو دور كمرش حلقه كردم وبا هم رفتيم توي پذيرايي.گفت اسم من پرستو ست 22سالمه شوهرم يك فرش فروش 55 سالست كه منو بزور جاي طلبش بهش دادن.همش يا توي حجرست يا پاي منقل وبه من توجهي نداره اگرم سراغ منبياد هيچوقت با اون كير چروك وبي حالش نمي تونه منو ارضا كنه!من با ارتباط با پسرها هم خودمو ارضا ميكنم هم تلافي بي توجهي وظلم اونو ميكنم.اگه شرايط منو قبول كني دوست دارم مدتي باهات حال كنم اگرم نه كه لباساتو بپوش وبرو!با اشتياق گفتم هر چي باشه قبول دارم!گفت :هفته اي يكبار به ديدنم مياي با لباس مرتب وبالاوپايين اصلاح كرده!هرهفته به نظر يك نفر سكس ميكنيم وهر چي اون خواست باد نفر دوم انجام بده واگر زود تر از من ارضا بشيارتباطمون تمومه.لباس زيرشو در آورد واومد كنار من.همين طور كه لب ميگرفتيم دستش رو كرد توي شورتم.اول بدون فشار تخمامو توي دستش گرفت بعد آروم پوست كيرمو از پايين تا بالا ميكشيد.من هم مشغول سينه هاش بودم.بعد منو طاق باز خوابوند وشورتمو در آورد.تمام زير شكم وكيرم رو بوسيد.بعد با دستاش رونم روماليد ودستاش رو بين تخمام وكونم برد و نوازش ميكرد.درهمون حال كير منومثل بستني ليس ميزد.زبونش رو پايين وپايين تر برد.تخمام زيرش كنار رونم بعد زبونش رو وسط كونم كشيد.وااااييي خيلي تحريك شدم.تا حالا هيچكس اين كارو برام نكرده بود.موقعي كه خوب تحريك شدم پاشد وجلو اومد وجوري ايستاد كه دماغم بوي كسش رو استشمام ميكرد.حالا نوبت من بود.اول لباي كسش رو مك زدم بعد زبونم رو لوله كردم وفرستادم داخل.از جيغي كه كشيد فهميدم خيلي حال ميكنه.تقريبا روي سرم نشسته بود ومن به سختي نفس ميكشيدم.وقتي ديدم نفسهاش فرق كرده وداره فرياد ميكشه فهميدم موقشه.خوابوندمش وكير عزيزم رو توي كس عزيزش فرو كردم.آنقدر خيس بود كه هيچ فشاري لازم نداشت وليز خورد رفت تو!من تلمبه ميزدم واون با دست چوچولش رو ميماليد وچشمامونبهم بود.چند بار جيغ بلندي كشيد وكسش خيلي تنگ شد.فهميدم ارگاسم شده پس با خيال راحت آبم رو توش خالي كردم.هردومون سست شده بوديم.من خم شدم.پرستو كمر منو ميماليد ومن ضمن بوسيدنش به فكر هفته بعد بودم!يك هفته از ديدار من وپرستو گذشت.تلفني باهاش تماس گرفتم وبراي صبح فردا قرار گذاشتيم.طبق شرطمون اين دفعه روش سكس به اختيار من بود.يه فيلم سوپر تهيه كردم وصبح راهي منزل پرستو شدم.با اشتياق در رو برام باز كرد.يك تاپ با شلوارك نارنجي پوشيده بود كه خيلي بهش ميومد.همديگه رو بوسيديم.بعد من شروع به در آوردن لباساش كردم.هر لباسي رو كه در مي آوردم پوست اون منطقه رو بو ميكشيدم وبعد تمامش روميبوسيدم.گردن سينه ها شكم ساق پا باسن وكس خوشكلش همه رو بو كردم وبوسيدم.اين كار خيلي بهش حال ميداد وخوشش ميومد.اونهم به همين روش لباس هاي منو درآورد.بعد كه لخت شديم فيلم سوپري رو كه آورده بودم گذاشتيم.من پرستو رو بغل كردم و روي پاهام نشوندم. او محو تماشاي فيلم بود.اول كمي نوازشش كردم بعد انگشت اشاره دستم روبه لبهاي كسش ماليدم وكمي با چوچولش بازي كردم.وقتي خوب خيس شدآروم انگشتم ووارد كسش كردم.كمي بيحركت نگه داشتم بعد شروع به حركت دوراني كردم.اون همين طور كه فيلم رو ميديد با انگشت من هم تحريك ميشد ازطرف ديگه سينه هاي مرمريش هم توي دست ديگم بود وبا اونها بازي ميكردم.هرازگاهي خودش رو روي يك نقطه انگشت من بيشتر فشار ميداد ومن فهميدم اون محل خيلي بهش حال ميده.انگشتم رو رو به استخوان بالاي كسش فشار دادم واز داخل كسش به اون ضربه ميزدم مثل وقتي آدم با انگشت به كسي اشاره ميكنه بيا.ازاين كار من خيلي خوشش اومد ونفسش تند شد منهم بيشتر ادامه دادم.زير انگشتم يك چيز اسفنجي بود كه مالوندنش آه پرستو رو در مياورد.تمام توجه ام رو روي همون نقطه گذاشتم.در همون حال سينه هاش رو هم يكي يكي ميمكيدم.براي هردومون خيلي لذتبخش بود.فيلم و ما هردومون به جاهاي حساسي رسيده بوديم!از نفس هاي پرستو فهميدم اگه دير بجنبم بزودي ارضا ميشه پس منهم معطل نكردم.چرخوندمش وپاهاش رو دوطرف من روي مبل گذاشت.با دستش كيرم رو توي كسش فرو كرد دستاش رو روي گردنم گذاشت وبالا وپايين ميپريد.من از اينكه بي حركت نشسته بودم وميكردمش خيلي لذت ميبردم واون از اينكه كنترل حركت نزديكي دست خودش بود خيلي راضي بنظر ميرسيد.گاهي نوك سينه اش رو تحريك ميكردم .گاهي محكم لب ميگرفتيم.وقتي پرستو ارگاسم شد فرياد ميكشيد وكسش انقباضاتي پيدا ميكرد كه من دقيقا اونو با كيرم حس ميكردم و همين باعث شد من خيلي بيشتر تحريك بشم وآبم با فشار بيرون زد.پرستو پاشيدن آب منو در خودش حس كرد وديوانه وار فرياد ميكشيد ومنوميبوسيد.لحظه شيريني بود.هردومون در آغوش هم مدتي دراز كشيديم وبعد از آن دوش گرفتيم.من تا بعد ازظهر اونجا بودم.موقع خداحافظي هردومون راضي وخوشحال بوديم.پرستو واقعا از سكس با من لذت ميبرد.به پرستو تلفن زدم وبراي فردا قرار گذاشتم.گفت چون نوبت اونه دوست داره در حمام سكس داشته باشيم.پيش از ظهر تيپ زدم و با يك دسته گل به خونه ش رفتم.زنگ زدم از پشت اف اف گفت كه چون بدنش خيسه نميتونه به حياط بياد و از من خواست در رو ببندم و مستقيم برم به حمام !با عجله بالا رفتم سرش رو از بين در حمام بيرون آورد واز دور برام يك ماچ پرتاب كرد.لباسهام رو در آوردم وخودم رو زير دوش آب در آغوشش انداختم.لب گرفتن زير آب واقعا خيلي حال ميده.بعد وان رو پر از آب كرديم و مدتي همديگه رو با كف نوازش كرديم.پرستو گفت ميخواد موهاي بدن منو بتراشه.حق اعتراض نداشتم.با تيغ از پاهام شروع به تراشيدن موها كرد وبالا اومد.هرچي بالاتر ميومد من از كارش لذت بيشتري ميبردم وبدنم مور مور ميكرد!ساق پا رانها حالا به باسنم رسيده بود.همه جا را با دقت و نرمي تراشيد.وقتي كارش تموم شد بدن ليز وسفيد منو از كمر به پايين ليس ميزد.نوازش باسن و حركت زبونش روي اون منو به شدت تحريك ميكرد.خوشبختانه خودش قبلا كارش رو انجام داده بود ويك نخ مو در سراسر بدنش وجود نداشت! به همين خاطر من كه از اين نوازش و ليس زدن بدنم توسط او حسابي حشري شده بودم با خشونت تمام مشغول خوردن كس آيينه ايش شدم.هرچي من وحشيانه تر ميخوردم او لذت بيشتري ميبرد اينو از جيغ هاي آرومي كه ميكشيد فهميدم.زبونم رو به تمام اطراف كسش كشيدم وبعد اونو لوله كردم وفرستادم داخلش.پرستو تقريبا روي سر من نشسته بود و با دستش كيرم رو محكم ميماليد تا من بيشتر تحريك بشم.معلوم بود از اين وضعيت خيلي لذت ميبره چون ديگه متوجه وضعيت من نبود و كاملا روي صورتم نشست وبدن خودش رو طوري حركت ميداد كه زبون من هرجا كه اون ميخواد فرو بره!بعد از مدتي نحوه حركتش عوض شد.اولش من نفهميدم چكار ميكنه ولي بعد متوجه شدم از تماس چونه من با چوچولش وفشار روي اون داره حال ميكنه.نفسهاش به آه تبديل شده بود و كسش رو روي چونه من حركت ميداد.ديگه نفس كشيدن برام واقعا مشكل شده بود به همين خاطر با دست بلندش كردم اونهم بلافاصله پايين تر رفت و روي كير شق شده من نشست و شروع به بالا وپايين رفتن كرد.منهم با دستام مرتب نوك سينه هاش رو ميماليدم.حالا ديگه هردومون آه آه ميكرديم.ولي من نميخواستم به اين زودي انزال بشم.پرستو با فريادش به من فهموند كه داره ارگاسم ميشه. من سريع اونو روي زانوش خوابوندم وكيرم رو از عقب توي كسش فرو كردم.چقدر تنگ شده بود وحسابي دور كيرم رو فشار ميداد!هرچند پرستو به ارگاسم رسيده بود ولي از اين حالت نزديكي كردن بازهم لذت ميبرد.بعد از چند دقيقه ديگه مقاومتم داشت تموم ميشد. كيرم رو بيرون آوردم و آبم رو با فشار روي باسن وكمرش ريختم.پرستو هم همراه من آه كشيد.بعد كه آروم شديم سرش رو به عقب برگردوند وبا لبخند به من گفت: عزيزم آبت چقدر داغ بود
12جونم براتون بگه كه من يه روز رفته بودم توي پارك ورزش كنم كه ديدم يه خانم پشت بوته هاي پارك پرواز يه كارايي مي كنه رفتم جلو ديدم بدبخت تنگش گرفته داره مي شاشه كاري به اين نداشته باشين كه چي شد خلاصه با هم دوست شديم فكرشو بكنين دوستي كه با شاش شروع شه با چي ختم ميشه خلاصه يه روز تو خونه نشسته بودم ديدم زنگ زد گفت تنگش گرفته مي خواد منو ببينه منم رفتم خونشون كه كسي نبود وقتي رفتم تو ديدم لخت جلو من وايساده مثل اينكه خيلي تنگش گرفته بود خلا صه مام امونش نداديم بردمش تو اتاق دست به كار شدم اول لب تولب بعدش سينه ها بعدبرش گردوندم گفتم قنبل كنه دلتون نخاد ديدم عجب كون تميزو تپلي داره منم سر اقا طغرلو كردم كونش كه ديدم دادش رفت تو اسمون ولي من اعتنا نكردم يه هل دادم رفت تو كونش شروع كردم تلمبه زدن اونم داد ميزد يه دفه ديدم دكي كون خانم داره خون مياد هيچي اخر سر دكترم شدم بعد از اون موضوع با ما قعر كرد ديگه نه زنگ زد نه تنگش گرفت ازاون روز به بعد ديگه كون هيچ بنده خدايي نكردم تا مجبور نشم تنهايي گل بمالم سرش خلاصه اينو گفتم اول از حال فرناز خانم باخبر شين بعد شماره تلفنشو بدم كه اگه خواستين شمام مثل من كونش بذارين هواستون جمع باشه راستي شماره تلفنش ******است
13من کيوان هستم 20 سالمه اهل اصفهان داستاني که مي خونيد ماجراي سکس من و دختر دايي کس قشنگم فرناز هست اونا خونشون تهران هست ما هم که اصفهان تابستان شد و منم چون که ديگه همه کارهام را انجام داده بودم تصميم گرفتم يه هوايي تازه کنم و برم تهران خونه داييم اينا. صبح از اصفهان حرکت کردم و بعد از ظهر رسيدم به تهران يکسره رفتم خونه داييم. خونه اونا توي پاسداران بود و منم تا به اونجا رسيدم يه ساعتي طول کشيد زنگ در را زدم و دختر داييم فرناز در را باز کرد تا صداي فرناز را شنيدم کيرم نر شد و روي شلوارم بالا اومد خلاصه رفتم داخل و فرناز هم اومد استقبالم اون طوري که معلوم بود هيچ کس خونشون نبود گفت که دايي و بچه ها همگي رفتند خانه يکي از اقوام و منم تنها هستم. فرناز يه شلوار مشکي تنگ پوشيده بود که کس تپلش به راحتي قابل ديد بود رفت و براي من يه شربت آورد موقعيکه امد ديدم که لباسهايش را عوض کرده يه لباس خيلي تنگ فيروزه اي با يه دامن مشکي و تنگ خيلي کوتاه به طوري که وقتي روي مبل مي نشست به راحتي مي شد منتهي اليه دامنش را ديد زد. نمي دونم براي چي لباسش را عوض کرد منم خيلي حشري بودم مدتها آرزوم اينه که يه وقت مناسب پيدا بشه تا فرناز را بکنم. اون روز مثه اينکه فرناز هم خيلي حشري بود به خاطر همين بود که لباسهاش را عوض کرده بود خلاصه بلند شد و ليوانهاي شربت را از روي ميز برداشت و در حاليکه داشت اونا را توي آشپزخونه مي برد يکدفعه يکي از ليوانها از روي سيني به زمين افتاد فرناز خم شد تا اون را برداره که يکدفعه چشم ما به کس خوشگلش افتاد کاملا مشخص بود کس سفيدش توي سياهي دامنش حسابي مي درخشيد فکر کنم به عمدا اين کار را کرده بود دوباره اومد روي مبلي که من نشسته بودم نشست و کم کم تا نزديک من اومد کير من حسابي دراز شده بود خيلي دراز که ديگه داشت شلوارم را پاره مي کرد فرناز هم کير من را ديد که چطوري داره از زير شلوار غوغا مي کنه يکدفعه بدون اينکه چيزي بگويم نا خود آگاه دستش را آورد جلو و کير من را توي دست گرفت يه نگاه به من انداخت منم يه لبخند کوچيک زدم و ضربان قلبم به شدت مي زد ابتدا لبم را بردم به سمت دختر داييم و تا مي تونستم بوسش کردم و ليس زدم گرماي صورتش حالي خوبي به من مي داد يه کم هم با دستام با پستوناي درشت و قرمز رنگش ور رفتم پستوناش خيلي جيگر بود کيرم را حال مي داد بلند شدم و ايستادم و فرناز را هم بلندش کردم يه کم ترس داشتم از اينکه يکدفعه داييم و اينا برسند و من و فرناز را ببينند زيپ شلوارم را پايين کشيدم و کيرم را که حالا ديگه قرمز و گرم و بلند شده بود را از لاي زيپ بيرون آوردم فرناز هم تا کير من را ديد يه کم آب دهنش را روي اون ريخت و تا ته توي دهنش فرو برد و با استادي تمام برام ساک مي زد هنوز هيچي نشده نزديک بود آبم فوران کند ازش خواستم که با نوک زبونش به سر کيرم ضربه بزند اين صحنه را توي يکي از فيلماي سوپر ديده بودم خيلي حال مي داد فرناز هم با اشتياق تمام اين کار را واسم انجام مي داد ديگه دو تاييمون اماده حال کردن شده بوديم من از اينکه کاملا لخت شوم ترس داشتم خلاصه فرناز اين اطمينان را به من داد و شلوارم را بيرون آوردم و يه تي شرت تنم بود فرناز هم نيمه لخت بود فقط مونده بود دامنش را از پاش بيرون آورم دامن را از پاي فرناز بيرون آوردم. دامنش بوي خوب و عجيبي مي داد آدم را ديونه مي کردم يکدفعه کس تپل و سفيدش جلوم ظاهر شد خيلي کس خوشگلي داشت اصلا يه ذره مو هم روي اين کس نبود خودش که مي گفت موهاي روي کسش را روز قبل صيقل داده خلاصه کس نرم و لطيفش خيلي خيلي منو حشري کرده بود دهنم را بردم به دهانه کسش و شروع به ليس زدن کردم اول کار يه ذره آدم حالش به هم مي خوره ولي لذتي که بعدش داره وصف نشدنيه. با ليس زدن کس فرناز توسط من صداي آخ و اوف او هم بلند شد خيلي خيلي از اين کار لذت مي برد منم لذت مي بردم. حالا ديگه وقتش رسيده بود که کيرم را توي کسش بکنم. فرناز خم شد و منم از عقب کيرم را توي کسش کردم کس فرناز خيلي خيلي گشاد بود اون طوري که خودش تعريف مي کرد تا اون زماني که من داشتم کيرم را توي کسش مي کردم 5 بار ديگه هم به دوست پسراش کس داده بود خلاصه کيرم را توي کسش کردم اول کار يه کم آخ و اوف مي کرد ولي بعد اين آخ و اوف ها به لذت تبديل شد منم که تا به حال کس نکرده بودم اينقده حال کرده بودم و حرکت خودم را تند کردم من هميشه فيلماي سوپري را که حرکتشون سريع هست را از همه فليمهاي سوپر بيشتر دوست مي داشتم به همين خاطر تصميم گرفتم با شتاب وصف ناشدني کيرم را توي کس فرناز عقب و جلو بکشانم يکدفعه حرکتم را تا جايي که مي تونستم سريع کردم فرناز هم حال عجيبي گرفت معلوم مي شد درد بسيار زيادي را داره تحمل مي کنه اتاق پر از جيغ هاي فرناز بود ديگه کم کم ابم داشت بيرون مي يومد يکدفعه کيرم را بيرون کشيدم و به طرف دستشويي دويدم و آب کيرم را که با شتاب زيادي بيرون مي يومد را توي دستشويي خالي کردم. يه کم هم سر کيرم خوني بود معلوم مي شد توي کس فرناز حتما زخم شده بود خلاصه آب کيرم را تا جايي که تونستم خالي کردم تصميم داشتم فرناز را يه دفعه ديگه از کون و از جلو بکنم چون براي من هيچ سکسي جذاب تر از سکس از جلو نيست از دستشويي بيرون آمدم ديدم فرناز روي مبل خوابيده و کسش به طرف بالا بود خيلي خيلي بي حوصله شده بود فکر نکنم تا حالا کسي اين طوري کسش را پاره کرده باشد خودم هم اينو مي دونستم خلاصه بهش پيشنهاد دادم که يه دفعه ديگه اجازه بده تا من از راه کون و همچنين از راه جلو بکنمش اونم قبول کرد فرناز بلند شد و روي مبل نشست و پاهاش را به طرف بالا برد منم به بهترين شکل ممکن خم مي شدم و کيرم را تا ته توي کسش مي کردم و يه بوسه هم روي پيشانيش مي زدم کيرم اين دفعه بيشتر از هميشه درازتر شده بود چون خيلي حال داد. کيرم را بيرون کشيدم و آماده شدم که از راه کون هم فرناز خانوم را بکنم کيرم را لبه سوراخ کون خانم گذاشتم يکدفعه فشار وارد کردم ولي کونش خيلي تنگ بود و کير من هم چون کلفت بود فرو نمي رفت يه کم با فرناز آب دهنمان را روي کيرم ريختيم ولي بازم بي فايده بود هردفعه که به کيرم فشار وارد مي کردم فرناز جيغ بلند مي کشيد کير من کلفت بود و فرناز هم کونش را تنگ مي گرفت به خاطر اضطراب بود من ديگه بيخيال شدم و يه دفعه ديگه کيرم را توي کسش عقب و جلو بردم و بعد هم با کمک همديگه لباسهامون را تنمون کرديم و اماده اومدن دايي و خانواده شديم دايي و اينا بعد از حدود نيم ساعت اومدند و با دايي و ساير اعضاي خانوادش ديدن کردم اين روز بهترين روز زندگي من بود هرگز اين روز را فراموش نمي کنم منم حدود دو هفته تهران بودم و با پسر دايي ها عشق و حال کردم و به اصفهان برگشتم. از موقعيکه برگشتم هر شب خواب کس فرناز را مي بينم و اميدوارم هرچه زودتر يه موقعيتي پيش بياد که من و فرناز دوباره همديگه را ملاقات بکنيم
سكس خانوادگيهميجوری که رو زمين دراز کشيده بودم کم کم داشت خوابم ميبرد.نميدونم چی باعث شد که يهو از خواب پاشم.اصلا حال نداشتم حتی چشمامو باز کنم.تا اومدم اين دست اون دست شم يهو چشمم ناخوداگاه افتاد به داداشم که کنار من نشسته بود.اومدم سرمو بيارم بالا که بش بگم پس چرا نميخوابه که ديدم گردنشو کامل چرخونده اونور و چشماش داره از حدقه در مياد.اين مسئله اونقدر يجوری بود که منو کنجکاو کرد ببينم چيو با اين دقت داره ميبينه.آروم سرمو آوردم بالا که بتونم اون چيزيو که اون داره ميبينه منم بتونم ببينم.ولی نشد آخه روشو خيلی کرده بود اونور برای همين منم بايد پا ميشدم ميشستم.وقتی پا شدم اولين کاری که کردم اين بود که نگاه اونو دنبال کنم.همين کارو هم کردم.خودمو خم کردم٫يهو يه چيزی ديدم که باورم نميشد.اصلا خواب در يک لحظه کامل از سرم پريد.وای باورم نيمشد چی دارم می يبينم.چقدر سفيد بود.وای چه خوشگلو گرد بود.تکون که ميخورد مثله ژله تا چند ثانيه بعدش هم ميلرزيد.از بالا تا پايينش يه خط بود که از وسط به دو قسمت تقسيمش کرده بود.بالاش چه قوس خوشگلی داشت.زيرشم که رون شروع ميشد دو تا خط افتاده بود.تمام مدت مثله دنبه ميلرزيد.تکون تکون که ميخورد آدم دوست داشت لاشو باز کنه ببين توش چيه.وای چه چاقالو و دنبه ای بود.از دور که کلشو نگاه ميکردم مثله يه گلابی بود.روش چنجاش کوچولو کوچولو سياه شده بود که معلوم بود يکی محکم گازش گرفته.اون لحظه ميخواستم برم جلو و از پشت هر دوتاشو اول دست بزنم بعد قشنگ دست بمالم روش چون ميدونستم که خيلی نرمه و آدم خوشش مياد دستماليش کنه.ميخواستم برم دو تا دستامو بزارم لاش و آروم لاشو باز کنم.ميخواستم ليسش بزنم و بعد چنتا انقدر محکم بزنم روش که حسابی قرمز شه.وای چقدر خوشم ميومد نگاش ميکرم.کون مامانو ميگم.چه کونی داشت مامانم.چقدر جذابو گوشتالو بود.مامانم رفته بود تو اتاق خودش و يادش رفته بود درو خوب ببنده و پشتش به ما بود و لخت شده بود و داشت شرتشو عوض ميکرد.به دادشم نگاه کردم ديدم اصلا حواسش يه من نيست که منم دارم مثله خودش کون بزرگ لخت مامانو نگاه ميکنم.اومدم يکم جابجا شم که يهو دستم خورد بش و فهميد که منم دارم نگاه ميکنم.تا منو ديد سريع روشو کرد اونورو پا شد که بره تو دستشويی مسواک بزنه.منم اصلا به روی خودم نياوردمو برای اينکه منم بگم مثلا هيچی نديدم پا شدم رفتم تو آشپزخونه که يه چيزی بيارم بخورم.داشتم ميرفتم که مامانم هم از اتاق اومد بيرون و گفت کاراتونو بکنين که بايد بخوابين.اونشب خوابيديم و حدودا يک ماه از اون روز گذشت و اين يک ماه من همش بفکر کون مامانم بودم که اونشب ديده بودم.تا اينکه يروز چون حالم زياد خوب نبود مونده بودم خونه.مامانمم اون روز چون جايی کار داشت سرکار نرفته بود.کاراشو انجام داده بود و برگشته بود خونه و داشت غذا درست ميکرد.تقريبا يک کم که گذشت مامان گفت من ميرم بخوابم.حواست به غذا باشه.منم گفتم باشه و اونم رفت تو اتاقش که بخوابه.من چنبار غذا رو هم زدمو داشتم تلويزيون ميديدم که دوباره چيزايی که اونشب ديده بودم يواش يواش اومد به ذهنم.هر چی خواستم حواسمو پرت کنم ولی نميشد.هی رومو ميکردم اونور ولی نا خوداگاه چشمم ميفتاد به اتاق مامانم.اون کون سفيد که يه تکون که ميخورد همش ميلرزيد و اون خط وسط کون مامانم داشت کم کم ديونم ميکرد.کسيم خونه نبود برای همين خيلی بيشتر دلم ميخواست به مامانم فکر کنم.يه لحظه اون قوس کمرش و خط زير کونش اومد جلوی چشمم که باعث شد ديوونگيم چند برابر بشه.ديگه کنترلم دست خودم نبود.تو اين يک ماه خيلی به لای پای مامانم فکر کرده بودم ولی اينبار فرق داشت.ديگه نميتونستم حتی سرجام بشينم.پاشدم وايسادم و فکر کردم ببينم به چه بهونه ای حداقل ميتونم وارد اتاق بشم شايد بتونم يه کاری بکنم.يذره اينورو اونورو نگاه کردم که يهو چشمم به رادياتور اتاق افتاد و سريع يه فکری بسرم زد.آروم آروم رفتم سمت رادياتور و درجشو تا آخر زياد کردم.اينکارو کردم که هوای اتاق مامانم حسابی گرم بشه و پتو رو بزنه اونور و من بتونم بدنشو ببينم.تقريبا نيم ساعت طول کشيد وهمينطور هم شد.مامانم تو خواب ناخودآگاه پتو رو زد اونور.نزديکتر شدم که بتونم خوب ببينم.طبق عادتی که داشت موقع خواب دستاشو کامل باز کرده بود و پاهاشو يکيشو معمولی دراز کرده بود ولی اون يکيرو باز کرده بود.آخ جون چه جوشگل بود.ولی اين کافی نبود ميخواستم بيشتر ببينم.به پاهاش نگاه کردم ديدم دامن خوابش تا بالای زانوهاش اومده بالا و روناش از زيره اون دامن قشنگ قابل تصور بود.بالاترو نگاه کردم ديدم خط سينشم معلومه٫گردنشو تو خواب کج کرده بود و سينش تا اونجايی که قلمبگی سينه شروع ميشه زده بود بيرون.به شيکمش نگاه کردم ديدم چيزی معلوم نيست ولی دامنش رفته بود لای پاش و فرو رفتگی کسش رو قشنگ ميشد ديد.ديگه واقعا کنترل خودمو از دست داده بودم.رفتم پايين تخت که اگه بشه لای پاشو ببينم.آروم آروم دولا شدم.وای اصلا باورم نميشد چی دارم ميبينم.از لای پاش شرتش يذره معلوم بود.لای پاش يکم مو داشت که معلوم بود موهای اطراف کسشه که اينجوری از دور شرت تنگش اومده بود بيرون.چيزه زيادی معلوم نبود ولی ديدن خط لای پاش خيلی سخت نبود.اومدم سرمو بيشتر خم کنم که ناخوداگاه دستم اروم خورد به پاش.اونم يلحظه بيدار شد ولی دوباره خوابش برد.ايندفعه که خوابيد پاهاشو جمع کرد و به پهلو پشت به من خوابيد.کونش قلمبه قشنگ زد بيرون.دستاشو گذاشته بود لای پاش برای همين لای پاش يکم باز شده بود و من قلمبگی کسش رو ميتونستم ببينم.اون کون چاق و لرزونش چنان زده بود بيرون که من اصلا اختيار خودمو از دست دادم و در يک لحظه تصميم گرفتم به هر بهونه ای شده حداقل پيشش دراز بکشم.خيلی بی سرو صدا يه پامو آوردمو بالاو رفتم رو تخت و پيشش دراز کشيدم.فاصلم باهاش خيلی کم بود ولی من ميخواستم بچسبم بش.لای پاشو نگاه کردم ديدم يکم بازه.دستمو خيلی آروم بردم سمت لای پاش.کونش چنان قمبل کرده بود به طرف من که دستم سريع رسيد بش.دستمو تا جايی که ميتونستم باز کردمو آروم گذاشتم روی کونش.تا من اين کارو کردم ديدم کونشو چنتا تکون داد و لای پاشو يکم بيشتر باز کرد.منم که ديدن اينجوريه کونشو شروع کردم مالوندن و آروم دستمو بردم سمت لای پاش که باز کرده بود.انگشت وسطی دستمو بردم جلوتر و اول با اون سعی کردم دستماليش کنم.انگشتمو از روی همون چيزی که پوشيده بود گذاشتم رو کسش.ديدم هيچ واکنشی از خودش نشون نميده.همونجور پشتشو به من کرده بود و فقط کونشو بيشتر به سمت من داد بيرون که من راحتتر بتونم باش بازی کنم.ديدم بهتره که به بدنه لختشم دست بزنم.دامن خوابشو که حالا ديگه تا بالای روناش اومده بود بالا رو گرفتمو دستمو آروم بردم زيرش.چه رونای گوشتی داشت.آدم خوشش ميمود باش بازی کنه.دستمو کامل بردم زيره دامنشو سعی کردم که هر جوری که شده از روی شرتش دستمو به کسش برسونم.اونم انگار فقط منتظر همين کاره من بود.پاشو سريع جمع کرد که دست منو لای پاش بيشتر حس کنه.منم که ديدم اونم خوشش اومده از اين کار خودمو از پشت محکم چسبوندم بش.وای چه کون نرمی داشت.کيرم رفته بود لای پاش.انقدر کونش نرمو گوشتالو بود که من هر چی خودمو بش بيشتر فشار ميدادم بيشتر ميرفت تو.ديدم دستاشو آورد عقب و خودش لای باسنشو برام باز کرد که ماله منو بيشتر لای پاش حس کنه.ديگه دامنشو کامل کشيدم بالا و از روی شرتش دستمو گذاشتم روی کسش.معلوم بود که خود کسش اصلا مو نداره چون خيلی راحت ميتونستم خط کسشو حس کنم و بمالم.ديدم برگشت.چشماشو بسته بود و حتی برای يه لحظه هم باز نکرد.تا برگشت کيره منو گرفت و سعی کرد از همون روی شلوار بماله دور کسش.پتو رو کشيد رو خودش که راحتتر بتونيم خوش بگذرونيم.خودش پاهاشو آورد تو سينش و شرتشو از پاش دراورد و انداخت اونور تخت.تا اومدم بگم کرستتم در بيار من ميخوام پستوناتم ببينم ديدم خودش موهاشو باز کرد و به من اشاره کرد که لخت شو.پاشد نشست و کرستشو دراورد.منم شلوارو شرتمو دراوردم و تا سرمو آوردم بالا چشمم افتاد به پستوناش.وای چه آويزون بود.نوکش قهوه ای بود و هردوتاش داشت ميلرزيد.چه سينه های بزرگ و جذابی داشت.اومدم دست بزنم به سينه های لختش که ديدم پتو رو داد بالا و رفت زيره پتو.حس کردم کيره منو داره چنگ ميزنه.موهاشو گرفتم و از همون بالا دستمو بردم جلوش که سينه هاشو بگيرم تو مشتم.خودشو يکم داد بالا که من بتونم اين کارو بکنم.کمرشو که تکون ميداد کل پتو تکون ميخورد از بس که کونش بزرگ بود.آخ جون مامانمو لخت کرده بودم.نميدونستم از کجاش شروع کنم.انقدر با ماله من خوب بازی ميکرد که خود به خود چشمام بسته شد.خيلی کيف ميداد.همون پايين سعی ميکزدم انگشت پامو بمالم به لای پاش ولی خوردنش انقدر حرفه ای و خوب بود که گذاشتم خوب بخوره برام.چشمامو کاملا بسته بودم و داشتم حسابی کيف ميکردم که يهو احساس کردم يکی داره مارو نگاه ميکنه.اول بروی خودم نياوردم ولی لحظه به لحظه بيشتر حس ميکردم که يکی ديگه هم اينجاست که داره مارو نگاه ميکنه.جرئت اينکه چشمامو باز کنمو نداشتم.خواستم بزنم به شونه های مامانم که حداقل اون ببينه چه خبره ولی اين کارم نتونستم بکنم.با خودم گفتم حتما زده به سرم و سعی کردم هواسمو بيشتر به بدنه لخت مامانم که زيرم بود فکر کنم ولی نميشد.يذره هم ترسيده بودم که اگه اين حس واقعی باشه اونوقت چی. ولی برای اينکه از شرش خلاص شم بايد چشمامو باز ميکردم.آروم يچشممو باز کردم که ببينم آخه کی داره ما رو نگاه ميکنه.اينور که هيچی معلوم نبود برای همين مجبور شدم هر دو تا چشمامو باز کنم.همين کارو هم کردم و وقتی اونور دم درو نگاه کردم ديدم داداشم داره مارو قشنگ نگاه ميکنه.اصلا اون لحظه نميدونستم چيکار بايد بکنم.ديدم داداشم داره مارو نگاه ميکنه و قبل از اينکه من بخوام فکر کنم که چيکار بايد بکنم ديدم داره رونای لخت مامانو که از زيره پتو بيرون بودو نگاه ميکنه.پس فهميدم که فکر بدنه لخت مامان و اينکه مامان الان داره زيره اين پتو برای من چيکار ميکنه حواسشو حسابی پرت کرده.منم که ديدم اين بهترين موقعيته سريع بش اشاره کردم توهم بيا پيش ما.سر مامانو گرفتم و با موهاش سرشو بالا پايين ميکردم و پشتشو براش ميماليدم که هم يوقت سرشو بالا نياره ببينه منو دادشم ميخواييم دوتايی با هم جرش بديم و هم اينکه داداشمو بيشتر حشری کنم که راحتتر به ما ملحق بشه.بش اشاره کردم بدو ديگه.اونم رفت اونور تختو سريع شلوارو تی شرتشو دراورد و با اشاره دست من اومد رو تخت.چون يکم سريع اومده بود رو تخت برای همين تخت يک لحظه تکون خورد و باعث شد که مامانم بفهمه يکی اومده رو تخت.اون موقع من خيلی ترسيدم .سريع دست مامانو گرفتم ولی دست منو پس زد.اومد بالا و پتو رو قشنگ زد کنار.تا داداشم رو هم پيش ما ديد به دوتامون نگاه کردو گفت:شما دو نفر من ينفر! ولی خودم هر دوتاتونو حريفم مامانيا.اينو گفتو رفت سروقت شرت داداشمو کونشو لخت يهو کرد طرف صورت من.وای چی ميديدم.کون مامانم کامل جلوم باز شده بود.وای اين همون کونی بود اين همه وقت فقط بهش فکر ميکردم.سرمو يکم بردم عقبتر که خوب بتونم ببينم.خيلی دوست داشتم کسشو هم ببينم ولی انقدر کونش نرمو گوشتالو بود که اصلا کسش معلوم نبود.دستامو آوردم بالا و لای باسنشو باز کردم.عجب کس خوشگلی داشت.درست حدس زده بودم٫خود کسش هيچ مويی نداشت ولی دورش يکم مو داشت.چوچولش از لای کسش زده بود بيرون و وقتی با دوتا انگشتام کسشو از لای پاش باز کردم تونستم توی کسش رو هم خوب ببينم.صورتی بود و انقدر خيس شده بود که آب کسش ريخته بود لای پاش.بالاترو نگاه کردم ديدم سوراخ کونشه.خيلی تنگ نبود و راحت ميشد حدس زد که مامانم کونم زياد داده.داشتم با دقت کوسو کون لخت مامانمو از نزديک نگاه ميکردم که ديدم مامانم برگشت سمت من و گفت داداشتم ميخواد ببينه از کجا اومده بيرون ولی من بش گفتم که بهتره تو و داداشت باهم يچيزی بکنين توش که حس کنين از کجا اومدين.اينو گفتو برگشت و دوباره کونشو کرد به من ولی اينبار رفت پايين تر که کيرمو خودش بتونه بکنه تو کسش.من تا اومدم کونشو رو شيکمم ببينم ديدم کير منو گرفتو يهو کرد تو کسش.وای چه کس خيسی داشت.سوراخ کسش يکم گشاد بود ولی اون بدن بی موی دنبه ايش چنان بالا پايين ميپريد رو کيره من که ميخواستم داد بزنم از لذت.داداشمو نگاه کردم ببينم اون داره چيکار ميکنه.ديدم اونم سرشو برده لای پای مامانم و همين جور که کير من تو کس مامانمه داره با بالای کس مامانم بازی ميکنه.سعی ميکرد چوچولشو از لای کسش بکشه بيرون و لای انگشتاش فشارش بده.چند دقيقه اين طوری گذشت که ديدم مامانم کير منو دراورد و زانو زد رو زمين و کونشو کرد به طرف داداشم که يعنی کيرتو از عقب بکن تو سوراخ کسم.داداشم هم سريع پاشدو کمر مامانمو گرفتو کيرشو چنان محکم کرد تو که مامانم يه جيغ کشيدو دست منو گرفتو گذاشت رو سينه هاش و اروم در گوشم گفت : سينه هامو بمال عزيزم.جفت سينه هاشو گرفتمو شروع کردم با نوک قهوه ای و شق شده سينه های مامانم بازی کردن.چه پستونايی داشت.چون پستوناش جلوش آويزون شده بود با هر باز تلمبه زدن داداشم سينه های مامانم هم باش جلو عقب ميرفت.دستمو بردم پايين که همينطور که داداشم داره از عقب مامانمو ميکنه منم از اين پايين با کسش بازی کنم.چون خيلی با حرص دستمو بردم لای پاهاش ٫مامانم بهم نگاه کردو گفت توهم ميخوای کيرتو بکنی تو يه سوراخ مامان آره؟ اينو گفت ولی منتظر جواب من نشد.شونهامو گرفت و يکم به سمت پايين فشار داد.رفتم پايينو زيرش خوابيدم.ديدم مامانم که به سمت داداشم قمبل کرده بود برگشتو به داداشم گفت:به داداشت کمک کن که بتونه اون سوراخ مامانم پر کنه و خودش لای پاشو بيشتر باز کرد که سوراخ کونش بيشتر باز بشه و من راحتتر بتونم کيرمو بکنم تو کونش.داداشم يکم رفت عقب تر و من پاهامو از لای پای مامانو داداشم رد کردم و سعی کردم کيرمو يجوری بکنم تو سوراخ کون مامانم.اولش يکم طول کشيد تا سوراخشو قشنگ پيدا کنم ولی بالاخره پيدا شد.دستمو بردم زير و از آب کسش ماليدم به دور سوراخ کونش.هر ۴ تا انگشتمو تا ته کردم تو کس مامانم و آب کسشو همه آوردم بيرون و دوتا از همون انگشتامو کردم تو سوراخ کونش که قشنگ ليز بشه.همينطور که داشتم با سوراخ کونش ور ميرفتم ديدم داداشم لای پای مامانو باز کرده و داره کسشو قشنگ از نزديک ميبينه.يهو مامان گفت :زود باش ديگه٫لفتش بدين پاميشم شرتمو ميپوشما.اينو گفت و کون لختشو قشنگ چنبار اينورو اونور کرد و خودشو برای جر خوردن آماده کرد.من که ديدم به اندازه کافی سوراخ کونشو قشنگ خيس کردم براش کيرمو گرفتمو آروم کردم تو.اولش سخت ميرفت ولی مامانم انقدر لای پاشو باز کرده بود که کيرم يهو تا ته رفت تو کونش.ديگه آخو اوخه مامانم حسابی درومده بود که تا داداشمم کيرشو از عقب کرد تو کسش ديگه دادو فرياد مامان رفت بالا.چنان جيغ ميزد و آخو اوخ ميکردو اين بالشو پتو رو با دستاش چنگ ميزد که باعث ميشد من کيرمو بيشتر و سريعتر بکنم تو کونش.من که کيرمو در مياوردم٫داداشم کيرشو ميکرد تو کسش و اون که کيرشو در مياورد من کيرمو ميکردم تو کونش.ديگه کامل داشتيم جرش ميداديم.مامانم فقط ميگفت:آخ جون٫خوشم مياد٫يه کير تو کونم٫يه کيرم تو کسم٫وای چه خوبه٫خوشم مياد٫کير کير من کير ميخوام٫کير کلفت ميخوام که جرم بده٫پارم کنه٫وای ....من اينارو که ميشنيدم وحشيانه تر ميکردمش.به داداشم نگاه کردم و گفتم بيا جاهامونو عوض کنيم.مامانم تا شنيد که ما ميخواين کيرامونو حتی برای يه لحظه از تو کس و کونش در بياريم داد زد : نـــه ٫در نيارين کيراتونو٫مامان تازه داره بش خوش ميگذره ولی اينبار ما به حرفش گوش نداديم و خيلی سريع جاهامونو عوض کرديم.با اون کون کردنيش چنان قمبلی به سمت من کرده بود که ميشد تا توی کسشو تا ته ديد.لای کسشو باز کردمو کيرمو آروم کردم تو سوراخ صورتی کسش و داداشمم خودش کيرشو کرده بود تو کون مامانم.با دستم محکم ميزدم زيره کونشو کيرمو تا ته ميکردم تو و در مياوردم.جای همه انگشتام رو کون مامانم مونده بود.ديگه داشت فرياد ميکشيد.دوسه بار که کيرمو بيرحمانه کردم تو کس مامانم٫چنان از ته گلو جيغ کشيد و آخ گفت که من يلحظه دلم براش سوخت ولی با خودم گفتم اين اگه خوشش نميومد که لای پاشو انقدر باز نميکرد که کسش اينجوری يزنه بيرون٫پس بذار جرش بدم٫پارش کنم.انقدر با شدت خودمو جلو عقب ميکردمو کيرمو ميکردم تو و در مياوردم که احساس کردم آبم ديگه داره مياد.برای اينکه بيشتر کيف کنم خودمو يکم کج کردم که پستوهای مامانمو هم بتونم ببينم که با ريتم تلتبه زدنه من ميجنبه و جلو عقب ميره.به پستوناش که نگاه کردم ديگه احساس کردم آبم واقعا داره مياد.کيرمو از تو کس جر خورده مامانم دراوردم و گذاشتم لای خط کونش.آبم خودش اومد و همشو ريختم رو کونش.ديدم مامانم از حال داره ميره.به داداشم نگاه کردم ديدم اون هنوز داره مامانو از کون ميکنه.منم برای اينکه همه بشون بيتشر خوش بگذره دولا شدم و با دستم کس مامانمو مالوندم.چوچولش همش زده بود بيرون.آب کير خودمو ديدم که با آب کس مامان قاطی شده بود.اين صحنه رو که کون مامانم به سمت من قمبل کرده بود و کسش ار لای پاش قلمبه زده بود بيرون و من داشتم با چوچولش ور ميرفتم رو خيلی دوست داشتم.همه انگشتامو تا ته کردم تو کسش و داشتم اون تو بازو بسته ميکردم که ديدم مامانم يه جيغه بلند از ته گلو کشيد و بی حال افتاد رو داداشم.سريع به کسش نگاه کردم ديدم علاوه بر اون آبهايی که تا حالا از کس مامانم اومده بود بيرون يه آب ديگه هم داره مياد بيرون.فهميدم ارضاء شده و اين آب کسشه.دهنمو بردم جلوتر و با زبونم آب کسشو ليس زدم.وای چه داغ بود.هم داغ بود هم ترش.برای اينکه ديگه خيلی بش خوش بگذرونم همونجا آب کسشو براش دور کسش ماليدم.کير داداشم رو هم ميديديم که ميرفت تو سوراخ کون مامانمو در ميومد.سوراخ کونش چنان بازو بسته ميشد که من اصلا باورم نميشد که اون سوراخ کوچولو وقتی کير بخواد توش بره تا اونقدر ميتونه باز بشه.به داداشم نگاه کردم ديدم داره مثله خر تلمبه ميزنه و اصلا به اينکه مامانم حسابی جر خورده و افتاده روش اهميتی نميده.داداشم هی ميگفت:چه کونی٫چه کس گشادی٫من کون چاق و گوشتالوی مامانو دوست دارم.مثله اينکه اونم داشت آبش ميومد.آره داشت آبش ميومد چون کون مامانمو داد بالا و کيرشو دراورد که آب کيرش نريزه تو سوراخ کون مامانم.کيرشو همون لای پای مامان گذاشت و آبش که اومد هموشو ريخت همون لای پاش.به لای پای لخت پاره شده مامانم و به سوراخاش که جر خورده بود نگاه کردم و ديدم که آب هر سه تامون باهم قاطی شده.آب کير منو آب کس مامانمو آب کير داداشم همه باهم کاملا قاطی شده بود.پاشدم وايسادم که مامانمو لخت از بالا ببينم که داره با بيحالی و از روی درد زير لب آخو اوخ ميکنه که يهو يه چيزی حواسمو بخودش پرت کرد.يذره دقت کردم و بو کشيدم ديدم بوی غذاست که مثلا من بايد حواسم بهش ميبود.از تخت پريدم پايين و دويدم سمت آشپزخونه که به داده غذا برسم و تو اين مسير به اين فکر ميکردم که الان اگه مامانم بگه پس چرا غذا سوخت بش چی بگم.حموم دخترمخيلی برام مهم بود که چی چاپ بشه که با بقيه فرق داشته باشه.همه می نويسن:به يک منشی يا مثلا يک همکار نيازمنديم.ولی من می خواستم يه چيزی باشه که با زبون بی زبونی بگم که ما يکيرو ميخايم که ساعتهای بيکاری شرکت خستگی ما رو در کنه٫مارو ماساژ بده ماهم حقوقشو ماه به ماه بيشتر کنيم.يهو اين به فکرم رسيد که بگم:به يک منشی با تجربه و کاردان سريعا نيازمنديم.آره اين خوبه.همين چاپ شد و هر کی زنگ ميزد ۴ تا سوال ازش ميکرديم و می گفتيم فلان روز بياد برای مصاحبه.اون روز مصاحبه دير رفتم شرکت و از دور ديدم به به ٫بره ها خودشون با پای خودشون اومدن٫تازه صفهم کشيدن.اومدم بيام تو شرکت يه نظر کلی ديدمشون. يکيشون رژلب ميزد٫اون يکی دگمه های بالای مانتوشو باز ميکرد که خط سينش معلوم باشه يکيم که بالای مانتوش اينقدر تنگ بود که نوک سينه هاش که زده بود بيرون منو ديونه کرد.حدود ۵ ساعت طول کشيد که اسم تلفن اکثرشون روگرفتيم که بعدا بهشون زنگ بزنيم.از بين اونها يکيشون خيلی ماه بود.اصلا با بقيه فرق داشت.۱هفته گذشت تا بهش زنگ زدم که بگم شما استخدام شدي.از همون پشت تلفن يه آخ جونی گفت که با خودم گفتم کاش زودتر بهش زنگ می زدم.تقريبا يک ماه از اونروز گذشت.يه روز جدی با خودم تصميم گرفتم که هدف اصلی استخدامش رو بهش عملی نشون بدم.قبل ناهار بهش گفتم که امروز ديرتر ميره خونه کار داريم.اونم هيچی نگفت و موافقت کرد.کار شرکت که تموم شد رفتم و دست و صورتم رو شستم که ترتيب منشيمون رو حسابی بدم.از کنار ميزش رد شدم ديدم داره با تلفن قربون صدقه يکی ميره.منم رفتم سمت دره اصلی و از تو قفلش کردم که يهو با صدای بلند گفت:شما چرا درو ققل کردين؟ديدم صحبتش رو تموم کرده با تلفن و داره مياد سمت من.سريع گفتم ميخايم راحت باشيم.بهش نزديکتر شدم و مچ دستشو گرفتم و آروم به سمت مبل چرمی گوشه سالن بردمش.نشست و پرسيد:بعد از يکماه تازه ميخوای راحت باشی؟منم خنديدم و همون طور که اون نشسته بود و من بالای سرش وايساده بود پامو گذاشتم لای پاش.دو زانو نشستم و گفتم:حقوق اضافه کاريت رو الان ميگيری يا سر ماه بهت بدم.اونم که شروع کرده بود داشت دگمه های مانتوشو باز ميکرد گفت:بستگی به شدت اضافه کاريش داره.رفتم از تو اتاق خودم تو تا گيلاس و مشروب رو آوردم و يه موزيک ملايم هم گذاشتم.ديدم داره خيلی آروم با ريتم موزيک کمرشو تکون ميده.اومدم پيشش نشستم.مشروب رو تا ته خورديم و ديگه طاقت دوتامون تموم شد.از زيره تاپش دستمو کردم تو و سينه هاشو يهو انداختم بيرون.اونم که لم داده بود رو مبل باسنشو تکون ميداد يعنی اينجامم بنداز بيرون.کفش و شلواره تنگ سفيدش که هميشه آرزو داشتم بهش دست بزنم رو سريع دراوردم.وای لای پاش چی بود.يه شرت تنگ مشکی٫اون رو هم که دراوردم ديدم زيرش يه خط ۵-۶ سانتيه که دورش يکم مو داشت.همونطور که رو زمين نشسته بودم پاهاشو انداختم رو شونه هام.لاش پاش که باز شد يه بوی لذت بخشی به دماغم خورد.دوتا دستمو بردم زيرش و باسنش رو بازش کردم.زبون فک دهن دندون ٫همرو کردم تو.اونم که از اون اول هی خودشو تکون ميداد و يه نواخت آخو اوخ ميکرد. منم همش تو اين تصور بودم که الان لخت شم چه بلايی سر لای پاش بيارم.تو اين فکر و کيفها بوديم که يهو موبايلش زنگ زد.وقتی گفت بايد جواب بدم پا شدم سريع موبايلش رو از روی ميز براش اوردم که زودتر حرفش رو بزنه که ما بتونيم ادامه بديم.تا اون حرف ميزد رفتم از تو دفتر کار خودم سريع زنگ بزنم خونه که دخترم تنها بود نگران نشه من ديرتر ميرم خونه.با هم حرف زديم و ازش پرسيدم که مامان اينا از شمال زنگ نزدن.گفت:چرا٫داره بهشون خوش ميگذره و پس فردا صبح حرکت ميکنن ميان.بهش گفتم که امروز کار دارم و ديرتر ميام و خداحافظی کرديم.سريع برگشتم توسالن که ادامه بديم کارمون رو با منشی خوشگلمون که ديدم دولا شده داره شرتش رو ميپوشه.گفتم:چيکار داری ميکنی٫چرا داری ميپوشی؟ گفت بايد برم. گفتم:کجا ؟ ما تازه داشتيم اضافه کاری شما رو برنداز ميکردم.گفت:نه بايد برم٫داييم زنگ زده و گفته زود بيا فلان جا٫منهم بايد برم.بهش گفتم:بابا من هنوز کاری نکردم که.آخه نميشه همينجوری بزاری بريکه.تا من داشتم اين حرفا رو ميزدم ديدم خودش همه لباساش رو پوشيد و رفت که خودش رو تو آينه نگاه کنه.بعد اومد يه بوس کوچولو داد و در رو قفلش رو باز کرد و رفت.منم موندم و خودم.خيلی اعصابم خورد شده بود. اينقدر حرصم گرفته بود که رفتم رو همون مبلی که روش لم داده بود جای باسنش رو بو ميکردم.دست ميکشيدم جايی که لای پاش و باسنش اونجا بود.ديگه کم مونده بود از شدت عصبانيت گريم بگيره.سريع کارامو انجام دادم و اتاقو روبه راه کردم.سوار ماشين شدم که برم خونه.نميدونم چجوری رانندگی کردم تا خونه.ماشين رو دم در گذاشتم و رفتم تو.سوييچ ماشين رو انداختم روميز و رفتم سر يخچال که يه غذايی گرم کنم و بخورم.با خودم گفتم شايد دخترم هم گشنش باشه و اونهم بخواد.برای همين رفتم سمت اتاقش که ازش سوال کنم.رسيدم دم در اتاقش.هر چی در زدم جواب نميداد.يه ذره گوش کردم ديدم داره صدای شير آب مياد.فهميدم که تو حمومه. درو باز کردم و رفتم تو.به دم درحومم که رسيدم قبل از اينکه صداش کنم از پنجره بالای در حموم توی حموم رو نگاه کردم.واای تقريبا همه چيز معلوم بود.اينقدر که تونستم حتی ببينم شرت پاشه و هنوز در نياورده.داشت سرش رو زيره دوش می شوست.از سر تا پاش رو از پشت شيشه خيلی هم واضح نبود نگاه می کردم. قدش حدوده ۱۶۵ سانت٫موهاش تقريبا بلند و باسنش که از کوچيکی يکم تاقچه بود رو تونستم ببينم.مونده بودم چيکار کنم که يهو يه فکری به ذهنم رسيد.آروم صداش کردم.جواب نداد.يکم بلند تر صداش کردم شنيد و گفت : بابا تويی٫بله ؟ منم مخصوصا يجوری که نتونه خوب بشنوه من چی ميگم و مجبور بشه برای اينکه بفهمه من چی ميگم در حموم رو باز کنه گفتم:آره.همينطور هم شد.اومد دم در و چونکه اصلا انتظار نداشت من خيلی نزديک به در وايساده باشم بهو در رو باز کرد و من تونستم خيلی سريع تو يه نگاه بدن خيس لختش رو از نزديک ببينم.خودش رو کشوند پشت در و دستهاش رو گذاشت لای سينه هاش که من نتونم خط سينش رو ببينم و سرش رو تا کمر آورد بيرون و گفت:بابا من نميدونستم تو اينقدر چسبيده به در وايسادی٫ترسيدم يهو.و با خنده ادامه داد:حتما ۲ ساعت هم هست که داری از پشت پنجره منو نگاه می کنی٫خب چيه؟منم که همينجوريش ديدونه شده بودم.اينم که هم از پشت پنجره و هم از نزديک ديده بودم٫وقتی ديدم با دستاش سينه هاش رو گرفته و تقريبا نوک سينه هاش از لای دستش زده بود بيرون و قشنگ ميشد تصور کرد که اگه الان دستاشو ور داره سينهاش چجوری ميزنه بيرون زبونم بنده بود که چی بگم.تو همين تصورها بودم که يهو بلند تر گفت:بـابــــا چيکار داشتی؟٫خوبه حالا تا ما يادمونه تو و مامان هميشه باهم ميرين حموم.يه جوری نگاه ميکنی بدن منو انگار تا حالا نديدی.منم که ديگه مجبور بودم يه چيزی بگم با يکم خنده گفتم:من و مامانت که با هم ميريم فرق داره.گفت:چه فرقی داره٫اونی که تو ميخوای رو مامان داره که.منم همين جور که سعی می کردم زاويه ديدم رو يه جوری تنظيم کنم که بتونم بدنش رو بيشتر ببينم جواب دادم: نه عزيزم٫خيلی فرق داره.مثلا مامانت که دستش رو ميزاره رو سينهاش٫سينهاش از لای دستش نميزنه بيرون ولی ماله خودتو نگاه کن.ببين همش ار لای انگشتات زده بيرون.گفت:يعنی ماله من از ماله مامان بهتره؟گفتم:تا اينجايی رو که من ديدم آره.و برای اينکه فکرش رو بيشتر به اون سمت ببرم گفتم:با مامان اينا که حرف زدي٫گفتن امروز نميان نه؟ خيلی خوب منظورم رو فهميد و گفت:نخير نميان٫شما خيالتون راحت باشه.قبل از اينکه فکر کنم الان چی بگم گفت:بابا يخ کردم٫يا بزار ما بريم تو يا شما هم تشريف بيارين.منم که ديدم خودش اينجوری ميگه گفتم:باشه.ما ميايم تو.اومدم برم تو که دستاشو از روی سينه هاش ورداشت و پيرهن منو کشيد و گفت:با لباس؟شما با لباس ميرين حموم؟پيرهن و شلوار و جورابم رو دراوردم و اروم رفتم تو.اول اون يکم بخاری که تو حموم بود چشمام رو يذره سوزوند.بعد از چند ثانيه که عادت کردم چشمام رو قشنگ باز کردم ديدم داره زيره دوش خودشو ميشوره.تا منو ديد که دارم بهش نکاه ميکنم گفت:آخيش بالاخره يکی پيدا شد پشت مارو قشنگ بشوره٫بابا بيا پشت منو بشور.صابون مايع رو ريختم رو شونهاش و همينطور که صابونه ميومد پايين با دستم پخشش می کردم و کل پشتش رو دستمالی کردم و شستم.از پشت از زيره بغلش دستمو بردم جلو.خورد به سينهاش.اول خيلی آروم سينهاشو با همون صابونی که تو دستم بود مالوندم بعد يهو هر دو تا سينش رو گرفتم تو دو تا دستام.اين کارو که کردم خودش آروم برگشت.هر چی خواستم لبش رو ببوسم نتونستم.گردنش رو خوردم و دستام رو هی ميبردم پايين تر.ماله من که ديگه به اوج بزرگی خودش رسيده بود رفته بود لاش پاهاش.اونم انگار از اين مسئله خيلی خوشش اومده بود پاهاش رو جمع ميکرد که ماله من رو بيشتر لای پاهای خودش حس کنه.منم تا ديدم از اين حالت خوشش اومده با يه دستم شرتم رو دراوردم.فقط با بدنش بازی ميکردم و دست ماليش می کردم.داشتم با نوک انگشتام با لای پاش بازی ميکردم که هم اون خيلی خوشش ميومد و هم خيلی داغ و کوچولو و مومويی بود که يهو محکم چسبوندمش به خودم و ماله خودم رو قشنگ گذاشتم لای پاهاش و با دو تا دستم باسنش رو گرفتم.باسنش خيلی قلمبه بود برای همين بيشترش ار لای دستم زده بود بيرون.اونم يه دستشو از پشت از لای پاش آورده بود جلو و ماله منو مومالوند به اونجای خودش.تو اين دست مالوندنها بوديم که بهش گفتم دولا شو و دستاتو بذار روی لبه وان و پاهاتو باز کن که من از پشت بذارم لای پاهات.همين کار رو کرد.هی خودم رو جلو عقب ميکردم و با دست ميزدم به زيره باسنش.چون تو حموم بوديم صداش خيلی ميپيچيد و من بيشتر خوشم ميومد.اومدم خودم رو دولا تر کنم که بتونم سيته هاش رو هم از پشت بگيرم که برگشت و گفت: بابا من حلقويم٫ميتونی راحت باشی.گفتم:جدی؟ گفت:آره٫ميتونی امتحان کنی و خودش لای پاشو بيشتر باز کرد و با دستش ماله منو گرفت و اول مالوند به ماله خودش و خيلی راحت کرد تو.منم که ديدم اينجوريه با دو تا دستم اينور و اونور کمرش رو گرفتم و با دو تا انگشت شستم لای باسنش رو از پشت باز کردم و تا ته کردم تو.هی خودمو جلو عقب می کردم.اونم که تا حالا فقط آخو اوخ ميکرد ديگه داشت جيغ ميکشيد.هی ميگفت:وای نسا ٫وای نسا٫ادامه بده ادمه بده.منم تا ميتونستم محکم تر و تند تند تر ميکردم تو اونجاش.ديگه ماله من داشت ميومد.تا آخرين لحظه قبل از اينکه بياد ماله خودم رو تو ماله اون محکم نگه داشتم.بعد دراوردم و از پشت گذاشتم لای خط باسنش و آبم يهو ريخت لای پاش.اونم شروع کرد با دستش آب منو ميمالوند به همه جای پشتش.من همون جوری که از پشت دولا شده بود و لای پاهاشو باز کرده بود بوسش کردم و ار حموم اومدم بيرون.رفتم بالا تو حموم خودمون و يه دوش سريع گرفتم و اومدم پايين.ديدم يه حوله دور خودش پيچيده و داره با يه حوله ديگه موهاش رو خشک ميکنه.ازش پرسيدم توهم غذا می خوری برات گرم کنم؟ گفت آره خيلی گشنمه.منهم همه غذا رو گرم کردم و با هم خورديم و تو دلمون آرزو کرديم اونا از شمال زنگ بزنن بگن خيلی بهشون داره خوش ميگذره و يک هفته ديگه هم اونجا ميمونن
كون كردن خواهرماسم من حمید است و بیست سال از سنم می گذرد. می خواهم داستان سکس با خواهرم را برایتان تعریف کنم. تعداد اعضای خانواده ما پنج نفر است. یک مادر و دو خواهر یکی به نام سارا که پانزده سالشه و یکی به نام ساناز که هفت سالشه و پدرمون که در شهر دیگه ای کار می کنه و هر دوهفته یکبار یک هفته به مرخصی میاد.یک روز که از دانشگاه به خونه آمدم مستقیماً به اتاق بالا (همان اتاقی که کامپیوتر در آن است) رفتم که ناگهان دیدم خواهرم هول شد و یک سی دی را سریع از داخل سی دی رام خارج کرد و به من سلام کرد. من که متوجه موضوع شدم به روی خودم نیاوردم. سپس برای نهار خوردن به پایین رفتیم و بعد از خوردن نهار من به اتاق بالا رفتم تا بفهمم موضوع سی دی چی بود. مستقیمآً سر کیف خواهرم رفتم و بعد از کمی گشتن متوجه سی دی مورد نظر شدم و اون را داخل سی دی رام گذاشتم و حالا فهمیده چی بودم که خواهر نجیبم چی نگاه می کرد. بله اون زندان زنان نگاه می کرد. و حالا از یک طرف نگران بودم و از طرف دیگر یک وسوسه شیطانی مرا شادمان می کرد. کامپیوتر را خاموش کردم و به پایین رفتم تا به ظاهر در اتاقم استراحت کنم و منتظر بمانم تا خواهرم برای خوابیدن به اتاق بالا برود. که پس از نیم ساعت همین اتفاق افتاد و سارا به اتاق بالا رفت. و بعد از یک ربع ساعت من به اتاق بالا رفتم و دیدم که سارای خوشگلم به رو روی تخت خوابیده و یه دامن سیاه بلند و یه پیراهن نارنجی تنشه. من آرام آرام به کنار تخت رفتم و نشستم روی زمین و دستم را آروم به کونش نزدیک کردم و آروم روی کونش گذاشتم. وای عجب کون خوش تراشی داشت. یه کم همون طوری به کارم ادامه دادم و همزمان کیرم را میمالیدم. یه کم پر روتر شدم و دامنش را بالا آوردم. تا چشمم افتاد به رانهای سفیدش نزدیک بود آبم بیاد ولی جلوی خودم را گرفتم. دامنش را که بالاتر دادم چشمم افتاد به شرت سفیدی که مدتهای زیادی کوس و کون خواهرم را همراهی کرده بود. از روی شرت کون سارا را به آرامی می بوسیدم و نوازش می کردم که بعد از پنج دقیقه از این کار سیر شدم و تصمیم گرفتم شرتش را کمی پایین بکشم. آرام ناخنهایم را به زیر شرتش بردم و آرام آرام به سمت عقب کشیدم(البته حدود یک دقیقه طول کشید). شرتش بیش از حد معینی پایین نیامد چون که پاهاش کمی باز بود و اجازه حرکت کردن شرتش را نمیداد. در این موقع کمی ترسیدم و به خودم گفتم که زیاد جلو رفتی و هر آن ممکنه سارا بیدار بشه ولی افکار شیطانی می گفت که ادامه بده و اگر هم بیدار شد تهدیدش کن که جریان سی دی را به مامان می گویم. در همین فکرها بودم که خواهرم غلطی زد و به پشت خوابید و چشمهاش را باز کرد و با تعجب گفت که حمید اینجا چه کار می کنی؟ و همزمان متوجه پایین آمدن شرتش شد و با صدای بلند گفت: بی شعور احمق چه کار داری می کنی؟ من سریع دستم را جلوی دهنش گذاشتم که صداش را مامان و ساناز نشنوند و سعی کردم آرومش کنم و همون طوری که دستم جلوی دهنش بود در گوشش گفتم که من موضوع سی دی را می دونم و اگر جیکت در بیاد به مامان همه موضوع را می گویم و رهاش کردم و رفتم در اتاق را قفل کردم و پیشش رفتم و دیدم که داره گریه میکنه . گفتم مگه چیه؟ گفت می خوای با من چه کار کنی؟ گفتم نترس عزیزم خواهر خوبی باش و به من اعتماد کن و همزمان سرش را روی سینم گذاشتم و آرامش کردم و بعد بغلش کردم و از تخت پایینش گذاشتم و گفتم دستهاتو را رو تخت بینداز و کونت را برام بده به طرف بالا. اون هم گوش کرد و دستاشا رو تخت انداخت . من هم بلافاصله دست به کار شدم و شلوار و شرتم را درآوردم و دامنش را بالا زدم و کیرم را به شرتش چسباندم و روش خوابیدم. اشکهای سارا کم کم داشت به لبخند تبدیل می شد و من خوشحال بودم. برگشتم و شرتش را درآوردم و مات و مبهوت به کس سارا که کمی پشمالو بود نگاه می کردم که ناگهان به کسش حمله کردم و شروع به بوسیدن و لیسیدنش کردم. دیگه هر دومون به اوج شهوت رسیده بودیم و خواستم که کیرما در کسش فرو کنم ولی این بار من بر افکار شیطانی غلبه کردم وبه خودم گفتم که ارزش بکارت خواهرم بیشتر از اونه که بخواهم برای ارضا شدنم پرده اش را پاره کنم. و بی خیال کس شدم و رفتم به فکر سوراخ کونش. سریع به اتاقم رفتم(البته شلوارم را پوشیدم) و ژل لیکادویین را از کمدم برداشتم و سریع به اتاق بالا برگشتم. کمی از ژل را به سوراخ سارا زدم .سارا گفت داداشی این چیه مالیدی بهم؟ گفتم چیزی نیست عزیزم . میخواهم دردت نگیره. گفت مگه درد هم داره و همزمان با این حرفش برگشت و یه نگاهی به کیرم کرد و کمی ترسید(آخه کلفتیه کیره من در حدود 5_4 سانت و درازیش حدوده 12 سانت است.) گفتم نترس سارا جون و ژل لیدوکایین را رو کیرم خالی کردم و یه کم مالوندمش تا بیحس شد.بعد کیرم را آرام آرام داخل سوراخش کردم ولی ژل کار خودش را روی سوراخ سارا نکرده بود و آخ و اوخش بالا رفت تا جایی که دهنش را با دستم گرفتم که آبروریزی نکنه و کیرم را آرام داخل سوراخ نازش به حرکت در آوردم . دیدم سارا شروع کرده به گریه کردن و میگه داداش غلط کردم که فیلمه سکسی دیدم .اصلاً برو به مامانی بگو ...آخ آه....دردم میاد خیلی... وای مامان جون آخ... من هم سرعت ضربه هام را بیشتر کردم و دستم را هم به داخل پیراهنش بردم و سینه بندش را کنار زدم و سینه های کوچیکش را نوازش کردم. بعد از حدود 6_5 دقیقه آبم با تمام فشار داخل کونش ریخته شد. چند دقیقه همون طوری روش بیحال افتادم و بعد بلند شدیم ولباسامون را پوشیدیم. بهش گفتم:خوب بود؟ گفت: آره ولی به دردش نمی ارزید. گفتم: کم کم عادت می کنی و بیشتر حال میکنی.همون شب دوباره بردمش اتاق بالا و دوباره سرپایی از کون کردمش ولی 6_5 دقیقه بیشتر طول نکشید و زود رفتیم پایین. خواستم ازش قول بگیرم که هر روز بکنمش ولی قبول نکرد و گفت اگه بخواهیم همین طوری ادامه بدیم مامان شک میکنه و بهتره هر وقت تو خونه تنها شدیم با هم سکس داشته باشیم. من هم بوسش کردم و گفتم چشم خواهره خوبم
مدرسه جديدمدرسه جديد از خونه دور بود. برادرا تصميم گرفته بودن! مادر ناتنی که اصولا در اوامر مربوط به من دخالت نمی کرد و پدر هم تا زمانی که مشکلی نبود! و اصولا هيچوقت مشکلی نبود! وارد جزئيات نمی شد. اصلا کسی نپرسيد مدرسه چرا بايد عوض شه و شد! برام جالب بود. دخترا مثلا دخترای معمولی بودن از خانواده های معمولی. احساس مر کردم در و ديوار مدرسه خاکستريه! برام فرقی نداشت چون تو مدرسه قبلی هم دوست خاصی ناشتم ولی از بی سر و صدائی و بی هيجانی دخترا تعجب می کردم! شايد جون نمی دونستم اينا هر کدوم يک بمبن! معلما ميومدن و درس می دادن و بدون حرف اضافه می رفتن! دخترا با مغنعه های چونه دار يک رنگ و حتی يک جور؛ يک مدل می شستن و بدون حرف می رفتن! جاها هر روز عوض می شد. هر کی زودتر می رسيد از تو صف به تو کلاس جائی که می خواست می نشست! منهم غريبه بودم! حتی بهم سلام نمی شد و جواب سلامم هم داده نمی شد يا به اکراه داده می شد!!!اونروز به دليل قانون صف؛ ميز آخر نشسته بودم. پهلو راحله. راحله پستانهای درشت و خوش تراشی داشت بدن رديفی داشت ولی پستانهاش از پشت مغنعه بلندش هم مشخص بود! کلاس بينش اسلامی بود! معلم سر کلاس از حيض و جنابت و اين چيزا حرف می زد. در واقع از کتاب می خوند و بقيه هم رو ابرا پرواز می کردن! منم روی کتابم عصبی خط می کشيدم. راحله زد بهم. مواظب اين زنيکه جنده باش.گفتم: بله؟گفت: می گم مواظب باش اگه اين جنده خانم اومد اينوری خبرم کن!بايد می گفتم باشه! فکر نمی کنم فرقی می کرد.سرشو گذاشته بود روی ميز. با کنجکاوی نگاهش کردم. دستش تور روپوشش بود. با دقت بيشتری نگاهش کردم. روشو برگردوند.دستش توی شلوارش بود!! به شدت نفس نفس می زد. پاهاش جفت بود. دستشو با شدت تکون می داد. داشت خودارضائی می کرد! مات نگاهش می کردم!! شايد تو قضايای حيض و جنابت براش عامل تحريک کننده ای بود که من نمی دونستم.معلم طرفمون ميومد.ساکت زدم بهش.آه کشيد.- ولم کن!!آه داره مياد!!!گفتم. ببين خانم.گفت به جهنم. آه.معلم بالاس سرمون بود.- شما دوتا زنگ که خورد بمونين کارتون دارم!زنگ آخر بود.به راحله هم گفت: شما برو دست و روتو بشور.راحله دستشو در آورد خيس بود. حالت تهوع تا حلقم اومد و برگشت!!!بعد از کلاس بر عکس انتظارم معلم زياد صحبت نکرد فقط گفت که بريم خونشون و بيشتر مسائل مذهبی را جدی بگيريم!تو راه خونه اجبارا با راحله همراه بودم. از کوچه اول که گذشتيم. سيگار در آورد. می کشی؟گفتم: دارم سعی می کنم ترک کنم!گفت: امروزه را ولش کن.برام روشن کرد. پک می زديم و راه می رفتيم.- دختر که نيستی!گفتم : نه پسرم!!!گفت نه خره منظو رم اينه که بازی!گفتم: به تو ارتباطی داره؟گفت: نه! ولی از راه رفتنت معلومه!گفتم: آهان!گفت: اين زنيکه را می بينی می خواد ببره دست ماليمون کنه! من که خونش برو نيستم!جواب ندادم!!- دوست پسر داری؟گفتم: نه!- می خوای؟ من دوست پسرم چند تا دوست باحال داره! خواستی داداش خودمم هست!!!گفتم: باشه خواستم چشم!!يک ماشين پيچيد جلومون! پريدم عقب.راحله خنديد- باز اين پسر جاکش اومد منو بترسونه! از مدل حرف زدنش که خيلی راحت همه چيو به اسم مياورد حالم بد می شد.تو کوچه پريد تو بغل پسره! پسره حدود ۲۳-۲۴ سالی داشت. هيکل دار و درشت!گفت: جنده دلم برات تنگ شده بود! پيش خودم فکر کردم چه زوج پر تفاهمی.راحله گفت: اين همون دختر جديده است. برسونيمش.گفتم: نه ممنون مزاحم نمی شم.راحله با خنده گفت: خفه شو خره سوار شو!!!راحله جلو نشست. بدون دقت هم می شد ديد دستش رو کير پسره است. پسره حشری خنديد.- بابا راستش کردی. خوب يک کم صبر کن! راحله لوس خنديد.- نه الان می خوام. می خوام ديگه!!!گفتم: ممنون من به خونه نزديکم. ديگه پياده ميرم. راحله گفت: تو مدرسه که گه زدی!!! لااقل اينجا مواظب باش کميته نياد!و منو از ماشين انداختن بيرون که مواظب باشم. تو يکی از کوچه باغيهای تجريش. داشتم سکته می کردم. درو باز گذاشته بودم. صندليا را زدن عقب. راحله رو بود. خودشو به پسره می ماليد. پسره هم لذت می برد. زیپ پسره را باز کرد و رفت پائين!!! اونقدر ترسيده بودم که تماشا هم نمی تونستم بکنم!همش تو دلم می گفت: آخ تمومش کنين. تمومش کنين. و زمان ايستاده بود. بدجورم ايستاده بود. ثانيه شمار يک ذره هم نمی چرخيد. صدای راحله ميومد. آخ قربون اين کير کلفتت برم! چه خوردنی شده!اينجوريشو ديگه نديده بودم!!! پسره هم بی حال نفس نفس می زد! با ديدن يک پاترول اونم سبز. نفهميدم چطوری جيغ زدم. بعدشم ديگه يادم نيست!!!- ها ها ها!! هر پاترولی که گشت نيست! هر سبزيم که ثارلله نيست!! نوشابه تو حلقم می ريختراحله!گفت: خوبه آبم اومده بودا والا کله اتو می کندم!!! http://pornoasianmovies.com/solo-teens/ai-iijima/schoolgirl_uniform1/movies6.html
تجاوزوقتی يک دختر به يک سنی می رسه که همه همکلاسيهاش برجستگيهائی دارن به اسم پستان و به اون افتخار می کنن و هر روز مال همديگر را انداره می گيرن بعد آدم اگه سينه تخت داشته باشه اثری از آثار بالغ شدن نباشه تنها غم زندگيش چی می شه؟ نداشتن سينه برجسته!!!از خواب و خوراک ميافته و تمام آرزوش می شه همين! هر روز آئينه بخار گرفته حموم و عصبی پاک می کنه؛ هر روز هزار بار يواشکی خودشو چک می کنه به اميد يک نقطه روشن!!!بدتر از همه اينکه خودشو مقصر بدونه! چرا چون از ۹ سالگی ناخواسته راه خود ارضائی را پيدا کرده. بعد چهار تا روانی (( معلم دينی )) ميان و می گن گناه کبيره کرده. اونم نمی تونه ول کنه. هی قسم می خوره و نمی شه. خوب آخرش اينکه بلوغ ديررس را دليل گناه می دونه!!!!شب خواب پستان بند می بينه و از مهمونی دخترونه و نگاه هم کلاسيهاشو سوالای بی ربطشون فرار می کنه!مامانتم دير بالغ شدن؟ چه می دونم.بعد از دو سال بی خبری نمی تونه يک کاره زنگ بزن سوئيس و بگم مامان جون کاپ سينه ات چنده!!!!نامادريم هم شده بود بلای جونم با اون سينه های خوش تراش و لباسای تنگوتا اين که يک روز صبح که ديگه نا اميد شدی تو آئينه بخار گرفته با چشمای خواب آلود. می بينی که وای سر سينه ات کمی قلمبه شده!!! عين نيش پشه است؟ اشکال نداره؟ درد می کنه!!! دردشم خوبه!!! می ماليش. آخيش چه حالی ميدهدوست داشتم سر کلاس به همه اعلام کنم. مثلا پاشم بگم. خفه شين گوش کنين. ديگه پشت سرم حرف نزنين. اينم سينه هام. بعد دکمه های روپوشو باز کنم و بهمه نشون بدم!!!اون روز زمستونی: بهمن ماه: تو دهه فجر! پرواز کردم و رفتم مدرسه. تو ماشين همش می خنديدم. برادر بزرگه (( ناتنی ان جفتشون )) با تعجب نگاهم می کرد. بار اول بود همکلاسيهامو ديد نمی زد.<< اين داداشا هم بلای جون بودن. همه می خواستن يک جوری با من ارتباط برقرار کنن تا تو مهمونيهای هميشگی راه پيدا کنن!!!>>زنگ تفريح تو کلاس مونديم آخه هوا بارونی بود. درسا هم که به خاطر دهه زجر!!! تق و لق.همه گروه گروه دور هم جمع بودن و از فيلم نوار مد و پسرا و ... حرف می زدن.هنگامه (( بعدا شد دوست صميميم )) پشت سرم رو ميز نشسته بود. بی هوا از پشت دست انداخت دور سينه ام! اونقدر شکه شده بودم که برگشتم زدم تو گوشش.خنديد و گفت: استخوان ترکوندی. بالخره از بچگی در اومدی تبريکهمه خنديدن برام دست زدن. بعدم التماس که نشونشون بدم. منم دادم. هنگامه دعوتم کرد شب جمعه خونشون. يک ده نفری را دعوت کرده بود. برای اولين بار گفتم حتما ميام!بالاخره روز موعود رسيد و راهي خونه هنگامه اينا شدم. خانواده اش همه بيرون بودن. يک خواهر بزرگ عقد کرده داشت (( که البته فقط ۱۷ سالش بود ولي به نظر من اون موقع خيلي بزرگ ميومد در ضمن کميته اونو با شوهرش عقد کرده بود!!!)) که با شوهر آينده رفته بود بيرون. ما هم خوشحال و خندان از اين آزادي؛ نوار گذاشته بوديم و گوش تا گوش اول روي مبل و بعدا روي زمين نشستيم. خيلي راحت بعد از يک نيم ساعتي همه بلوزامونو در آورديم. اونهائي هم که سينه بند داشتن در آوردن تا گزارش کار بدن!! الان به نظرم خيلي خنده دار مياد ولي اون موقع خيلي جدي بودم. چه کار مهمي اندازه گيري سينه ها و يادداشت اندازه جديد!!!! جز من يک ده نفري بوديم. من اولش خجالت مي کشيدم ولي بقيه اينقدر راحت و طبيعي برخورد مي کردن که کم کم غير از اين برام عجيب بود.هنگامه دستمو گرفت و روي پستانهاي خوش ترکيب و داغش گذاشت. بجز من ۹ پستان تراشيده تر و تازه. سر بالا و زيبا و کاملا متفاوت از هم!!!بعضيها با هم ور مي رفتن که من البته زياد خوشم نيومد. راستش اصلا بدم هم اومد.هنگامه گفت: مي دوني اگه با سينه هات ور برن يا يکي برات بمکه زودتر بزرگ مي شن!خنديدم و گفتم: حالا که فعلا کسي نيست!!! دو سه تا از دخترا گفتن: خوب بخواهي ما هستيم.جدي گفتم نه! اونا هم ديگه اصرار نکردن بعد يکي از دخترا که تازه با پسر عمئش خوابيده بود تمام جزئياتو تعريف کرد.براي مني که خيلي چيزا را نمي دونستم هم جالب بود هم کلي سوال پيش اومد. بعد هنگامه يک کتاب آموزش سکس آورد و همه شروع به تحقيق کرديم!! چقدر دخترا تو اون سنا کنجکاوند!باور کنيد! نمي دونيد چقدر!!!بعد هموني که با پسر عموش خوابيده بود خيلي راحت شلوار و شورتشو در آورد و ما هم شروع کرديم به مطالعه عملي و اسمها را روي بدن و آلت تناسلي اش چک کردن. دختره بد بخت هم که با کسش ور رفته بوديم کم کم تحريک مي شد و آبش هم در اومده بود. منم که خنگ ترين دختر اون جمع بودم با تعجب نگاه مي کردم و برام توضيح دادن که ايشون تحريک شدن!!!کم کم اصلا آه و ناله خانم هم بلند شد و شروع کرد با پستانهاي خودش و لبه هاي کسش بازي کردن. يکي ديگه از همکلاسيهام که دوست پسر داشت و بعدا فهميدم از پشت مي ده خيلي خونسرد انگشتشو کرد تو کس دختره. دختره هم آه و ناله اش بلند و بلند تر شد. منم با چشمهاي گشاد شده تماشا مي کردم.بعد تقريبا همه (( جز من )) يک سري با دختره ور رفتن و انگشتش کردن. دختره هم پس از آه و ناله فراوان يکدفعه يک جيغ کشيد و گفت ارضا شده!مرحله بعدي اين گرد همائي مفيد يک فيلم سکسي بود که يکي از وسائل برادرش کش رفته بود. بعد هنگامه گفت که خواهرش و شوهر خواهرش دائم جلوي اون با هم ور مي رن و اصولا وقتي هم که سکس دارن براشون فرقي نمي کنه که اون باشه يا نه! منهم گفتم که برادرام دائم تو خونه مهموني دارن و از غيبت پدر و مادرم استفاده مي کنن (( چون اونا دائم يا بزمن يا مسافرت )) و بيشتر وقتا با دخترا ور مي رن ولي هيچوقت جلوي من سکس نداشتن. کمي به همه حسوديم مي شد. احساس مي کردم همه خيلي مي دونن و من هيچي. بازم بلوغ دير رس رو دليل مي آوردم.ولي اون روز کلي چيز ياد گرفته بودم پس خوشحال بودم. بعد هم دو تا دختره جلوي ما عشق بازي کردن!!هنگامه ازم پرسيد تا به حال برادرام باهام ور رفتن. من هم ناراحت شدم هم تعجب کردم و گفتم: احمق اونا برادرامن. و اون گفت: خوب ناتني ان.چه ربطي داره؟بعد از اون هنگامه بيشتر و بيشتر به خونه ما رفت و آمد می کرد. پدر و مادرم اصولا آدمهای خوش گذرانی هستند و دائم يا مهمونی هستند يا سر از اين ور و اونور در ميارن.به اسم مسافرت و جهانگردی. و خوب طبعا با وجود دو تا برادر دانشجو خونه ما دائم محل محفل خوش گذرونی بود به صورتی که دوستای برادرم به شوخی به خونه ما می گفتن هتل.وجود استخر سر پوشيده بهانه بيشتری برای مهمونی های زمستونی و تابستانی می داد.اوايل دوستی من با هنگامه؛ اتفاقا پدر و مادرم مدتی بود که خونه گير شده بودند و ما هم به اون صورت مهمونی نداشتيم. هنگامه هم به عنوان دوست من دائم به خونه ما رفت و آمد داشت و بعضی اوقات شب هم می موند. من با تمام خنگيم متوجه شده بودم که برادر کوچم از هنگامه خوشش اومده و البته هنگامه هم کاملا از اين موضوع استقبال می کرد ولی حد روابط اون دوتا از خنده ها و جک های مودبانه فراتر نمی رفت.تا اينکه پدر و مادرم تصميم گرفتن دو هفته عيد را برن انگليس و منم نبرن. می گفتن من ديگه بزرگ شدم. برای من عجيب بود چون معمولا تعطيلات مدرسه من هميشه همراهشون بودم.ديگه پستانهائی که دائم حرصشونو می خوردم کاملا بر آمده شده بودن و از بچگی در اومده بودم. اطلاعات زيادی هم از طريق کتاب فيلم و هنگامه به دست آورده بودم.اولين مهمونی بعد از رفتن مادر و پدرم؛ برادرم هنگامه را هم دعوت کرد. منی که هميشه در مهمانيها خواهر کوچيکه بودم و فقط شايد چند نفر از سر دلسوزی يا محبت دستی به سرم می کشيدن کلی خوشحال شدم که آخ جون حالا ديگه منم تنها نيستم! ولی خوب اشتباه می کردم. چون به محض اينکه هنگامه جان وارد خونه شد با من روبوسی کرد و با برادرم دو تائی غيب شدند! با عصبانيت رفتم طبقه بالا طرف اتاقم. اتاق خوابهای ما همه طبقه بالا بود. صدای خنده هنگامه از اتاق برادرم ميومد. لای در باز بود سرک کشيدم. هنگامه بالا تنه اش لخت بود و برادرم داشت با بدن قشنگش بازی می کرد. شنيدم که می گفت: بيخود شب همينجا تو اتاق من می خوابی!دلخور تر از قبل رفتم پائين. آيدين دوست برادر بزرگم اومد طرفم. گفت: باورم نمی شه تو همون خواهر کوچيکه ای. چه بزرگ شدی! خانم شدی! خوشگل شدی. هميشه ازش خوشم ميومد.معمولا هر دفعه با يک دختر بود. پوست برنزه و موهای زيتونی داشت با قد بلند. از تعريفاش خوشحال شدم. ولی نمی دونستم در جواب چی بايد بگم. گفت: بيا بشين ببينم. منم از خدا خواسته رفتم پهلوش و با هم نشستيم. گفت خوب نوشيدنی چی می خوری.اهل مشروب نبودم . در واقع فقط اجازه داشتم ته گيلاس مادر يا پدرم رو لب بزنم. و در مهمونی برادرام هم هيچوقت لب نزده بودم. نمی خواستم اينو به آيدين بگم. می خواستم بگم من حسابی بزرگ شدم.گفتم: ليکور پرتغال. اين تنها چيزی بود که يادم اومد و می دونستم داريم! خنديد و برام آورد. نگاهم می کرد برای همين يک کله بالا رفتم! الکل تا حلقمو سوزوند با زور جلوی خودم گرفتم! خنديد و گفت: بابا خيلی حرفه ای هستی. و بعد يک سيگار روشن کرد و بدون اينکه بپرسه من می کشم يا نه داد دستم. منم چند تا پک زدم و تمام دودو دادم بيرون. اينو وقتی می رفتيم دربند و اصرار به قليون کشی می کردم پدرم يادم داده بود!گفت: اينجا خيلی شلوغه . راستم می گفت از در و ديوار آدم می ريخت. از هميشه بيشتر شايد چون بعد از مدتها دوباره در هتل ما باز شده بود. دختر و پسر مست و غير مست تو هم می لوليدن و با صدای بلند آهنگ خودشونو به اسم رقص به هم ميماليدن. گفت: بيا بشين رو پام. تا صداتو بشنوم. الکل منو گرفته بود. خوب پيشنهاد جالبی برام بود. سرم گيج می رفت. منگ شده بودم. نشستم تو بغلش و سرمو گذاشتم رو شونه اش. با موهام بازی کرد.گفت: خوبی؟ گفتم: نبايد باشم. نفسش به زير گوشم می خورد. آهسته دستشو از زير بلوزم برد سمت سينه ام. دستشو گرفتم. هنوز بچه بودم. خجالت می کشيدم. خنديد و گفت: کوچولو؟ بذار می خوام اندازه بگيرم. سرخ شده بودم و داغ. نمی دونستم مال مشروبه يا شرم. گونه هامو بوسيد. نمی دونم چند ساعت باهام بازی می کرد و من چند وقت تو بغلش بودم. با بدنم؛ دستام بازی می کرد. پاهامو می ماليد. تحريک شده بودم. ناخوداگاه منم با گوشاش و موهاش بازی می کردم. منو برگردوند و ازم لب گرفت. دستشو می کشيد روی سينه ام. تو اون جمعيت شلوغ نه می شنيدم نه می ديدم. فقط لذت بود. ولي دفعه مستی از سرم پريد. از بغلش پريدم بيرون و خودمو تو جمعيت گم کردم. هر چی صدام کرد برنگشتم. رفتم تو اتاقم و درو پشت سرم قفل کردم .تو اتاق حالم کاملا بد شده بود. از هيجان حالت تهوع داشتم. شايد هم حالم از خودم بهم مي خورد. کلي گريه کردم و بعدم با گريه خوابيدم.آيدين اونقدر پسر واردي بود که دنبالم نيومد. خيلي تو ذوقم خورده بود. اعتماد به نفسمو از دست داده بودم. بدتر اينکه دو هفته عيد برادرام و هنگامه دائم با هم يا بيرون بودن يا مهموني؛ هنگامه که با برادرم مي رفت و من مونده بودم و حوضم!اونقدر افسرده بودم که حتي وقتي همه خونه ما بودن از اتاق بيرون نمي رفتم البته از گزارشات هنگامه هم فهميدم که آيدين تو بيشتر مهمونيها نيست و وقتي هم هست زود مياد و زود هم مي ره و برعکس هميشه هم با دختر نمياد.عيد هم تموم شد و پدرو مادرم برگشتند و مدرسه ها هم دوباره باز شد. البته از خواص بهار و تابستونه که خانواده من تفريحات سالمشون بيشتر گل مي کنه و هر شب بزمن و آخر هفته ها هم باغ و ويلاي شمال.هفته اول مدرسه؛ روز پنج شنبه. ديگه تقريبا اصلا آيدينو يادم رفته بود. با هنگامه از در مدرسه اومديم بيرون. هنگامه عجله داشت که بره خونه و به خودش برسه آخه شب با برادرم مهمون بودن. از ديدن شوق و ذوق اون دلتنگ مي شدم. آخه يادم ميافتاد شب خونه تنهام! پدر و مادرم سه روزه رفته بودن شمال!سرم پائين بود و به وراجي هاي هنگامه درباره لباس و کفشش گوش مي دادم که از جيغش سرمو بالا بردم. آيدين بود دم يک ماشين آخرين مدل اون موقع!گفتم : هيس لابد دوست دختري خواهري چيزي داره اينجا! بروت نيار آبرومون مي ره اگه محلمون نذاره!!! ولي از بين نگاههاي شاگرد مدرسه ايها و سال بالائي ها اين آيدين بود که ميومد و داشت به سمت من ميومد.بهم گفت: شازده خانم ميان سوار شين برسونمتون!!!نمي دونستم چي بگم!! هنگامه ذوق زده دست منو گرفت و به سمت ماشين کشيد. شليک حسادتها و غيبتها به سمتم زبونه مي کشيد! از طرفي کمي هم دلشوره فراش مدرسه که تو کميته بود را داشتم ولي قبل از همه اينا تو ماشين بوديم و طرف خونه هنگامه اينا!! تا هنگامه پياده شد جز حرفاي معمولي که فقط و فقط هنگامه جوابشو مي داد زده نشد. تا هنگامه پياده شد. گفت: خوشگله هنوز دلخوري؟ آخه تو چقدر بچه اي؟ من حرفي نزدم ولي بغض نا خواسته گلومو مي فشرد. نمي دونستم چي بگم.گفت: قهر نکن.من اين مدت گرفتار مريضي مادرم بودم و گرنه زودتر ميومدم سراغت. بعد گفت: خوشگلم؛ من عصر مهمون دارم. استادم و يکي از همکلاسيام. عزيزم گفتم نامزدمم هست. بيا بريم خونمون! به برادراتم گفتم.گفتم نه. کلي کار دارم بايد برم خونه.گفت ناز نکن! لوسم نشو.تو که خيلي بيشتر از سنت مي فهمي.از تمام حربه هاي خر کردن يک بچه استفاده کرد و منم واقعا يک بچه بودم اونقدر اصرار کرد که ديگه روم نمي شد نه بگم. بعد رفتيم در خونه ما. طبقه پائين مودب ايستاد تا من بالا لباس عوض کنم. خونه خالي بود ولي اون هيچ حرکت اضافه اي نکرد. اينطوري دلم قرص تر بود. خونه اشون که رفتيم عين يک دختر خوب کمک کردم تا مزه مشروبو غذاي سرد و با هم بچينيم و خوشگل کنيم! حوالي ۸-۹ شب استادشون که کلا مردي بين ۳۰-۴۰ سال بود با يکي از همکلاسيهاش که با لباس دانشگاه يعني روپوش و مغنعه بود اومدن. دختره رفت تو اتاق و لباساشو عوض کرد. يک بلوز تنگ سرخابي و يک دامن کوتاه کوتاه مشکي! دائم هم تو بغل جناب استاد بود. آيدين مشروب بود که باز مي کرد وقتي از من شنيد که نمي خورم اصرار نکرد و برام آب پرتغال آورد. چند لحظه اي نگذشته بود که احساس کردم حالم داره بهم مي خوره. عذر خواهي کردم و رفتم تو اتاق آيدين و کمي دراز بکشم. احساس مي کردم دارم از هوش مي رم.که نمی دونم تا به حال عمل جراحی داشتين؟ وقتی می خواين از بيهوشی درآين دقيقا تعريف برزخ براتون تداعی می شه. يعنی اينکه حس می کنين کاملا هم حس می کنيد دور واطرافتون چه خبره ولی عکس العمل نمی تونين نشون بدين.من دقيقا همون حالت را داشتم. تاثير موادی که توی آب پرتغال ريخته بود کاملا من کرخت کرده بود....می فهميدم لباسم را روی تنم پاره می کنه. در واقع بلوزمو پاره کرد و عين حيونه گرسنه به بدنم حمله ور شد. بدنمو گاز گاز می زد. با نوک پستانهام بازی می کرد و اونا را محکم گاز می زد. درد تو وجودم می پيچيد. بعد کمر شلوارمو باز کرد. آهی کشيد و شلوار و شورتمو با هم در آورد. نمی تونستم هيچ حرکتی کنم. فقط اين سيل اشک بود که بی فايده از صورتم می ريخت و شايد بيشتر تحريکش می کرد. اشکامو ليسيد! با تيزی چاقوئی روی تنم می کشيد. بعد اونو برد زير سينه ام کمی فشار داد. می سوخت.حالا ترس و وحشت و درد با هم ترکيب می شدن. بعد چاقو را برد روی آلتم. چند بار کشيد. ضربان قلبم بيشتر و بيشتر می شد. احساس ميکردم الانه که قلبم بپره بيرون. بعد همونطور که نگاهم می کرد بلند شد و کاملا لخت شد. کمی با کيرش بازی کرد و بعد روم دراز کشيد. داغ داغ بود. سنگينيش نفسمو به شماره می انداخت. کمی با بدنم بازی کرد. گاز می گرفت. درباره بدنم حرف می زد. از کثيف ترين لغتا استفاده می کرد. برام شنيدن اون حرفا و کارا غير قابل تحمل بود. همش به خودم دلداری می دادم که خواب می بينم و دوست داشتم از خواب پا شم! جيغ تو گلوم می پيچيد و سرخورده بر می گشت به دل آزرده ام.ضربان می شد و می خورد به قفسه سينم. کير کلفت و بزرگشو گذاشت رو سوراخم. فشار داد. گفت: ديگه تحمل ندارم.آخ پس اين سوراخ لعنتی کو؟ پاهامو بالا برد. دور گردنش انداخت. با يک دست يک پامو نگه داشت و با شدت تمام سنگينی اشو روم انداخت و کيرشو به سمت داخل فشار داد. درد پاره شدن وجودم و باز شدن ماهيچه هام تو پوست و موم رخنه کرد. اينهمه درد. تازه پيش در آمد سر کيرش بود. اون وحشيانه فشار می داد و از شهوت حرفای مزخرف می زد. جرت می دم. تا ته می کنمت فکر کردی. از دست من در ميری؟ کسی نبوده نخوام و نکم! آخ کاش جيغ می زدی! گريه می کنی هان؟ آره گريه کن. دارم پاره ات می کنم هان!!! صداهای تو گلوم اوج می گرفت و اوج می گرفت. کم کم به فرياد و بعد به التماس. تو را خدا ولم کن. آيدين جون تو را خدا. جون هر کی دوست داری. آخه دردم مياد. آخ تو را خدا. خيلی درد داره. مگه من چيکارت کردم. آيدين جون. اونقدر تقلا کردم و دست و پا زدم که کيرش ليز خورد و در اومد. عصبانی شد. وسط حال کردنش بود. کمربندشو برداشت خواستم بلند شم. سرم گيج رفت. افتاد به جونم. به پشت خوابيدم. جمع شده بودم. منو برگردوند دو تاسيلی محکم به گوشم زد.گفت: خفه شو.اگه خفه شی و کمک کنی کمتر دردت مياد بيچاره.! بدبخت!بالاخره تو هم می ری قاطی جنده ها اين حرفا بيشتر گريه ام می انداخت ديگه التماس نمی کردم.دستامو با کمربندش بست بالای تخت. کيرشو بی زحمت گذاشت رو سوراخم و جر می داد و جلو می رفت. رد کيرشو تو شکمم حس می کردم. خيس عرق شده بود. از غيض گريه می کردم. از گريه ام بيشتر لجم می گرفت آخه حس می کردم اينطوری بيشتر بهش حال می دم. بالا و پائين می رفت روم. تو دلم خدا خدا می کردم که زودتر ولم کنه انفجار آب داغشو تو وجودم حس کردم. محکم کشيدش بيرون و بقيه آبشو ريخت تو صورتم! ارضا شده بود.نصف آبشم توم ريخته بود!سالومه ( همکلاسي آيدين) همينطور که فحش مي داد اومد تو اتاق ؛ اه اين مرتيکه هم که هر کاري کردم آبش نيومد. آيدين گفت: حالا کجا رفته؟ـ رفته توالت لابد مي خواد جلق بزنه آبش بياد کثافت! راستي چه سر و صدائي راه انداخته بودين شما دو تا !!!آيدين با خنده گفت: آره ! فسقلي از اون کولياست!ـسالومه بهم نزديک شد. يک نگاهي به سر تا پام انداخت. لخت بود!يک دستي رو تنم کشيد. خودمو جمع کردم. گفت: آيدين کم وحشي گري نکرديا! همه جاش کبوده اين بدبخت!- نه بابا جنده خانم نمي ذاشت بکنمش. اثر دوائه زود از کله اش پريد. يک لنگ و لگدي مي انداخت که بايد بودي و مي ديدي.اونقدر بي حال و کوفته بودم که اصلا عکس العملي نشون نمي دادم. سالومه کنارم دراز کشيد و شروع کرد نوازش کردنم آيدين پائين تخت سيگار مي کشيد. بوي سيگار حالمو بهم مي زد. سالومه شروع کرد با صدائي که شهوت ازش ميباريد.آخ آخ چه هيکل توپي. حيف اين پستوناي سفت نيست که اينطوري آب لمبوشون کردي. نا جنس.روم چرخيد.کس پشمالوش رو صورتم بود.حالم داشت بهم مي خورد. رومو برگردوندم.ولي اون لب هاي آزرده کسم رو باز کرد. با صدائي که مي لرزيد گفت: آخ آيدين چه کردي.و شروع کرد ليسيدن.اوم.هنوزم خوشمزه است لامصب ...ـ شما دو تا چيکار مي کنين!!؟سالومه با ديدن استاد گرامي از روم پا شد.- آخ استاداستاد دست به کير اومد طرفم.آهسته گفت: آيدين اشکالي که نداره؟آيدين خيلي راحت گفت نه اصلا.اونقدر منگ بودم که نمی فهميدممنظورش چيه!! و درباره چي حرف مي زنه. رو به سالومه گفت. پاهاشو بلند کن.سالومه نشست رو شکمم و پاهامو برد هوا.هنوز کرخت بودم. نمي تونستم بفهمم داره چي مي شه! نفسم از سنگيني سالومه بند اومده بود. تا وقتي که سر کيرش وارد کونم نشده بود نفهميدم. سرم از شدت فشار داشت مي ترکيد. درد تو همه جونم پيچيد. صداي سالومه تو گوشم مثل پتک صدا مي داد. آره جرش بده! جون آخ چه کيري داري! آخ جون آره. با فشار دوم پامو از دستاي سالومه که سست شده بود کشيدم و يک لگد محکم بهش زدم. همونطور که مي خنديد.افتاد روم.خوشت مياد آره. جون. شروع کرد ازم لب گرفتن. دست و پا مي زدم. سالومه روم بود. و آخ که هنوزم دردشو حس مي کنم!البته خوشبختانه با سه بار رفت و آمد صداش بلند شد. سالومه بيا.- آخ داره مياد.- آخ جون.آره مي خوام بخورم.بوي آب تو هوا پيچيد.از صداي سالومه و ملچ و ملوچش و به به و چه چه اش معلوم بود داره مي ليسه! حالم داشت بهم مي خورد رومو برگردوندم و بالا آوردم. ديگه چيزي نفهميدم. دم دماي صبح از سوزش ؛ خارش و کرختي دستام از خواب پريدم. دست آيدين رو پستانهام بود. به پشت خوابيده بود کنارم. يک تکون به خودم دادم. کمرم خشک شده بود. از تکونم بلند شد. با صداي خواب آلود و آهسته گفت: ساعت چنده؟ـبهم نگاهي کرد و گفت: بريم يک دوش بگيريم.روم دراز شد و دستامو باز کرد. برام دستامو ماليد.خشک شده بودن. بهم گفت: يواش دنبالم بيا اين دو تا خوابن.عين روح دنبالش راه افتادم . با زور تعادلمو نگه مي داشتم. سرم گيج مي رفت. سالومه و استاد لخت پشت بهم روي زمين خوابيده بودن. در واقع سالومه به پشت و جناب استاد هم سرش روي کمر سالومه نمي تونستم درست راه برم. در واقع آيدين منو مي کشوند سمت حمام. دوشو باز کرد و منو کشيد زير دوش. ليفو صابوني کرد و کشيد روي تنم.خنکي صابون تنمو لرزوند. يک لحظه عقب رفت و نگاهم کرد آهی کشيد و دوباره شروع کرد به ليف زدنم. دستمو گرفت و روی کيرش گذاشت. دستمو کشيدم عقب؛ دوباره گرفت و گذاشت روش. حسابی راست شده بود!! دستشو گذاشت روش کونم و منو به خودش فشار داد؛ کف صابونا رو تنم می لرزيد و با تماس بدنمون روی هم می لغزيد. آهسته باهام حرف می زد.ببين بذار؛ آروم باش فقط بذار. بذار يادت بدم چطوری به تو هم خوش بگذره . اونطوری به منم بيشتر حال می ده. تو که ديگه بچه نيستی. بايد اين چيزا را بدونی!! اولش آره درد می گيره.البته تقصير خودتم هست. مقاومت بی خود می کنی. ببين خوشگلم سکس لذت بخش ترين قسمت زندگيه؛ فقط بايد بدونی چطوری بايد لذت برد ازش .گوش می دی؟گفتم: آيدين تو را خدا بسه! همه جام می سوزه ! پدرم در اومده.گفت: ايندفعه برات ژل می زنم. ديگه درد نمی گيره.راستش ديگه زياد برام فرق نمی کرد با مقاومت يا بدون مقاومت اون که کار خودشو می کرد. خسته شده بودم از تلاش بی خودی. تازه اونجوری کتک هم می خوردم!منو برد زير دوش. آب می ريخت تو صورتم. گفت: بشين. گفت حالا کيرمو بمک!! خيلی راحته عين آبنبات چوبی! فقط گاز نزن!!دهنم با دستش گرفت و باز کرد بعد کيرشو چپوند تو دهنم. دستمو گذاشت کنارش بعد خنديدو گفت: بجای اينکه آبنبات چوبيتو جلو عقب کنی بايد دهنتو جلو عقب کنی!!!آره آفرين دندونات بهش نخوره.آفرين.حسابی تحريک شده بود. پشت سرمو گرفته بود و با شدت سرمو به جلو هل می داد. کيرشو تو دهنم فشار می داد . دائم هم تشويقم می کرد. واقعيت اين بود که داشتم خفه می شدم. دو سه بار حالت تهوع بهم دست داد. همينطور هم اشک از چشمام ميومد. تا ته می کرد تو حلقم و در می آورد. بعد گفت: حالا درس بعد. بايد کنارشو بليسی. آفرين. حالا زيرشو. آخ اون رگه را می بينی . آره همونه. آخ جون. آره همون. چه شاگرد خوبی هستي.بلندم کرد تکيه ام داد به ديوار . ديوار خنک. خيس. تنم می لرزيد. پاهامم می لرزيد. گفت: يکی از پاهاتو بلند کن.در عين حال از کمد بالای دستشوئی ژل را برداشت و با انگشت ماليد به کسم. بعد کمی هم کرد تو که دردم اومد. تمام درون تنم خنک شد. درد و سوزشم کم شد. دوباره زد سر انگشتش و انگشتشو ايندفعه محکم کرد تو. آخم در اومد. خنديد. گفت: وقتی کير من می تونه بره توش انگشت که چيزی نيست دختر! چند بار اينکارا رو تکرار کرد. بعد گفت: خوب حالا حاضری. آروم باش نترس. يک پاشو گذاشت کنار حموم . کيرشو گرفت تو دستش . دست ديگه اشو تکيه کرد بعد محکم فشار داد داخل. زياد چيزی حس نمی کردم. فقط فشار. خنکی بی حسی.گفت: آخ چه خيسی. جون.خوشم مياد با هم حال می کنيم! (( من اصلا چيزی حس نمی کردم!!!)) يکی دو بار بالا و پائين کرد و گفت: حالا بچرخ. دستاتو بگذار لبه حموم آفرين. کيرشو چند بار از پشت مالوند لای پام. خوبه؟ هان خوبه! من اصلا حال جواب دادن نداشتم. دلم می خواد زودتر کارشو تموم کنه و بره گمشه!! چند بار مالوند و بعد سعی کرد بکنه تو کسم. چند بار نشد. تا موفق شد. با دستاش پستانهامو گرفته بود. و فشار می داد . و خودشو تکون می داد.آخ حالا توئه!!! جون چه گرمه. چه خيسه. اونقدر بالا پائين می کرد و تلمبه می زد اونم با فشار که سرم می خورد به ديواره حموم. اونقدر حالش خراب بود که اصلا براش مهم نبود. آب دوش می ريخت رو پشتم. اثر ژل داشت از بين می رفت. اونم شروع کرده بود هرزه حرف زدن. چند وقت ديگه ژل نمی خوای. خودت کيرمو می گيری می شينی روش. جون.يک بالا پائينی بری روش.آخ. درد کم کم وجودمو پر می کرد. کيرش می افتاد پائين و احساس می کردم جرم می ده. در ضمن سرمم می خورد به ديوار که درد داشت.آخ و ناله ام بلند شد. شروع کرد با شدت پشتمو گاز گرفتن. قول بده يک مدت فقط مال منی. قول بده. من جيغ می زدم. هی می گفت: بگو آره.بگو .با فرياد گفتم: آخ آره بسه ديگهگفت: سعی کن تو هم بايد آبت بياد.سعی کن!! می کشيد بيرون و می کرد تو.بيشتر دردم می گرفت.گريه ام در اومد.گفت: ديگه نمی تونم بايد آبمو بريزم.گفتم: آره تو را خدا. زودتر! داری منو می کشی. محکم منو از پشت به خودش فشار داد. پستانهامو محکم فشار داد و پشتمو گاز محکمی گرفت.احساس می کردم دارم می ميرم. دارم منفجر می شم. توم داغ بود. محکم منو به خودش فشار می داد. با آه بلندی که کشيد آب داغش با شدت ريخت تو تنم . منم حالت عجيبی داشتم .انگار يک تيکه از تنم کنده شده.خنديد.آخ آب تو هم اومد.تبريک....اونقدر همه گرفتار کارای خودشون بودن که اصلا حال منو نمی فهميدن. شايد هم نمی خواستن بفهمن. هنگامه دائم يا با دخترای ديگه مشغول تعريف کاراش بود يا با برادرم بود. اونقدر خوشحال بود که وقتی از سکسهاش تعريف می کرد دگرگونی حال منو نمی فهميد.از آيدين خبری نبود. از طرفی خوشحال بودم و از طرفی ناراحت! يک تضاد دو گانه مسخره. حس دستمال کاغذی که نصفه نيمه استفاده شده يا سيب نيم گاز زده.شايد شانس بود که معلم بهداشتمون جوون بود و شانس دوم اينکه به امتحانات ثلث سوم يک ماه بيشتر نمونده بودهمون موقع ها بود که حالت تهوع های من شروع شد. بالا آوردنهای منظم! با ديدن يک صحنه معمولی مثل مو روی ميز سر کلاس! يا بوی عطر هنگامه! اول قرار به مسموميت بود و روز سوم اتاق معلم بهداشت و تست و زنگ به خونه!برادر بزرگم که وارد شد قيافه معلم جوان (( دانشجو )) به لبخند باز شد. تا اون موقع بعد از تست با من اصلا صحبت نکرده بود. برادرم بدون حتی سلام به من نزديک شد و سيلی محکمی تو گوشم خوابوند! منی که هنوز نمی دونستم دو ماهه حامله ام!شراره (( که به خودش شری می گفت )) دست برادرم را گرفت و بهش گفت که بايد فکر کرد که چيکار کنيم من به مدرسه اعلام نکردم چون اگه بکنم نه تنها از اين مدرسه اخراج می شه ديگه هيج جا جائی نداره.برادرم اونقدر عصبانی بود که عشوه کرشمه های خانم! را نمی ديد و با حالتی عصبی منو سوار ماشين کرد. تمام مدت تمام فحشهای رکيکی که بلد بود را نثارم کرد.باورم نمی شد که اينطوری با من رفتار کنه بدون اينکه حتی ازم سوال کنه. حرف اصلی اين بود که من احمقم و بايد حالا که تو اين سن و سال با کسی می خوابم!!!! بايد جلوگيری کنم . و من متعجب که چرا اون موقع که من شب خونه نميومدم کسی اصلا نمی پرسيد که من کجا بودم!به هر حال. پدر و مادر گرامی مطابق معمول پی خوشی خودشون بودن. به خونه که رسيديم.ديگه نتونست خودشو نگه داره و شروع به کتک زدنم کرد. و تازه اونجا بود که برادر کوچيکم به اين نتيجه رسيد که سوال کنه خوب پدر محترم اين بچه کيه!پدر محترم علاقه ای به حضور در دکتر را نداشت و دکتر هم اصرار داشت که بايد باشه که بعدا مسئله ساز نشه!کابوس انداختن بچه تمام مدت روی روحم با استفراغم ترکيب می شد. نمی تونستم نگه اش دارم و نمی تونستم از دستش بدم. کشتن روحی در وجودم. چه زود تلخی زن بودن را می چشيدم.آمپول را تو خونه برام زدن و فردای اون روز همراه با سکوت راهی مطب دکتر؛ جنوب تهران زيرزمينی کثيف. که بيشتر شبيه قصابی بود شديم.و بعد از چند هفته آيدين را ديديم. تا منو ديد شروع کرد که اصلا معلوم نيست اين بچه اونه يا نه! و من اصولا با هزار نفر خوابيدم و اون مدرک هم داره!!!برادرم هم که اصولا عصبانی از مبلغی که بايد می پرداخت! فورا با او دست به يقه شد! دکتر هم اون وسط بل گرفته بود که اصلا اينکار رو نمی کنه چون اينا دارن آبرو ريزی می کنن!!ديگه طاقتم تموم شده بود. فريادام اشکام به حلقم رسيده بود. گلوم اونقدر که بالا آورده بودم درد می کرد.فرياد زدم.خفه شين! با تعجب ديدم که همه خفه شدن. رفتم تو اتاق شلوارمو در آوردم روی تخت خوابيدم و به دکتر گفتم کارتو بکن!تا مدتها عصبی بودم؛ متنفر. بدتر اينکه آيدين با پرروئی تمام دم مدرسه حاظر می شد. ديگه از شرم و حيا دخترونه چيزی نمونده بود برای همين يکبار دم مدرسه هر چی از دهنم در ميومد بهش گفتم!!!مدتها گذشت .آن سال تموم شد و مدرسه منم فورا عوض کردن.فرستنده: فرییا http://www.gagonmycock.com/home.html?nats=MTk3OTozOjE&tour=tour2
تدريس درس سكسحدود 7 سال پيش من سال آخر دبيرستان بودم و تا اون موقع با هيچ جنس مخالف خودم تماس فيزيكي نداشتم و هميشهبراي ارضا’ جنسي به عكس و فيلمهاي سكس پناه مي آوردم . و عمده آشنائي من با مسائل جنسي توسط معلم بينش بود .خانم مولائي با ظاهري اسلامي هر جلسه به بهانه اي شروع به نصيحت كردن بچه هاي كلاس مي شد و دست آخر به مسائل جنسي ختم مي شد و به قول بچه ها تا همه رو به اورگاسم نمي رسوند دست بردار نبود . انصافا هم خيلي جذاب بود با اينكه با اون پوشش كاملا اسلامي مغنه و چادر مشكي و بدون كوچكترين آرايش خيلي خوشكل بود و دل هر پسرجوني رو به لرزه مي انداخت .اون روز هم خانم مولائي شروع به نصايح جنسي خود نمود و پس از پايان صحبت هايش بچه به خاطر امتحان رياضي ساعت بعدي از اون خواستن تا به مطالعه آزاد ادامه بدند خانم مولائي هم قبول كرد و بچه ها شروع به حل تمرينات و مطالعه بودن اون هم پشت ميز كارش نشست و مشغول خواندن مفاتيح خود شد . من هم كه حال درستي نداشتم و با حرفهاي اون بيشتر حالي به حالي شده بودم به ته كلاس رفتم و به بهانه درس خواندن يواشكي عكسهاي را كه صبح از مژگان گرفته بودم از كيفم درآوردم و لاي كتاب رياضي گذاشتم و شروع به نگاه كردن اونا كردم. واي خداي من چه عكسهاي تحريك كننده اي بود .عكس يه پسر بود كه كير شق شده خودش رو تا نصفه داخل كون يك دختر هم سن خودم كرده بود و دختره از درد سرش رو رو به بالا گرفته و جيغ مي كشيد . بي اختيار دستم رو آهسته داخل مانتو كردم و زيپ شلوارم رو پائين كشيدم و آرام دستم رو داخل بردم و از بغل شرتم نوك انگشتم رو آهسته به موهاي كسم رساندم و آرام آرام با لبهاي پف كرده شروع به بازي كردن كردم . حالا ديگه كاملا حشري شده بودم دستم رو به كسم فشار مي دادم و از اين كار اذت بيشتري به من دست مي داد. همه كسم رو توي دستم مشت كردم و چشم هايم رو بستم و سعي مي كردم توي ذهنم خودم رو جاي همون دختري كه توي عكس بود جا بزنم . دقايقي به همين شكل و سرم رو روي كتاب گذاشته بودم و با دستم كسم رو مي ماليدم .پاهايم رو به هم قفل كرده بودم و دستم رو بيشتر به لبهاي كسم مي ماليدم .ديگه از خودم بي خود شده بودم كه يك دفعه احساس كردم بالاي سرم كسي ايستاده .همينجوري كه سرم روي كتاب بود چشم هايم رو باز كردم چادر سياه خانم مولائي رو جلو چشمام ديدم سرم رو از روي كتاب برداشتم و به صورت خانم معلم نگاه كردم اون هم به حالت بهت زده به من و عكسهاي داخل كتاب نگاه مي كرد .بعد از چند لحظه اشاره به من كرد كه دستم رو بيرون بكشم من كه تازه متوجه شده بودم زود دستم رو از شرتم بيرون كشيدم دستم خيس خيس بود .نگاهي غضبناك به من كرد و كتاب رياضي من رو با عكسها برداشت و به طرف ميز خودش رفت . دنيا روي سرم داشت خراب مي شد و دلهره عجيبي داشتم تا آخر ساعت اصلا به من نگاه نكرد و من از منظور اون اصلا چيزي متوجه نمي شدم پيش خودم مي گفتم شايد به قول اين بچه حزب الهي ها نمي خواد آبروي منو جلوي همكلاسيام ببره . بالاخره انتظار بسر رسيد و همينكه زنگ كلاس به صدا درآومد رو به من كرد و گفت : خانم .......... شما بعد كلاس بمونيد باشما كار دارم . بچه ها يك به يك از كلاس خارج شدن اما هيچكدوم از اونها موضوع منو نمي دونستند بعد اينكه من و خانم مولائي تنها شديم رو به من كرد و گفت : پريسا خانم اين عكسها چي هستند كه داري وقت خودت رو با اونا تلاف مي كني و .......... بعد از كلي نصيحت آدرس منزل خودش رو روي يك تيكه كاغذ نوشت و به من داد و گفت امروز بعداز مدرسه به خونه اون برم تا بيشتر با هم گفتگو كنيم من هم با صورت سرخ شده سرم رو پائين انداختم و از كلاس خارج شدم . بعد مدرسه به خونه كه رسيدم به مامانم گفتم كه معلم بينش منو دعوت كرده به خونش بعد از استراحت از خونه بيرون آمدم و به سمت آدرس منزل خانم مولائي رفتم .توي راه همش دلهره اين رو داشتم كه نكنه خانم معلم موضوع رو با پدرم مطرح بكنه يا توي مدرسه همه بفهمند و اونوقت آبروم جلوي همه مي ره .با اين فكرها به جلو در منزل خانم مولائي رسيدم .زنگ در رو زدم پس از چند لحظه صداي نازك و دلنشين خانم مولائي بود پس از پرسيدن ((كيه)) در رو باز كرد از پله ها بالا رفتم جلو در آپارتمان كه رسيدم در باز بود با پشت دستم چند ضربه به در زدم صداي خانم معلم از داخل آمدكه: پريسا تو هستي بيا تو عزيزم كسي توي خونه نيست تنها هستم الان ميام . وارد خونه شدم و در رو بستم هنوز دلواپس بودم همينطوريكه به وضعيت حال و پذيراي نگاه مي كردم روي يه مبل جلو در نشستم و منتظر آمدن خانم مولائي شدم . بعد چند لحظه خانم مولائي از داخل اتاق خواب بيرون آمد با ديدن اون مات ملهوت شدم اصلا باور نمي كردم كه اون همون خانم معلم بينش محجبه ما باشه آخه يه لباس راحتي نازك توري تنش بود كه از زير اون بدن لخت عريانش كاملا پيدا بود يعني حتي شرت و سوتين هم به تنش نبود . خانم مولائي جلو آمد و بعداز احوال پرسي و روبوسي با من تعارف كرد تا روي مبل بشينم و از من خواست تا راحت تر باشم و مانتو خودم رو از تنم در بيارم . من حالا با ديدن اون و رفتارش خيالم از بابت موضوع صبح راحت شده بود اما هنوز برام خيلي سوالات ديگه پيش آمده بود و با ديدن وضعي كه اون جلو من نشسته بود انصافا هم همانطوري كه توي ذهنم تصور ميكردم تن و بدن مناسبي داشت . سينه هاش رو به بالا و كاملا ايستاده بود طوريكه مثل خود من كه 19 سال بيشتر نداشتم سينه هام اونجوري نبود. خلاصه خانم مولائي شروع به صحبت شد و اين بار لحن كاملا ملايم و حتي تحريك كننده هم داشت . توي صحبتهاش اشاره به اين موضوع كرد كه اون يك زن ليسبين(همجنسگرا) و تا به حال هم ازدواج نكرده و بعد از من سوال كرد كه آيا تا به حال با جنس مخالف سكس داشتم يا نه و...... بعد چند ساعت كه با هم در مورد سكس و مسائل جنسي صحبت كرديم خانم مولائي از من سوال كرد كه آيا دوست دارم كه منو تحريك بكنه و آموزش هاي درست خود ارضائي رو به من ياد بده كه من هم از خدا خواسته قبول كردم و هردو به اتاق خواب خانم مولائي رفتيم. اتاق خواببسيار جذاب و تحريك كننده اي داشت بطوريكه با چراغهاي آبي و قرمز و عكسهاي عريان و سكس روي ديوار هربيننده اي رو در همون ابتدا حشري مي كرد . اون به من اشاره كرد روي تخت دراز بكشم و بعد خودش هم روي من دراز كشيد و شروع به بوسيدن از لبهايم شد من هنوز هل كرده بودم و يك احساس خاصي داشتم اولين بار بود كه يك نفر اون هم همجنس خودم منو تحريك ميكرد . درهمين حين رو به من كرد وگفت : عزيزم خودتو آزاد كن به فكر هيچي نباش و فقط چشماتو ببند و از اين وضع لذت ببر. بعد همينجور كه منو بغل كرده بود شروع كرد به درآوردن لباسهايم . حالا ديگه فقط شرت و سوتين تن بود آهسته زبون خودش رو از لاي سوتين به وسط سينه هام رساند و آرام آرام شروع به لسيدن كرد احساس لذت شديدي به من دست مي داد كه تا به حال حس نكرده بودم . بعد خودش هم لباس راحتيشو از تنش در آورد و بعد هم سوتين من رو هم از تنم درآورد و خم شد و شروع به مكيدن نوك پستونام شد من چشم هايم رو بسته بودم و از اين وضعيت لذت مي بردم . همينجوري كه داشت پستونامو مي ليسيد و با دست ديگه اون يكي پستونامو مي ماليد با بوسه هاي پي در پي به سمت پائين حركت كرد و به شرتم رسيد آرام از بغل شرتم گرفت و از پام دراورد و سرش رو خم كرد و لبهاي كسم رو بوسيد بعد نفس عميقي كشيد و اونو بو كرد .نوك زبونش رو آهسته به لبهاي كسم ماليد و با هربار فشار دادن زبونش لبهاي كسم رو از هم بيشتر باز مي كرد بدنم داغ داغ شده بود .بعد چند دقيقه ليسيدن كسم رو به من كرد گفت : عزيزم دوست داري تجربه سكس از عقب رو بكني با تعجب رو به اون كردم و گفتم چه جوري .لبخندي به من زد و من رو به پشت برگرداند و از من خواست تا چشم هايم رو به بندم و توي ذهنم به آلات مردي فكر كنم . اون هم شروع كرد به ماليدن باسن و كونم هي با دست و انگشتاش مقعد من رو مي ماليد و اونو تحريك مي كرد و انصافا تا به حال من به اين شكل لذت نبرده بودم . روي من دراز مي كشيد و كس خودش رو به كونم مي ماليد . از فرط لذت هردو بي اختيار جيغ مي كشيديم و از يكديگر مي خواستيم كه بيشتر ادامه بديم. خانم مولائي از من سوال كرد كه آيا مي خوام كه بيشتر از اين اذت ببرم و تجربه آميزش از پشت رو داشته باشم من با تعجب از اون پرسيدم چطوري كه گفت :خوب معلومه من خودم رو معمولا با ميوه جات مثل خيار موز ارضا’ مي كنم بعد با يه لبخند ديگه گفت :مي خواي تو هم تجربه كني نه خانم آخه مي ترسم ترس چيه عزيزم با يه خيار نازك شروع مي كنيم مگه نمي خواي بيشتر لذت ببري چرا اما اما نداره عزيزم بيا بيشتر لذت ببريم ما كه با جلو كاري نداريم بعدش هم كسي متوجه نمي شه لذتش هم از جلو بيشتره بعد رفت و با يك خيار كوچك برگشت توي اتاق با آرامي كنارم نشست و جوراب مشكي خودش رو از پاهايش درآورد و هر دو دستم رو بست به بالاي تخت خواب و با لنگه ديگه شم هايم رو بست ازش سوال كرد واسه چي چشمهام و دستام رو بستي گفت عزيزم چون اولين بارت هستش اولش كمي درد داره اما سعي كن خودتو شل نگه داري بهد كه عادت كردي شروع به لذت كردن مي كن چشمات رو هم بستم كه تمام حواست به تخيلات ذهني باشه . بعد شروع كرد به ماليدن خيار به اطراف باسن و كونم و لاي باسنم مي كشيد طوري كه با فشار به مقعدم مي خورد يه ترس و دلهره عجيبي داشتم و هربار نوك خيار رو نزديك كونم مي كرد بي اختيار باسنم رو جمع مي كردم و اون با دستهاش اونهارو از هم باز مي كرد و دوباره خيار رو به مقعدم مي ماليد . بعد احساس يه جسم سرد روي كونم و اطراف مقعدم كرد ازش سوال كردم اين چيه گفت: چيزي نيست عزيزم كرم نيوا هستش مگه نمي خواي دردش كم باشه بعد شروع كرد به ماليدن كرم به همه جاي كونم و بعضي وقت هم با نوك انگشت سعي مي كرد توي مقعدم بكنه كه با ممانعت و جمع كردن خودم مانع مي شدم .يك دفعه ماليدن هاش تند تر شد و رو پاهام نشست و با سيلي پشت سر هم به بغل كونم مي زد مي از شدت درد سيلي هايش با جيغ و داد از اون خواهش مي كردم كه اين كارو نكنه اما از من مي خواست كه جيغ نزنم و به تخيلات سكس فكر بكنم . بعد احساس كردم كه نوك خيار رو به لاي كونم چسبونده متوجه شدم كه حالا وقتش شده و اظطراب خودم رو جمع كردم و با فشار سعي مي كردم كه اون نتونه خيار رو تو بكنه اما بي فايده بود چون با لغزنده بودن اطراف مقعد بالاخره نوك خيار رو كه داشت داخل كونم مي شد احساس كردم اي اي اي خانم تورو به خدا يواشتر داره مي سوزه . بسم تورو به خدا بسم ديگه اما خانم مولائي بدون توجه به التماسهاي من و با حرفهاي عزيزم چيزي نيست تحمل كن الان بره تو ديگه عادت مي كني فشار رو بيشتر مي كرد . يك لحظه درد شديدي روي كونم احساس كردم و سرم گيج رفت و تمام بدنم شل شد و چيزي نفهميدم . صداي نمي شنيدم و ديگه ناي جيغ كشيدن نداشتم چند لحظه به همين حال بودم كه كم كم حالم جا اومد و احساس مي كردم كه بالاخره خانم مولائي همه خيار رو داخل كونم كرده . سوزش عجيبي داشت و اون ديگه آروم آروم از ته خيار گرفته بود و بازي بازي مي داد . راست مي گفت كم كم داشت از اين وضعيت خوشم ميومد همنجوري كه خيار توي دستش بود و عقب جلو مي كرد خم شد و از پشت سر بغلم كرد و صورتش رو به صورتم چسبانده بود و منو مي بوسيد. حالا ديگه حالت رفت وبرگشتي خيار رو توي كونم بيشتر كرده بود و من هم داشتم از وضعيت بيشتر لذت مي بردم .چند بار خيار رو كاملا از توي كونم در آورد بعد دوباره داخل كرد و هر بار كه بيرون مي كشيد و مجددا تو مي كرد درد تمام بدنم رو مي گرفت اما اينبا از اين درد ها لذت مي بردم .روي پاهام نشسته بود و با دست ديگه از پشت پستونام رو گرفته بود و مي ماليد .كم كم تمام بدنم خيس عرق شده بود و با فريادهايم از اون مي خواستم منو بيشتر ارضا’ بكنه . يك بار ديگه خيار رو از كونم بيرون كشيد ولي اينبار كه داشت داخل كونم مي كرد دردش بيشتر بود ولي لذتش هم دو چندان شد و احساس كردم كه كاملا بغلم كرده و حركت رفت و برگشتي خيار توي كونم هم سريع تر شده بود . با هم چشم هاي بسته احساس كردم داره دست هامو باز مي كنه دستم كه آزاد شد جوراب رو از جلو چشمام كنار زدم ديدم خانم مولائي روبروي من نشسته و با انگشتاش داخل كسش مي كنه اما هنوز احساس سنگيني يك نفر رو روي خودم احساس مي كردم حتي حالت رفت و بر گشتي خيار رو توي كونم .يك لحظه حالت رفت وبرگشتي ايستاد و من به خودم آمدم همانطوركه روي تخت دراز كشيده بودم سرم رو برگرداندم ديدم يه پسر تقريبا 25 ساله روي من دراز كشيده منو كه ديد لبخندي به من زد هنوز فكر مي كردم كه دارم توي تخيلاتم احساس مي كنم اما اون پسره دوباره شروع كرد به بيرون كشيدن كيرش از كونم و با فشار دوباره اونو توي كونم كرد حالا ديگه احساس ديگه داشتم توي يك عمل انجام شده قرار گرفته بودم هم از اينكه با يك پسر دارم آميزش مي كنم دلهره داشتم واز سوي ديگه لذتي كه به من دست داده بود و مي داد مانع از اين مي شد كه مقاومت از خودم نشان بدم به همين خاطر من هم لبخندي به اون زدم و اظهار رضايت كردم اون هم با ديدن اين وضعيت جسارت بيشتر پيدا نمود و مجددا منو از پشت بغل كرد و شروع به تلمبه زدن شد .حالا ديگه احساس ديگري داشتم .يه پسر داشت منو از عقب مي كرد . واقعا لذتي داشت كه تا بحال هنوز اون خاطره رو به ياد ميارم تمام بدنم مور مور ميشه در همين موقع پسره آه بلندي كشيد و كيرشرو از توي كونم بيرون كشيد و شروع كرد با دستش كيرش رو ماليد و همه آب مني خودش رو روي باسنم ريخت و با سر كيرش شروع به ماليدن به همه جاي كونم شد بعد هم كيرشرو لاي پاهام فرو برد وروي من خوابيد .هردو ما به اورگاسم كامل رسيده بوديم و من راضي از اين وضعيت . بعد از آن روز هر موقع نياز به ارضا’ داشتم براي آموختن درس سكس نزد معلم عزيزم مي رفتم
2من ۲۰ سالمه و خالم ۳۷ سالش و دوتا بچه داره. هشت و چهار سال. تا دوسال پيش همه چيز عادی بود. يکبار که رفتم خونشون و از اون روز همه چيز شروع شد. الان از کس و کون می کنمش.اون روز تو حموم بود با بچه دوسالش. وقتی زنگ زدم که برم تو خونشون صدای زنگ رو شنيده بود و لخت دويده بود و اف اف رو زده بود. من که رفتم بالا برگشته بود تو حموم تا بچشو بشوره. رفتم دم دره حموم سلام کردم. گفت: سلام خاله , ميآی کمکم کيميا (دخترش) رو بشوری؟؟منم شلوارمو در آوردم که خيس نشه و با شرت رفتم تو حموم.خالم شروع کرد به شستن سر بچه و منم روسرش آب می ريختم. خالم اومد طرفه من تا صابون رو برداره منم اومدم کنار که راه براش باز بشه . خالم اومد از جلوم رد بشه که کيرم از زير شورت ماليد به شورتش. چيزی نگفت. من کيرم راست شده بود. خلاصه بچه رو شست و گفت تو هم اگه می خواهی يه دوش بگير. گفتم نه و گفت پس من يه دوش می گيرم و تو بچه رو خشک کن و بذار تو گهواره و بيا پشت منو ليف بزن. من اينکارو کردم و رفتم تو حموم. هنوز با شرت بود. رفتم تو. گفت بيا ليف بزن. منم شروع کردم به ليف زدن. اومدم پايين يهو شورتشو کشيد پايين و گفت رو کونم هم بشور.من باورم نمی شد. کون سفيدش روبروی من بود. من کونشو ليف زدم بعد پاشو. پاشو که ليف می زدم يکم می رفتم لای پاشم ليف می زدم اما نه کامل. يکهو نشست کف حموم و پاهاشو باز کرد و گفت همه جامو ليف بزن. منم لای کسشو ليف زدم و بعد شستم. اون گفت توهم بيا زير دوش و منم رفتم و زير دوش با هم حال کرديم. اون شروع کرد کيرمو خوردن و منم از بس کسشو ليس زده بودم دهنم درد گرفته بود. بعد تو حموم به پشت خوابيد. من ترسيدم بکونمش برای همين يکم کيرمو ماليدم به کونش. ديدم لا پاشو بيشتر باز کرد منم تا ته کردم تو کسش. بلافاصله آبم اومد.
اون سال پيش دانشگاهيم تازه تموم شده بود. تو اون موقع ها تازه اين ژاپنی ها پاشون به تهران باز شده بود و يه زن و شوهر ژاپنی اومده بودن و نزديک خونه ما يه خونه اجاره کرده بودن. از اونجايی که ما خيلی مسخرشون می کرديم يه بار با شوهرش بود و يکی از بچه ها گفت اجازه هست با کستون بازی کنم و چون لحن حرفش ملايم بود و مثل احوالپرسی زنه فقط ميگفت yes و ok و thanks و اين ماجرا واسم جالب شد. بعد يکبار که با رشيد(يکی از دوستام) نشسته بوديم حرف و کشوندم به کس ژاپنی و اون ميگفت کساشون بوی ماهی مرده ميده و اون مستاجر خالش که ژاپنی بوده رو کرده و آخرش هم آبشو تو کس طرف خالی کرده بوده و کلی هم ازش پول تلکه کرده. من تصميم گرفتم يه فيلم سوپر درست و حسابی با اين زنه بازی کنم. چند روز آمارشو داشتم و فهميدم شوهرش از ۸ صبح تا ۹ شب سر کار هستش و اون تنهاست و تنها کسی که باهاش حرف ميزنه دختريه که من مدتها باهاش دوست بودم و چند بار کرده بودمش و حسابی بهم حال می داد و چون نامزد کرد رابطمون بهم خورد. البته با اينکه ما با هم حسابی نداشتيم اما بهش گفتم که من می خوام بيام و برم پيشه اين زنه و اونم در رو برام باز کنه. اونم قبول کرد. روز قرارمون من با يه بسته کاندوم و ليدوکايين و يه بسته شکلات راس ساعت اونجا بودم و دختره برام در رو باز کرد.منم آروم و سريع رفتم و دم خونه زن ژاپنيه رو زدم و گفتم من همسايه بالاييتونم و اومدم يکم باهم صحبت کنيم. البته با انگليسی. اونم دعوتم کرد تو. بعد رفت تا برام قهوه بياره. کيرم داشت تو شرت خفه ميشد. وقتی نشست بهش گفتم شما چند سالتونه و گفت ۲۳ و بعد پرسيدم اسمت چيه که گفت Lin منم اسمم و گفتم و گفتم خيلی ازش خوشم اومده. بعدش گفتم که چقدر لباس گرم پوشيدی و اينجا تو ايران مردم تو خونه هاشون با شرت و کرست راه ميرن و مردها هم با شرت و تی شرت. بعد گفتم ميشه برم لباسم رو عوض کنم تا راحت تر حرف بزنيم که منو برد تو اتاق و خودش برگشت. منم سريع شلوارو کشيدم بيرون و سريع اسپری و زدم و يه کاندوم سوار کردم و برگشتم. تا برگشتم ديدم به! اونم با شرت و کرست مشکی (از اونايی که فقط توی فيلمها ديده بودم) نشسته بود جلوم و دعوتم کرد که قهومو بخورم. منم قهوه سرد و رفتم بالا و گفتم اينا بدرد نمی خوره عرق سگی بيار. اون کف کرده بود و می پرسيد که چيه. بعد گفتم مثله ودکا ميمونه که بعد رفت توی آشپزخونه و يه ودکا آورد. منم يه نصفش رو تند تند می خوردم و اونم يکم ريخت و خورد. يکم که گرفت رفتم بغلش و گفتم:I wanna sex with youI wanna fuck youI wanna fuck your assholeاونم از خدا خواسته اومد و دست انداخت رو کيرم اما شرتمو نکشيد پايين. منم که حسابی فيتيلم بالا بود سريع خوابوندمش و همونجوری کردم تو کسش. چون می دونستم بو ماهی مرده ميده دهنمو پايين نبردم و فقط کيرمو گذاشتم و فشار می دادم و جلو عقب می کردم. آبم داشت ميومد. کشيدم بيرون و ريختم تو صورتش. رفت و صورتش و شست. وقتی برگشت شروع کرد کيرمو خوردن و بدجوری تا ته ميکرد تو دهنش. يکبار نزديک بود اوق بزنه. بعد من رفتم و يه کاندوم ديگه سوار کردم و چون ميدونستم آب دومم خيلی طول ميکشه اسپری نزدم و رفتم سراغش. بعد از خوردن سينه هاش برگردوندمش و شروع کردم از عقب آروم کردنش تا جايی که تمام کيرم رفت تو و منم جلو عقب می کردم و اون فقط ناله ميکرد. بعد که آبم اومد منو خوابوند و يه مشت چرت و پرت ميگفت. من شل شده بودم. بعد گفت بايد بازم بکنمش اما من حالشو نداشتم و گفتم بعد از ناهار. يه غذای کم و کوچيک بهم داد اما سير نشدم و من رفتم تا پيتزا بگيرم. زود رفتم و سر راه برگشت موز و خرما و گردو خريدم. بعد از اينکه پيتزا رو خوردم يه چرت زدم و اون خيلی کم حرف ميزد. فقط من هی بهش ميگفتم نبايد شوهرت بفهمه وگرنه نابوديم. خلاصه ساعت چهار منو بيدار کرد و منم رفتم و موادی که خريده بودم ريختم توی مخلوط کن و يه پارچ رو آوردم و اون يک ليوان خورد و من بقيش رو کامل خوردم. کلی از معجون خوشش اومده بود و باهاش حال کرده بود.بعد من رفتم سراغش و دامن خيلی نازک سفيدشو دادم بالا و شروع کردم با دستم با کسش بازی کردن تا حدی که ديگه داشت از خودش بی خود ميشد. منو برد توی اتاق خوابشون و منو انداخت رو تخت و شلوارم و در آورد. بعد پيرهنمو در آورد و با اون چشمامو بست. بعد با ۲دوتا تيکه پارچه دستامو بست به ميله های تخت و شورتمو کشيد بيرون و پاهامو هم بست به پايين تخت. شروع کرد به ليسيدنم. بعد کسش رو گذاشت روی دهنم. اولش سعی ميکردم نفس نکشم که شايد ببرش عقب اما بعد که بوش کردم ديدم بوی بدی که نميده هيچ بلکه بوی گل ميده و معلوم بود عطری چيزی زده بود. خلاصه شروع کردم با زبونم به گاييدنش و آه و اوهش در اومد. بعد رفت و نشست روی کيرم و کس خيسش رو روی کير خوابيده من اونقدر مالوند تا راست کردم بعد روی کيرم نشست و چند بار بالا پايين کرد و هی به من سيلی ميزد. منم داشتم قاطی ميکردم. يه تکون محکم به خودم دادم و اون بيشتر تحريک شد. سريع بالا و پايين ميشد و به صورت و تنه من سيلی ميزد. منم ديگه داشت آبم ميومد و هرچی داد و بيداد ميکردم اون فقط فکر خودش بود. من هرچی خواستم خودمو نگه دارم نشد و آبم و ريختم توی کسش و اون بازم ادامه داد تا اينکه اونم اومد و خوابيد روی من. بعد رفت و دوباره برگشت. اما ايندفعه سنگين تر بود. حس کردم چيزی دستش باشه. زود نشست رو کيرم و شروع کرد بالا و پايين رفتن. اونقدر سريع که من کاملا" برگشتم تو حال سکسی و حس ميکردم می خواد آبم بياد. فارسی گفتم بابا عجب گهی خورديما! داره آبم ميآد!! اينبار بلند شد و کسش رو گذاشت روی دهنم من حس کردم بوی کسش عوض شده و گفتم حتما" رفته يه چيز ديگه ای زده. اهميت ندادم و برای اينکه از دستش راحت بشم شروع کردم خوردن کسش. اونم کيرمو می خورد. من اصلا" اون لحظه نفهميدم که دونفر هستن. بعد آبش اومد و آب منم اومد. فارسی گفتم تو که کار خودت رو کردی حداقل چشمامو باز کن. چشامو که باز کردن ديدم من کس دوست دختر قبليمو داشتم می خوردم و Lin داشت برام ساک ميزد.دستامو باز کردن و همه لباسامونو پوشيديم. دختره بهم گفت که وقتی من نبودم اومده پيش لين و خواسته اينکارو با من بکنه و لينم همش معذرت خواهی ميکرد. منم کلی حال کردم اون روز و تا آخر تابستون هفته ای چند بار می رفتم و لين و دوست دختر قديميمو ميکردم. حتی يکبار دختر خواهر لين که چهارده سالش بود رو هم کردم و پردشو زدم. که بعد از چند روز ناراحت بودم اما دفعه بعد که کردمش بهم گفت چيزی نبوده و بالاخره بايد پردش زده ميشده و اصلا" مهم نيست. راستی اون دختر ژاپنيه از محل ما رفت اما آدرسشو به من داد و من اونجا هم چند بار کردمش اما هنوز که هنوزه کسش رو بو نمی کنم.
4حدود سه سال پيش بود كه در يكي از محله هاي غرب تهران زندگي مي كرديم.من در اون محل با دختري به نام رعنا كه حدود يك سال از من بزرگتر بود آشناشده بودم.رعنا يك دختر خوشگل و خوشهيكل بود.با صورتي سفيد مثل برف و بدني خوشتراش و بازم مثل برف.مدتي بود كه از حرفهايش فهميده بودم به سكس علاقه داره بدش نمياد با من رابطهداشته باشه.منم تو حرفهام بهش مي گفتم يه روز بيا خونمون يا مثلا تو بيا از اينحرفها.مدتي گذشت تا اينكه يك روز جمعه صبح كه خونمون خالي شد منم مطمئن بودمكه تا شب هم كسي نمياد فرصت مناسب ديدم. سريع تلفن برداشتم ورعنا خبر كردماونم به درخواستم جواب رد نداد.اومد خونمون.البته قبلش گفتم مواظب باشه كسينبينه كه مياد خونمون.خوب اون روز اومد منم يكراست بردمش تو اتاقمو شروع كردم به نشون دادن اتاق بدهم دوتائي نشستيم رو تخت.رعنا يك دامن قرمز تنگ پوشيده بود كه تا بالايزانوهاش رو پوشنده بود و نمايش زيبائي به بدنش مي داد.و پاهاي سفيدشو كهكاملا بدون جوراب بود مثل يك تيكه طلا نشون مي داد كه چند وقت يكبار چشمايمنو اسير خودش مي كرد.و يك پيراهن تنگ قرمز هم كه نمايش جالبي به پستوناشميداد پوشيده بود.و بند كرستش كه سياه بود از كنارش گوشه گردنش زده بود بيرونونوك پستوناش كه مقداري متورم بود از زير پيرهنش معلوم بود.يك روژلب قرمزهم زده بود كه چشمهاي هر مردي نوازش مي داد.در ميان صحبت خودمو بهش نزديك مي كردم.كه بدون مقدمه رفتم طرفش و لباموبه لباش چسبوندمو شروع كردم به لب گرفتن اولش خودشو كشيد عقب بعد مدتياونم جلو زبونش در همان لحظه لب گرفتن من كرد تو دهانم ومن احساس داغيشديدي تو دهانم احساس كردم و يواش يواش ديدم كيرم داره بلند ميشه وخون توياون مثل آتشفشان داره فوران مي كنه.در همون حال دستامو دورش حلقه كردم شروع كردم به نوازش گوش و گردنشوهمينطور سينه هاش كه ديگه داشت از تو پيراهش مي زد بيرون سريع بادستهامپيراهن چسبناكشو كشيدم بيرون.و ازروي كرستش شروع به بوسيدن پستوناششدم .رعنا دستشو برد پشت كمرشو كرستشو باز كرد و پستوناي بيقرلرشو انداختبيرون و منم شروع كردم به مكيدن و ليسيدن نوك پستوناش.كه با ليسدن و مكيدنمن هر چه بيشتر متورم مي شدند.رعنا هم بيكار نبود با دستش كير منو از رويشلوار لمس مي كرد.بعد از اين كه كاملا از پستوناش سير شدم بلند شدم و پيراهنمو در آوردم و رعنا همزيپ شلوارمو كشيد پائين و منم از پاهام درآوردمش.و رعنا در همون حال كه منايستاده بودم شرتمو كشيد پائين وكير منم كه حسابي شق كرده بود كرد تو دهانشوشروع كرد به مكيدن ليسيدن اون.با حركاتب منظم اونو ميبرد تو دهانش و خارجشمي كرد و اين كارش هر چه بيشتر كير منو متورم ميكرد ديگه لحساس كردم آبمداره مي آد. گفتم رعنا ديگه بخواب روي تخت اونم بروي كمر خوابيد و منم با يكحركت دامنشو در آوردم و شورت سياهش جلوي چشمانم نمايان شد.شرتشو از پاش درآورد و كس زيباش رو ديدم كه تازه تراشيده بودش و كاملا سفيدنمايان بود.و با زبانم به كسش حمله كردم صداي جيغ هاي كوتاهش كه از رويخوشي بود گوشمو نوازش مي داد.وقتي به طرف چوچولش مي رفتم اونو ميليسيدمبه خودش تحركي مي داد جيغ كوتاهي ميزد.ديدگه بايد كيرمو آماده مي كردم بهش گفتم بلند شو و از پشت بخواب و كونتو بده بالامنم كاندوم كه ار قبل اماده كرده بودمو كشيدم رو كيرم تا كيرمو گذاشتم رو كسش اونوبا دست زد كنار گفت نه بكون تو كنم و پرده دارم منم بي معطلي كيرمو يواش يواشكردم تو كونش كه نسباتا تنگ بود و خيلي داغ بود و شروع كردم به تلمبه زدن و بالاو پائين رفتن روي كون رعنا جوري كه تخت با حركات من تكون مي خورد.ديگه احساس كردم آبم داره مي اد كه كه كيرمو كشيدم بيرون و كاندومو سريع از رويشخارج كردم و ابمو با فشار بروي كون سفيدش پاشيدم .اون روز خيلي براي خوب بود چون مي گفت كه خيلي حال كرده و خوشحاله و اميدوارهبازم بتونيم با هم حال كنيم .
5اتوبوس مشهد - گرگانداشتم از انتخاب واحد برمي گشتم. با يكي از دوستام سوار يه اتوبوس شديم. تو رديف بغلي ما دو تا زن نشسته بودن. از همون اولي كه نشستيم متوجه شدم يكي شون داره چراغ سبز ميده. به دوستم گفتم : بغل و داشته باش كه طرف داره بدجوري راه ميده. ولي از شانس گند ما چند دقيقه بيشتر نگذشته بود كه راننده اونها رو بلند كرد و برد رديف دوم نشوند.ما كه ديگه نا اميد شده بوديم. ولي طرف خيلي حرفه اي تر از اين حرفها بود از همون جا هم كارشو بلد بود. خلاصه ما 10 ساعت مشغول بوديم و پلك رو هم نذاشتيم. تا رسيديم گنبد. ماشين اونجا خراب شد و قرار شد كه ماشين رو عوض كنيم. اونجا متوجه شدم كه يكي از اونها گنبديه و رفت. ولي اون يكي داشت ميومد گرگان. منم دلم رو به دريا زدم و بهش گفتم كه : ببخشيد خانم شما گرگاني هستيد؟اون گفت: كه نه .(اون اهل يكي از روستاهاي اطراف گرگان بود و اسمشم مرجان بود) خلاصه قرار شد كه با هم بريم. من تو ميني بوس بهش گفتم كه اگه ديرت نميشه بيريم تا گرگان يه چند ساعتي با هم باشيم. اونم با يكم ناز و ادا قبول كرد.يادم مياد اون روزم رژه بود و خيابونها هم مامور بازار بود. خلاصه از جرجان سوار ماشين شديم و يارو هم كه مثل اينكه بو بورده بود كرايه 300 توماني رو 1000 تومان ازم گرفت.خلاصه رفتم خونه و از شانسم هم ديدم كه اوضاع مساعده و مرجان رو گرفتم بردم تو. يه كم كه نشستيم يه يو مرجان گفت: واي اينجا چقدر گرمه و سريع چادر و مانتوش رو در آورد و تا من برم يه چيزي بيارم تا بخوريم سريع گرفت خودش رو زد به خواب. من كه اومدم تو ديدم با زيرپوش و شلوار گرفته خوابيده. منم رفتم پيشش دراز كشيدم. يه كم كه با موهاش ور رفتم يه هو برگشت و بغلم كرد. منم نامردي نكردم و يه لب ازش گرفتم. يه ديدم كه خودش رو عقب كشيد و گفت: اي پدر سوخته, حرفه ايي ها!!!منم ديگه معطل نكردم و شروع كردم به پيش روي. تا خلاصه تمام لباساش رو درآوردم. بعد كه خاستم برم سر اصل مطلب تازه خانم گفتند كه مواظب باش من دخترم. منم مجبور شدم كه از در پشتي وارد بشم.بي معرفت انگار قار بود هيجده چرخ با بارش ميرفت اون تو و دور ميزد. منم يعد از چند دقيقه كارم تموم شد و سريع دكش كردم.
6يك روز در سينما رسالتفيلم چتري براي دو نفر بود. ميخواستيم همديگه رو ببينيم ولي هيچ جا رو بهتر از سينما پيدا نكرديم. بليط خريديم رفتيم توي سينما. هنوز فيلم شروع نشده بود و ما بايد توي سالن مي نشستيم و مجبور بوديم كنار هم بشينيم. با ترس و لرز كنار هم نشستيم. بعد از چند دقيقه رفتيم داخل سالن. سميه گفت: چيزي مي خوري منم از خدا خواسته گفتم آره. ديدم با 2 تا چيپس برگشت.خلاصه فيلم شروع شد و ما داشتيم فيلم رو نگاه ميكرديم كه ديدم سميه هي خودش رو به من ميزنه. اول من بيخيال بودم بعد ديدم نه خيلي دلش ميخواد كه تريپ سكس داشته باشيم . البته بايد تذكر بدم كه اين اول برخورد از نوع نزديك من با يك دختر بود.منم كه ديدم بيچاره داره خيلي بي تابي ميكنه دسته راستم رو از زير دست چپم بردم بازوش رو چسبيدم. چقدر نرم بود. دستم رو بردم طرف سينه هاش. اول از روي مانتو شروع كردم به ور رفتن و ماليدن. بعد كه ديدم هيچ نمي گه دستم رو بردم توي مانتوش. چه سينه هايي!!!!شروع كردم به ماليدن . هر چي من بيشتر مي ماليدم اون بيشتر تو حس ميرفت. يواش يواش اون صداي احساس رو ازش شنيدم. هي محكم تر از قبل آه آه مي كرد و من داشتم ديونه مي شدم.يكهو ديدم كه اونم دستش رو گذاشت رو رانم و يواش يواش آورد بالا و اونم جواب محبتم رو با ماليدن داد. خلاصه يه نيم ساعتي به همين منوال گذشت كه تقريبا به ارضا شديم.هنوز كه هنوزه آرزوي رفتن همچون سينمايي رو دارم ولي حيف
7کشتيسلام من پارسا 21 سال دارم ما در یک اپارتمان 5 واحده در کرج میشینیم یادم وقتی کلاس سوم راهنمایی بودمبا دختر همسایمون که با ما رابطه ی خانوادگی داشتن دوست شدم .بیتا دختر همسایمون همیشه یک شلوار لی قرمز می پوشید و خیلی سفید دوست داشتنی بود ما همیشه با هم یا سگا بازی می کردیم یا منج تا انکه یک روز وقتی که اونا به خانه ی ما اومدن من و بیتا به ا تاق خودم رفتیم که مثل همیشه بازی کونیم ولی بیتا به من گفت: نمیشه یک بازی دیگه کونیم ؟ گفتم چه بازی؟ گفت: میای کشتی بگیریم ؟ و هر کس باخت هر چی که برنده بگه باید قبول کونه !خلاصه اقا شروع کردیم در حین کشتی بیتا هی دست به کیر من میزد وقتی که دید حریف من نمشه با دستش تخمای منو مالوند من میگی به خودم پچیدم و افتادم زمین باور کونین نصف بدنم شول شود و اونم نا مروت خودیشو انداخت رو من خاکم کرد !!!!و گفت من بردم. من که هنوز به خودم می پیچیدم گفتم ها لا چی می خوای از من؟ اونم خنده کنان گفت: لخت شو! کیریتو ببینم منم که خیلی بیتا رو دوست داشتم گفتم: باشه ولی بازم باید کشتی بگیریم ! بیتا که بیتاب دیدنه کیری که حسابی مالونده بود گفت باشه قبول !گفتم باشه بیا پشت در تا بهت نشون بدم رفتیم پوشت در شلوارو کشیدم پایین اونم که خیلی هال کرده بود گفت مشه دست بزنم ؟خندیدمو گفتم نگاه که کردی هالا یه دستیم بزن ولی نخوریشا!!کفت باشه و شروع کرد به دست زدن از سره کیرم تا تخم ............شلوارمو کشیدم بالا گفتم ها لا بیا کشتی بگیریما ول یه ذره دستمو به کونش کشیدم دیدم نه انگار خوشش میاد منم دیگه نذاشتم کلک بزنه و وقتی که خواست به کیرم دست بزنه با یک حرکت از پوشت کمریشو گریفتم اونم خودیشو انداخت زمین و پشتیشو کرد به من منم نا خواسته کیرمو گذاشتم لای پاهاش وای یک حاله عجیب به من دست داد در همین اوضاع مامان بیتا صدامون زد و گفت که : بیتا بیا می خوایم بریم من خودمو از بیتا جدا کردم و بیتا بدونه انکه حرفی بزنه رفتجمعه بعد قرار شد ما به منزل بیتا اینا بریم و روز جمعه با تمام انتظارهای من و بیتا فرا رسید....بعد از 10 دقیقه بیتا گفت : پارسا بیا بیریم اتاق من و من هم بدون معطلی با بیتا به اتاق رفتم هنوز من حرفی نگفته بیتا گفت : پارسا من از کشتی گرفتن خیلی بدم میاد و کشتی گرفتن یک بهونه بود تا من بتونم با تو سکس داشته باشم می دونی پارسا تو خیلی چیزا رو نمی دونی منم کامل نمدونستم اما بعد از دیدن این فیلم ویدیو سکسی فهمیدم بیا اینو یواشکی بزار زیر بولیزت و نگاه کن الانم بیا بریم بیرون تا شک نکنند .منم فیلم جا سازی کردم و با بیتا رفتیم پیش بقیه.بعد از دیدن فیلم من خیلی چیزارو فهمیدم ولی یک چیزیو برای همیشه از دست دادم و اونم دوستی با بیتا بود. بیتا اون بیتا قدیمی نبود و دیگه از پسرا و من خوشش نمی امد . و همش تقصیر اون فیلم سکسی بود .راستی کسی اگه مايله من را کمک کنه به Iran5ex اف بزنهبای
Monday, July 16, 2007
Subscribe to:
Posts (Atom)